Cooperation with Mr. Ali Dehbashi

We have created a new page, under the autorship of Mr. Ali Dehbashi, the editor of Bukhara, one of the most important Persian-language journals in Iran. With more than thirty years of experience in Journalism, Mr. Dehbashi is well-placed to report on the most important cultural and academic events that are transpiring in Persianate Societies and pertain to these. In this new page and, on a weekly basis, Mr. Dehbashi shall keep us current with the latest publications that have appeared in the Persianate world, conferences and events that are taking place therein, and all else which is relevant to Persianate societies concerning arts, culture and Iranian studies. We are hereby inviting our members and friends, to send any pertinent news to This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. . The news received will be considered and edited by Mr. Dehbashi and shared with our readers on this same page.

 

تاریخ ایران باستان و اساطیر و فرهنگ در دیدار و گفتگو با ژاله آموزگار در کتابفروشی آینده

دیدار و گفتگوی سوم از سلسله دیدار پنجشنبه‎ها صبح با اساتید در کتابفروشی آینده، روز یازدهم دی ماه 1393 برگزار شد. دو دیدار قبلی با دکتر توفیق سبحانی و استاد سید عبدالله انوار بود. و در جلسه امروز پنجشنبه 11 دی ماه، دکتر داریوش شایگان، جمشید ارجمند، دکتر ایرج پارسی نژاد، سیروس علی‎نژاد، میلاد عظیمی و دانشجویان رشته تاریخ و ادبیات دانشگاه تهران حضور داشتند. این دیدار نیز با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار برگزار شد.

دکتر ژاله آموزگار گفتگو را آغاز کرد و در همان ابتدا چنین گفت:

« همین اول از آمدن همه تشکر می‎کنم. و خداوند اگر هیچ چیزی به من نداده باشد، این را به من داده که هیچ وقت فکر نکنم واقعاٌ آدم مهمی هستم. در برابر این همه کاری که دانشمندهای درجه یک و طراز اول انجام داده‎اند واقعاٌ کار من هیچی نیست.این را اصلاٌ تعارف نمی‎کنم و خدا را شکر اصلاٌ این غرور مرا نگرفته که خیال کنم دارم شاهکار می‎آفرینم یا کار فوق‎العاده‎ای می‎کنم.

من دانشجوی ساده‎ای بودم، فقط درسخوان بودم. فقط درس خواندیم. دورۀ ما طوری بود که بخت یارمان بود. وقتی کسی درسخوان بود می‎توانست پیشرفت کند. موضوع این است که وقتی من در دانشگاه شاگرد اول شدم، به من برای رفتن به خارج بورس دادند. آن موقع به همه می‎دادند. بدون در نظر گرفتن این است که دانشجو زن هست، مرد هست، ازدواج کرده یا ازدواج نکرده ـ البته من آن موقع با دختر و همسرم رفتم ـ ولی می‎خواهم بگویم که ما دوره‎ای بودیم که راه باز بود. و کسی که می‎خواست درس بخواند، بدون هیچ پشتوانه‎ای، این را به ضرسِ قاطع می‎توانم بگویم. برای این که همۀ همکاران من در گروه و فرهنگ زبانهای باستانی، ما تمام شاگرد اولهای دانشکده‎مان بودیم. به قول معروف بچه‎های ما می‎گفتند چطور شده که شما همه شاگرد اول‎اید؟ با هم که معاشرت می‎کردیم، خیال می‎کردند به دروغ داریم می‎گوییم. این فقط به این دلیل بود که در آن دوره یک چنین بورسی تعلق می‎گرفت، فقط به درسخوان‎ها. این تنها مزیت بود. و من واقعاٌ فکر می‎کنم این یک شانس بود. هیچ چیز خارق‎العاده‎ای در من نیست. من هم یک آدم عادی هستم. فقط یک کم بچه درسخوان بودم. همین.

بعد هم باز بخت یارم بود که توانستم بروم و استادان خوبی داشته باشم. بعد هم وقتی برگشتم اینجا، در خدمت مرحوم دکتر خانلری بود که افتخار همه ایران است. به قول معروف باید بگذاریم زمان بگذرد تا آدم ارزشش‎های آنها را درک کند. هر اتفاقی هم افتاد، دکتر خانلری همیشه دکتر خانلری بود. بعد هم وقتی در دانشگاه مشغول کار شدم، باز یکی از شانس‎های من بود که همکاران دانشمند داشتم. می‎دانید با آدم‎های بزرگ نشست و برخاست کردن شانس است. آدم وقتی دور و برش کسانی باشند که هیچی ندانند، خوب مثل این است که در شهر کورها آدم یک چشمی پادشاه است. اما من همیشه می‎گویم که باید اطراف آدم، آدم‎های خوب و دانشمند باشد که آدم از آنها چیز یاد بگیرد. من همیشه به این موضوع افتخار کردم که در گروهی بودم که آدم‎های خیلی حسابی توش بودند. ما اول در گروه زبان‎شناسی و زبان‎های باستانی با هم یکی بودیم. بنابراین من با خیلی از این دانشمندان که شما هم مثل من به آنها خیلی ارادت دارید، همکار بودم. یکی از همکاران بسیار نازنین من مرحوم دکتر احمد تفضلی بود که خیلی نا به هنگام این دنیا را ترک کرد. وقتی که می‎توانست خیلی بیشتر بدرخشد، درست در شصت سالگی، یعنی وقتی که می‎توانست تمام کارهایش را به اوج برساند. من خیلی سعی کردم که به کارهای او سر و سامان بدهم. می‎خواهم به شما مژده بدهم که به زودی مجموعه مقالات ایشان را منتشر می‎کنم. مقالات فارسی چیده شده و دارند تصحیح می‎کنند. و به دنبال آن مجموعه مقالات فرانسه و انگلیسی هم درخواهد آمد. بعد با دکتر باطنی همکار بودم، با دکتر نجم‎آبادی، با دکتر فره‎وشی همکار بودن با این آدم‎ها واقعاً شانس است. در تاریخ دین زرتشت همیشه می‎گویند چرا زرتشت اینقدر درخشید. این حرف من نیست. حرف خانم وویس است. ایشان در جواب می‎گوید به این دلیل که زرتشت خود از استعدادی برخوردار بود و دوم این که در جامعه‎ای برخاست که گرچه همه مخالف دین او بودند، ولی آدم‎هایی بودند، به قول امروزی‎ها، تحصیل‎کرده. وقتی آدم در دور و برش باید جوابگوی عده‎ای باشد که فاضل‎اند و عالم‎اند، آدم باید خودش را یک کم بالا بکشد. اینها همه شانس‎هایی بود که من داشتم. کار خاصی نکردم. به قول معروف، آهنگر آهن می‎زند، ما هم اگر قرار است کاری بکنیم باید بنویسیم.

امروز هم از کارهای آقای دهباشی است. من یکروز در یکی از سخنرانی‎هایم گفتم که اگر ایشان آسم نداشتند چه کار می‎کردند. به هر حال این لطف را به من کردند. گرچه خیلی سعی کردم قبول نکنم ولی خودتان می‎دانید به آقای دهباشی نه نمی‎شود گفت.

و من خیلی از مجله بخارا هم متشکرم و این را از باب تعارف نمی‏گویم. این مختصر چیزهایی که من می‎نویسم در جاهای مختلف، که حالا اسمشان را نمی‎برم، کسی نمی‎خواند. من هر چیزی را که می‎نویسم قبل از این که چاپ بشود می‎دهم آقای دهباشی. و وقتی ایشان مطلب را چاپ می‎کنند، از جاهای مختلف به من زنگ می‎زنند که فلان مقاله‏ات را خواندیم. یعنی انگار تا در بخارا چاپ نشود کسی مقالات ما را نمی‎خواند.»

پس از آن پرسش‎هایی مطرح شد که دکتر آموزگار به آنها پاسخ گفتند و تعدادی از این پرسش‎ها را در اینجا می‎خوانیم و یادآوری می‎کنیم که تمام پرسش‎ها و پاسخ‎ها در مجله بخارا منتشر خواهد شد.

از خانم آموزگار پرسیده شد: کتاب باورهای ایران در دوره باستان، که زمانی نوید انتشارش را در مجلۀ بخارا دادید، در چه وضعیتی است؟ و از آن جا که برخی از کتابهای شما عامدانه برای مخاطب عام نوشته شده اند، مخاطب این کتاب جدید را چه گروهی در نظر گرفته اید؟

و ایشان چنین پاسخ گفتند: « کتابی که صحبتش را کردند مجموعه درس‏‎هایی بود که من در دوره دکتری می‎دادم و من شرمنده هستم که هنوز به دلیل مشغله‎های کاری هنوز نتوانسته‎ام آن را به چاپ برسانم ولی بخشی از کارهایش انجام شده و امیدوارم که تا چند ماه دیگر منتشر شود.

ولی همانطور که این دوست ما گفتند من تا جایی که از دستم برآمده سعی کردم ساده بنویسم تا همه بتوانند بخوانند. این دلیلی نمی‎شود که سطحش بیاید پایین.

پرسش دوم: در کتاب هایتان از سیاه و سفید بودنِ اساطیر ایران به عنوان یک ویژگی خاص یاد می کنید، به نظر شما این سیاه و سفید دیدن در اندیشۀ کنونیِ ایرانیان نیز نقشی بازی می کند؟

و پاسخ خانم آموزگار: البته من این سیاه و سفید بودن را از خودم نگفتم. اساطیر ما طوری است که یک دفعه تبدیل می‎شود به خیر و شر. متأسفانه دیوار می‎کشند و به همین دلیل تو روحیه ما هم همین طور است. فکر می‎کنم پاسخ مثبت است.

و از دکتر آموزگار پرسیدند: ایرانشناسی در دوره اخیر شکلش عوض شده و بیشتر به مباحث ایران معاصر در حوزۀ سیاست و فرهنگ می‎پردازد و متأسفانه مطالعات بر روی پژوهش‎های ایران قبل از اسلام ناقص مانده است. اما هنوز هستند کسانی که به این زمینه علاقمند هستند. در این نسل جدیدی که به مطالعه و پژوهش‎ درباره ایران باستان می‎ پردازند، چه کارهایی می بینید؟

و دکتر آموزگار پاسخ داد: من الان حضور ذهن ندارم. ولی دکتر رحیم شایگان با دو کتابی که منتشر کرده چند سالی است که جایگاه خاصی یافته است.

 

نشست نقد و بررسی کتاب « پنج اقلیم حضور» برگزار شد

eglim new1 (2)

نشست نقد و بررسی کتاب « پنج اقلیم حضور» نوشته دکتر داریوش شایگان که طی دو ماه به چاپ سوم رسیده است و چنین چیزی در بازار کتاب ما یک موفقیت بزرگ به شمار می‎رود در عصر یکشنبه ۲۳ آذر ماه ۱۳۹۳ در دانشگاه تهران، دانشکده ادبیات و علوم انسانی در تالار باستانی پاریزی برگزار شد. در این مراسم گروه کثیری از دانشجویان رشته ادبیات و تاریخ و فلسفه شرکت داشتند. و علاوه بر دانشجویان، استادانی همچون دکتر ژاله آموزگار، دکتر صفت گل، هرمز عبداللهی، سیروس علی نژاد، دکتر مریم عسکری، قدرت الله مهتدی، احمد کاظمی موسوی و … حضور داشتند.

در ابتدای مراسم هانی مظفری نیا دبیر انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران ضمن خوشامدگویی چنین گفت:

با سلام خدمت اساتید ارجمند و حضار محترم

حمد و سپاس خدای راست که فرصتی بدست آمد تا شاهد حضور استاد شایگان پس از سالها در دانشگاه تهران باشیم و به شکرانه کلاه از سر بر خواهیم انداخت. خیر مقدم صمیمانه ما را بپذیرید که قدم در اقلیم دل ما نهاده اید.

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

دلت به وصل گل ای هد هد صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

هانی مظفری نیا ـ عکس از جواد آتشباری

هانی مظفری نیا ـ عکس از جواد آتشباری

اولین نشست نقد و بررسی کتاب انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران در سال تحصیلی ۹۴-۱۳۹۳ را با کتاب پنج اقلیم حضور نوشته استاد ارجمند داریوش شایگان آغاز می کنیم.

سپس علی دهباشی گفت: پس از سی و چند سال دکتر شایگان در دانشکده ادبیات حضور می‎یابد. در اینجا یاد می‎کنیم از استادانی که در زمان تدریس دکتر شایگان در این دانشکده و در این دانشگاه در زمره استادان بودند. » و دهباشی از زنده‎یادان: ابراهیم پورداوود، محمد معین، علی اکبر سیاسی، محمد مقدم، عبدالحسین زرین کوب، محمدابراهیم باستانی پاریزی و ایرج افشار یاد کرد.

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

علی دهباشی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان در دانشکده ادبیات و علوم انسانی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر داریوش شایگان در دانشکده ادبیات و علوم انسانی ـ عکس از ژاله ستار

 

و دکتر نیّر طهوری اولین سخنران این نشست بود که درباره « پنج اقلیم حضور» چنین گفت:

عکس یادگاری استادان و سخنرانان در نشست ـ عکس از جواد آتشباری

عکس یادگاری استادان و سخنرانان در نشست ـ عکس از جواد آتشباری

” اندیشه داریوش شایگان به گواهی آثارش در محدوده رشته تحصیلی‌اش، فلسفه نمی گنجد و به دیگر رشته های علوم انسانی، از تاریخ تا جامعه شناسی، از «بینش اساطیری» به شیوه های روانشناسی و «خاطره ذهنی و بت های ازلی» گسترش می یابد، و «در جست و جوی فضاهای گمشده» به شعر و ادبیات، و از آنجا به هنر از معماری تا نقاشی و از عکاسی تا شهرسازی و … در بررسی اندیشه فراخ او، نمی‌توان به کتاب اخیرش «پنج اقلیم حضور» بسنده کرد. در جذبه اندیشه بالیده اش در وسعت اقلیم حضوری چنین وسیع، باید باغ بهشت خیالین «عالم مثال» را تا صورت های تمثل در «افسون زدگی جدید» دنبال کرد.

دکتر نیّر طهوری ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر نیّر طهوری ـ عکس از جواد آتشباری

با پیوند «پنج اقلیم حضور»، به دیگر کتاب او «در جست‌وجوی فضاهای گمشده» بهتر می‌توان به مفاهیم عمیق اندیشه او دست یافت. در خلال جست‌وجوی او برای یافتن فضاهای گمشده است که به هم‌شکلی اجتناب ناپذیر «میان مسکن یعنی فضاهای بناشده، و فضای ذهن و نیز اقلیم دل» پی می بریم، چنان که «نمی‌توان یکی را بدون دست بردن در دیگری تغییر داد». از همین جا همدلی نویسنده با هایدگر در مقاله معروف «ساختن سکونت گزیدن اندیشیدن» روشن می شود. به نظر هایدگر شعر بهترین نحو اندیشیدن است. او ایده سکونت شاعرانه را از هولدرلین اخذ می کند: «انسان شاعرانه می‌زید بر روی این زمین». در تطبیقی پدیدارشناختی، داریوش شایگان از پنج اقلیم حضور شاعران ایرانی و روحیه شاعرانگی ایرانیان سخن می‌گوید: «هر محتوای فضایی با یک شیوه زندگی، یک نحوه شناخت و حتی می‌توان گفت یک شیوه حضور همراه است». و چنین است که بودلر، شاعر شهر صنعتی در جست و جوی فضای گمشده به هر سو سرک می کشد و پروست، نویسنده همان شهر در جست و جوی زمان‌ از دست رفته برمی‌آید. شایگان در پی این جویندگان اقلیم حضور در دوره تجدد، می‌پرسد: «آیا هر کشف زمان ـ فضای جان، تلاقی یک احساس حاضر و یک خاطره نیست؟» و چنین است که پاریس پایتخت قرن نوزدهم که شاعرش پرسه زن و داندی است چون بودلر، در مقایسه با اصفهان عصر شاه عباس صفوی قرار می‌گیرد که شاعرش کسی می‌تواند باشد چون حافظ، این رند نظرباز، شاعر عارف قرن هشتم هجری. در پاریس قرن نوزدهم، سبک شهرسازی هوسمان با شیوه حکومت لویی فیلیپ همراه می‌شود و خیابانها و بولوارهای آن با شعر بودلر که اولین اشعار منثور را می‌سراید. «شکافها و تناقضاتی که زاییده تجدد شهری چون پاریس بودند» و ویژگی آن گم شدن هاله تقدس است پیش از هر کس دیگر، در شعر بودلر نمایان می‌شود. نتیجه آن عنصر ملال است که بر مجموعه شعر بودلر می نشیند: «ملال پاریس»! همان ملال که بعدها، مشخصه هنر آوانگارد شد!

IMG

اصفهان صفوی شهری است که هنوز نهادهای مدنی مدرن در آن سر برنیاورده اند. تمثل representation که صفت برجسته واقعیت پاریس قرن نوزدهم است، هنوز در آن بر جای تمثیل ننشسته که از عالم مثال یا خیال ابن عربی و سهروردی و از اقلیم حضور حکمای مکتب اصفهان نشان دارد. الفبای شهرسازی اصفهان صفوی در سه مؤلفه خدا، شاه، مردم با فضاهای مسجد، کاخ و بازار مشخص می‌شوند. اصفهان باغ‌ـ شهری است که الگوی آن همان بهشت خیالینی است که «ایرانیان صورت ذهنی آن را همیشه در خاطره جمعی خویش حفظ کرده اند». شهر در هاله‌ای جادویی غرق است و همین از اصفهان یک «مدینه تمثیلی» می‌سازد که زاده نگرش اندیشمندان ایرانی نسبت به زمانها و مکانهایی با کیفیت های متفاوت است که گاه در قالب اقلیم هشتم و گاه به صورت عالم مثال جلوه می کند. شاعری هم که به چنین فضایی شکل نمادین می‌بخشد، تنها حافظ می تواند باشد که نظربازی است اشراقی، نه بودلر، داندی پرسه زن در بولوارهای هوسمانی پاریس قرن نوزدهم.

در جست و جوی فضاهای گمشده،‌ به مواجهه ای با سه نقاش نیز می پردازد که در ارتباطش با «پنج اقلیم حضور» بسیار قابل توجه است. «لحظه ای در واحه» معرفی داریوش شایگان از دوست و ندیم قدیمش، سهراب سپهری است. شاعرـ نقاشی که «شعرش طراحی لحظه‌های شاعرانه است و نقاشی‌اش لبریز از شعر». همدلی شایگان با هایدگر در همان اولین سطرهای این نوشته آشکار می‌شود: «غم غربت موطن اصلی و تمنای دست یافتن به چشمه فیاض هستی»، همان مصیبتِ بی‌خانمانی که شاید هنوز درک نشده است. جدایی و فراقی که مولانا هم از آن یاد می‌کند:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می کند

تا مرا از نیستان ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده اند

 دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از متین خاکپور

دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از متین خاکپور

شایگان، سپهری را سرشار از معنویتی معرفی می‌کند که وصفش در اشعار مولوی و نگاه حافظ رفته است: «رند» حافظ در رو به رویی با «محتسب»؛ و «عشق» در تقابل با «عقل» در شعر مولانا. سپهری سالکی مملو از معنویت است که ضدّ دین نیست. اما عارف هم به معنای سنتی آن نیست. از یک سو کودک کویر است و شهر محبوبش کاشان، و از سوی دیگر آب‌های صاف و زلال در دل خاک‌های خشک همچون سرابی است که چونان لحظه ای مکث، چراغ تنهای زمان خالی در شعر اوست، شعر سپهری که همچون هر شاعر اصیلی که در خاک اقلیم خویش روییده و بالیده، از شیره خاک سرزمینی تغذیه کرده که سنت شاعرانه بزرگی دارد، ناگزیر به عطری عرفانی آمیخته است. وجه تمثیلی و پر ایهام شعر فارسی که در آن عشق هم می‌تواند زمینی باشد هم آسمانی،‌ شعر سپهری را به شعر حافظ شبیه می کند؛ و رنگ سبز مورد علاقه سپهری هم رنگ آب است، هم رنگ باغ و درخت و رویش منسوب به خدا بانوی اساطیر ایران، اناهیتا و هم رنگ نبوت محمّدی. بی دلیل نیست که نام مجموعه زیباترین اشعار سپهری «حجم سبز» است. شایگان هیچستان سپهری را به سرزمین خورنه، اقلیم هشتم، سرزمین صور معلقه، جایگاه غیبت امام غایب، سوشیانت های موعود و نیز مکان ـ زمانِ انتظار قهرمان در جست‌وجوی «خواب کیهانی» پیوند می زند.

پشت دریاها شهری است / که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

داوود موسایی، حورا یاوری، ژاله آموزگار و مریم عسکری ـ عکس از جواد آتشباری

داوود موسایی، حورا یاوری، ژاله آموزگار و مریم عسکری ـ عکس از جواد آتشباری

لحظه روزنه ای است گشوده به حدوثِ یک واقعه، واقعه «تراویدنِ راز ازلی و حضور وقت»، لحظه ای که زمان و مکان در بینش سرزمین مثالی یکی می شوند. دعوتی به فضای فراسو و بازیافتن دوست غایب. همان که سپهری در جست و جوی او می‌پرسد: «خانه دوست کجاست؟» مضمونی که محور اصلی شعر حافظ است.

اما آیدین آغداشلو، هنرمند معاصری است که مهارتش در نقاشی، نقدنویسی و بهره‌مندی از استعداد ادبی از او شخصیتی استثنایی می‌سازد شاعری که شعرش به نظر شایگان می‌تواند، با نقاشی آغداشلو نزدیک شود، کسی نیست جز خیام! این شاعر لحظه‌های برق آسای حضور! خیامی که نه عارفی به معنای متعارف آنست و نه فیلسوفی مشایی، نه فقیه و نه شاعر زمانه خود. «آغداشلو تا بن استخوانش خیامی است». دنیای خیام بیرون از صورتها و الگوهای ازلی، حیطه ادیان و ویژگیهای آنها، خارج از عروج و رستاخیز و معاد است، و دنیای آغداشلو ملهم از همین جهان‌بینی است. برهوتی که معنایش را از عریانی‌اش می‌گیرد. دنیای خیامی.جایی که در آن خبری از صورت‌های آرامبخش و نشانه‌های آشنا نیست، و چیزی جز خلاء و پوچی به چشم نمی آید. زمان حضور به باور خیام معطوف به یک غایت نیست، بلکه استمرار لحظاتی است پی در پی، واحه‌هایی در کویر عدم. و آغداشلو دقیقا در پی یافتن همین واحه های وقفه است که آن را در ارجاع به کارگه کوزه‌‌گری و در نمایش تصاویر سفالینه ها و ظروف و کوزه‌های شکسته و تکه های پراکنده آنها می‌جوید. سرابهای مکرر «فانوس خیال» که ما چون لعبتکانی به دور آن می‌چرخیم.

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی نه از روی مجاز

در نگاه او نه رستاخیزی در کار است، نه بازگشت و رسیدن به اصل و مبدأیی، و نه امید برآمدنی از دل خاک پس از هزار سال:

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

حال سوال این است که اگر آغداشلو، نقاش شعر خیام است، نقاش شعر فردوسی چه کسی است؟ اگر هنرهای ایران در منشأ یگانه خود شریک‌اند، و هنرها و ادبیات از یک آبشخور سیراب می شوند، داریوش شایگان باید به ما بگوید،‌ نقاش اشعار فردوسی چه کسی بوده یا هست؟ آیا نقاش داستان‌های حماسی فردوسی، تصویرساز داستان‌های شاهنامه است، یا صورت و معنای حماسی شعر اوست که سبکی حماسی در نقاشی می‌سازد. نقاش غزلیات سهل و ممتنع سعدی چه کسی است؟ سعدی، این شاعر زمانِ اجتماعی اهل ادب! به نظر نمی‌رسد که منظور شایگان از اقلیم حضور شاعران، تصویر سازی روایی اشعار آنان باشد؛ اقلیم حضوری که یکی را شاعر زمان حماسی می‌بیند که فراتر از مرگ می رود، دیگری نماینده لحظه‌های برق آسای حضور، آن یکی زمان کندن از خود با جهش‌های وجد و سماع، آن دیگر شاعر زمان اجتماعی اهل ادب و آخرینشان زمان شکفتگی بین ازل و ابد…

معمار این زمان ‌ـ مکانِ خیالی، این فضای مثالی در عالم جان، کیست؟ سازنده این بنای باشکوه برای سکونت گزینی جان ایرانی، کدامین هنرمند است؟ معمار، نقاش، آهنگساز، و حتی عکاس و سینماگر… چه کسی؟”

سپس نوبت به دکتر ایرج پارسی نژاد رسید تا با عنوان «حضوری در پنج اقلیم» سخن بگوید: “در تایید خصلت شاعرانگی ایرانیان استاد شایگان در یادداشت پیشگفتار کتاب نقل قولی از همسر کازانتزاکیس نویسنده یونانی مرده‌اند که پس از دیدار مقبره سعدی، حافظ به او گفته‌اند: من در هیچ جای دنیا ندیده‌ام که مزار یک شاعر زیارتگاه مردم باشد. من میخواهم به این حرف‌های کازانتزاکیس اضافه کنم که من هم در مصاحبت مردمی که از اقصای عالم با آنها سرو کار داشته‌ام از انگلیس و امریکایی ندیده‌ام که این همه، مثل ما ایرانی‌ها برای شعرشان اعتبار قائل باشد- به‌طوری‌که برای صدق گفتارشان متوسل به بیتی یا ابیاتی از شاعران می‏شوند هر چند که به قول استاد شایگان شاید این همه استشهاد و استناد به شعر جلو تفکر آزاد را گرفته، اما بهرحال واقعیت این است شعر، مخصوصا شعر شاعران معتبر و آبرومندی مثل سعدی و حافظ تائیدی است که ما ایرانیان در اعتبار حرف و دلیل خودمان می‌آوریم.

دکتر ایرج پارسی نژاد و علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

دکتر ایرج پارسی نژاد و علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

پارسی‌نژاد ادمه داد:به هر حال در مورد حیرت بیگانگان از شعر دوستی ما بد نیست اشاره کنم به این که یکی از ایران‌شناسان بزرگ ژاپنی که به تازگی درگذشت،پروفسور کورریاناگی، روزی به من گفت که در نخستین دیدار از ایران چیزی که در مراتب توجه و عشق و علاقه ایرانیان به شعر نظر مرا جلب کرد این بود نه تنها در تهران که در شهر و روستایی که رفتم کوچه و خیابانی را به نام شاعر کرده بودند. کورریاناگی با حیرت از من می‌پرسید شنیده‌ام شما ایرانی‌ها جز مجالس شعرخوانی گاهی در یک فضای بزرگ صدها نفری جمع می‌شوید و شعر گوش می‌کنید. بهرحال هرچه هست این واقعیتی است که شعر برای ما ایرانی‌ها چتری بود، که در لحظه‌های مصیبت و سختی و بدبختی ما را از باران وحشت و از پا افتادگی نجات داد، «چنین نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند». باری، استاد شایگان در یادداشتی که در بر کتاب کوچک که به قول میرزا محمدخان قزوینی رساله آذری یا زبان بلستانی آذربایگان «رساله صغیره الحجیم عظیمه الفایده» که هر سطری از سطور کوچک آن حاصل مطالعه یک کتاب بزرگ است. از منظر یک متخصص ادبیات نوشته نشده به این دلیل ظرایف فکری و هنری که فی‌المثل در کتاب جلیل‌القدر در شعر فارسی می‌بینیم در این کتاب سراغ نباید کرد، در عوض در این کتاب ناگفته‌هایی می‌بینیم که در آثار متخصصان تامل در تبار‌شناسی فکری هر شاعر است. یادمان باشد که شایگان یه‌عنوان یک اهل فکر فکرو فلسفه به پنج شاعر (فردوسی، خیام، مولویریال سعدی و حافظ) را بررسی کرده و پدیدارشناسی شاعرانگی این پنج شاعر را تحلیل کرده است.

 

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر روزبه زرین کوب ـ عکس از جواد آتشباری

پارسی‌نژاد چنین ادامه داد: شایگان شاهنامه فردوسی را به عنوان مظهر اوج حماسی ایرانی می‌داند یکی از قهرمانان مثل کیخسرو از جهان غایب می‌شود تا به قهرمان اخروی بدل شود. فردوسی در قصه جمشید نشان می‌دهد که جمشید شاه چگونه در چنبره وسوسه قدرت اسیر می‌شود تا آنجا که «فر گیتی فروز» از او گرفته می‌شود، اما کیخسرو پادشاه خرد و رادمردی و دادگری با آگاهی از این واقعیت که قدرت می‌تواند اهریمنی بشود، ار بیم آنکه مبادا مثل جمشید در دام قدرت بیفتد از سلطنت کناره می‌گیرد و رهسپار مینو می‌شود: کنون آنچه جستم همه یافتم/ زتخت کیی روی برتافتم. یه گمان شایگان این پیام فردوسی بعدها در قصص عرفاین فیلسئفانی مثل سهروردی پدیدار می‌شود و او حماسه قهرمانی را – تعبیر کربن- به حماسه عرفانی بدل می‌کندو به این ترتیب کهن الگوی فرزانه – شاه یا کیخسرو- که دارند جام جم است به الگویی کامل بدل می‌شود.

وی در بخش دیگری از سخنان خود به خیام پرداخت و گفت: حقیقت این است که در شاعریِ فیلسوف، منجم، ریاضی‌دان و دانشمندی حکیم غیاث‌الدین عمربن خیام جای تردید است زیرا کمتر نشانه‌ای از رباعیات منسوب به او در اسناد معتبر تاریخی در دست است از او سیزده رباعی مشکوک در مونس الاحرار و دو رباعی در مرصاد‌العباد یافت شده تازه در آن سیزده رباعی منسوب به خیام در مونس‌الاحرار هم جای تردید است( جز راه قلندران میخانه مجوی…) اما بهرحال آدمیزادی معروف به خیام در تاریخ ظاهر گردیده و چند رباعی گفته و رنگ کفر والی از آن به مشام می‌رسیده بعد هر که آمده به آن مزید کرده… حرف استاد شفیعی کدکنی را می‌پسندم که معتقد است همان طور که ما قطعات و مثتویات داریم یک نوع خیامیات هم به آن اضافه کنیم و بی توجه به هویت سراینده آن رباعی را در بخش خیامیات بیاوریم. به گمان شایگان خیام تنها متفکر ایرانی است که جغرافیای افلاطونی بالا و پایین را به هم ریخته و در عرصه جهانی بین کلی ایران مردی است در حاشیه. جهانی که خیام تصویر می‌کند در خارج از حیطه مذهب و اسطوره قرار دارد در این جهان نه از عوالم کشف و شهود (آن گونه که در حافظ سراغ داریم خبری هست) و نه از بیخودی مولانا که از طریق جریان سیل‌آسای صور خیال خود جان را به سوی هفت پرده افلاک بر می‌کشد. نه از حکت عملی سعدی در آن نشانی هست و از نه از خاطره اساطیر فردوسی نمونه‌ای این جهان جهانی است بیرون از حیطه ادیان و مختصاتش، از عروج و رستاخیز و معاد در آن خبری نیست جهانی ست برهوت که معنایش را از عریانیش می‌گیرد برای خیام عبور از این جهان به جهانی دیگر وجهی تصاعدی ندارد بلکه انقطاعی آنی ست نوعی تعلیق زمان به صورت لحظات برق‌آسای حضور که یک سویش ظهور بی‌‌جواب است و سوی دیگرش هیچ: وهم است و خیال دو روی یک سکه است. یک سویش معنای عظیم عدم است و سوی دیگرش فانوس خیال.

پارسی‌نژاد در باب مولانا نیز گفت: از نظر شایگان مولوی عصاره تفکر خود را در همان چند بیت آغاز مثنوی «بشنو از نی چون شکایت می‌کند/ از جدایی‌ها حکایت می‌کند» بیان کرده سالکی که از وطن خود دور مانده و در چی روزگار وصل خود است اما جلال‌الدین محمد بر خلاف حافظ در ابیاتش تعبیه کرده و دارای دو اثر ممتاز است: ۲۶ هزار بیت که به شش دفتر تقسیم شده سرشار از قصص و حکایات و تفاسیر قرآنی و مباحث عرفانی و فلسفی است. اما دیوان شمس به تعبیر شایگان حرکت درونی روح است در جستجوی معشوق. در دیوان شمس این شعر نیست که وجهی عرفانه به خود می‌گیرد بلکه این عرفان است که بدل به شعر می‌شود.

وی ادامه داد: شایگان سعدی را به نسبت چهار شاعر دیگر مردی دیده که برخلاف آن چها رتن هم شاعریست بی‌همتا هم مردی جهان دیده. تعالیم او ورد زبان ماست که نمونه‌هایی از آن را در این کتاب آورده به گمان شایگان مقاصدی را که سعدی در بوستان و گلستان در جستجوی آن است عبارت است از کنار آمدن با قدرت حاکم تا آنجا که می‌دانست دیانت و حکومت. سعدی می‌کوشد انسان را چنان بپرورد که در مصائب روزگار او را در امان دارد. راز توفیق سعدی در پرورش گلستان از آن است که او در عین حال که استاد سخن است تجسم کمال است. در تشریح رفتار یک انسان فرهیخته سعدی همان نقشی را دارد که کنفوسیوس در جامعه چنینی. اما شایگان جز بوستان و گلستان به اوج نغمه‌های عاشقانه سعدی هم اشاره کرده که دربیان عشق صبر و شکیبایی را از دست می‌دهد و از خود بیخود می‌شود.

نشست نقد و بررسی « پنج اقلیم حضور » عکس از ژاله ستار

نشست نقد و بررسی « پنج اقلیم حضور » عکس از ژاله ستار

وی در ادامه سخنان خود به حافظ نیز پرداخت و گفت: شایگان چکیده همه نبوغ هنر ایرانی را در شعر حافظ دیده بهره گرفتن درست از زیان و صورت و ساختار و موضوعات آن پیوند رمز و صور خیال، زیان و تصویر جمال فریبنده بانوی ازلی که در آینه صافی جهان منعکس است به گمان شایگان، حافظ تنها معجزه ادب فارسی نیست عصاره فرهنگ ایرانی استف ار این روست که هر ایرانی، از کاسب و کارمند گرفته تا شاعر و گدای زنده‌پوش به سراغ حافظ می‌روند تا حرف دل خود را از او بشنوند. شایگان در بیان مختصات جمال شناسنامه عالم بینش حافظ و در بیان منشر صاحب جام‌جم به توضیح اصطلاحاتی پرداخته که کلمه « رند»ازجمله آنهاست. اصطلاحاتی که به عنوان « اسناد اشرافیت متافیزیک» است و از ترجمه‌ناپذیر. چون رند را می‌توان به انعطاف‌پذیری ( بی انکه فرصت‌طلبی باشد) به هوشیاری و زیرکی( بی آنکه ریاکاری باشد) به آزادگی و وارستگی (بی آن که ترک دنیا باشد) تعبیر شفیعی کدکنی خلاقیت هنری را به ظهور نوعی تناقض در بیان افکار آنها تعبیر کرده بهرتین نمونه این تناقض را در زمینه الهیات می‌داند. آنها که در تفسیر شعر حافظ کوشیده‌اند تا با رفع یکی از این دو سوی تناقض شعر او را تفسیر کنند ( الحادات مثل شاملو یا مذهبی مثل مطهری) دورترین درک را از شعر او داشته‌اند شاید یکی از عوامل اصلی عظمت هنرمندان وحشت در تناقض باشد که در بیان هنرمندانه آنها می بینیم. از این روست که رد تفسیر رند باید احتیاط کنیم و آن را به ریاکاری و ظاهرسازی تعبیر نکنیم و از این روست که خرقه زهد و جام می را به نشانه الحاد و ایمان از جهت رضای اوست. باری، در جمله‌ها و عبارات یک اسطوره شعری می‌بینیم و در گفتار دایوش شایگان لحظه‌هایی درخشان می‌بینیم. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود که اضظراب و ترس‌آگاهی کیرکگوری است‌.»

سپس ، دکتر حامد فولادوند به دکتر داریوش شایگان و ویزگی این کتاب پرداخت:

«داریوش شایگان از اندیشه ‏ورزان و فرزانگان کشور است و اثرش پنج اقلیم حضور بحث مهم خصلت شاعرانگی مردم ایران زمین را دوباره باز کرده است.

دیر زمانی است که خصلت شاعرانگی ایرانیان دغدغه دهنی شایگان بوده و در پیش گفتار کتابش او می گوید که از همان کودکی ازاین که اطرافیانش ا ین همه شعر از بر داشتند حیرت می‏کرده است. به مرور زمان، با زندگی ورزیدن و خرد ورزیدن بسیار و نیز سفر کردن در کشورها وتمدن‏ها گوناگون، نویسنده نتیجه می‎گیرد که ” شاعرانگی” یکی از خصیصه هایی می باشد که ایرانیان را از مردم سایر ملل متمایز می‏کند. دراین مورد، شایگان خاطره جالبی از همسر نیکوس کازانزاکیس ، نویسنده بزرگ یونانی، نقل می کند. پس از بازدید ازمقبره سعدی وحافظ، این خانم با شگفتی می‎گوید “که من در هیچ کجای دنیا ندیده ام مزار شاعربزرگی زیارتگاه مردم باشد! شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعرانتان چنین ارتباط معنوی عمیقی دارید و چنان ارجی بر ایشان قائلید.”

آری،ارادت مردم ایران زمین به شعر و شاعران بی نظیر است و شاید بتوان گفت که شکل و شمایل قدسی یا دینی دارد. حافظ ،مولانا، فردوسی،سعدی ،عطار،نظامی، خیام و سایر بزرگان ادب ما در حافظه جمعی و دل مردمان این سرزمین جا افتادند و آن کوته بینانی که می خواستند امتحان ایدؤلوژیک ازشیخ سعدی یا حافظ قرآن شناس بگیرند ازجایگاه و منزلت شعر و شعرای ما غافل بودند. سابقه سنت شاعرانه شفاهی فارسی وهنر نقالی به رامشگران ونوازندگان عصر باستان و خنیاگران دوره گرد(گسان) دوران ساسانی میرسد

دکتر حامد فولادوند ـ عکس از ژاله ستار

دکتر حامد فولادوند ـ عکس از ژاله ستار

داریوش شایگان در مفالات کتاب پنج اقلیم حضور به توانمندی ونقش تمدن سازشعر فارسی می‏پردازد و با تکیه بر تأثیر عظیم فردوسی،مولوی، سعدی، حافَظ و خیام، نوعی ماندالا یا تصویر نمادین از روان وجهانبینی ایران ترسیم می‎کند و به نطر می‎‏رسد که این شاکله کم وبیش نشانگر ذهن وت خیل خلاق مردم سرزمین ماست، هرچند که اکنون در به روز کردن تصویر پایه فوق و ارزیابی جدید باید پژواک دوران مدرن وپسا مدرن را نیز در نظر گرفت.

طی بررسی خود، شایگان نکته مهمی یادآور می شود که لازم است برآن مکثی کنیم. او می‎نویسد که “هر ایرانی با شعر می اندیشد و درهیچ فرهنگی تفکر و شعرچنین همزیستی اعجاب آمیزی نداشته‏اند.”آری، بی تردید درذهنیت سنتی و نگرش کلاسیک ایرانی بین شعر و اندیشه پیوند و سازشی دبده می شود و عمرخیام، دانشمند و شاعر،اهل علم و رباعی، نمونه گویای همزیستی خرد ودل است. اغلب شاعران ومتفکران فرهنگ اسلام ایرانی دین ودانش، تن وروح، عقل وایمان، شعر و اندیشه را بیشتر مکمل هم تا متضاد هم می بینند. فارابی،معلم ثانی و فیلسوف یونان مآب،عارف وموسیقی دان بود و ابن سینا،دانشمند و پزشک نابغه، در مورد “منطق شرقی ها” و”حکمت مشرقیه” یا “رساله عشق” تأمل کرده است.در”حکمت شرقیه”،شیخ اشراق بر تلفیق حکمت جدلی (- بحثی) وحکمت کشفی(- ذوقی) تکیه داشته و مولانای بلخی دین، خرد، شاعری و سماع را درهم می آمیزد و”خط سّوم ” اندیشیدن و زیستن آدمی را شکل می بخشد.

وجود چنین ویژگی ـ همزیستی یا تلفیق خرد با اندیشه خلاق _ به روال خاص تاریخ ما وتفاوت شکل گیری فرهنگ ایران برمی‏گردد (که بحث دیگری را می‏طلبد)و در نتیجه،نمی‏توان مناسباتی که میان اندیشه،دین،دانش،عقلانیت،زبان،ادب و سیاست بافته شده با فرآیند تاریخی ونیزفرهنگی جوامع غربی مشابه یا همسان دانست.رشد شعر وزبان، جا افتادن بیان رمزی، استعاری یا گفتار دو پهلوی ایرانیان، واکنش و کنشی به سرنوشت اجتماعی، مکانی و زمانی موجود است. به قول ژرژ دومزیل ، دانشمند و زبانشناس،هرجامعه و فرهنگی با چالش امکانات مکانی ـ زمانی خاصی روبرو می‏شود و برای جواب به آن شرایط، زمینه و عرصه‏ای ویژه ترسیم و کشت می‏کند تا به زندگی مادی ـ فرهنگی خود روندی بکر و شکل‏های منحصر و مناسبی دهد.

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

طی پنج مقاله، داریوش شایگان خواننده اهل فن و ذوق را درون پنج اقلیم حضور بزرگان شعر فارسی هدایت می کند و ابعاد فلسفی و ادبی جهان بینی فردوسی حماسه ساز، خیام دم شناس، مولوی شاعرباره، سعدی اهل ادب و حافظ اهل دل را ترسیم می کند.»

در ادامه این نشست دکتر حورا یاوری به بررسی « پنج اقلیم حضور» پرداخت. وی که در ابتدای سخنان خود حضور در این نشست را توفیقی عظیم دانست، گفت: سال‌هاست که از نفس کشیدن در فضای برگشوده ذهن و فکر واندیشه دکتر شایگان برخوردار هستم.»

وی ادامه داد: هر گاه نوشته‌های دکتر شایگان را می خوانم به یاد برنامه ای تلویزیونی می افتم که سال‌ها پیش از یکی از شبکه های امریکا پخش شد. در این برنامه که با حضور فضانوردان برگزا شد، مجری به جای سوال درباره فضا و امکانات زیستی در آنجا از آنها درباره تجربه دور شدن از زمین پرسید. یک از فضانودران نیز به نکته جالی اشاره کرد که وقتی از زمین فاصله می گیرم دیگر ب این فکر نمی کنم که به نقطه خاصی از زمین تعلق دارم، تمام مرزها، دیوارهایی که در طول قرون به وجود آمده‌‌اند از بین می رود و خودم را متعلق به تمام جهان می دانم. به نظر من نیز ویژگی بنیادین اندیشه دکتر شایگان برگذشتن از فاصله‌ها و دیوارهایی است که در بحث‌های آکادمیک و غیر‌آکادمیک ا زآن عبور کرده است.

دکتر یاوری، با بیان این نکته که دکتر شایگان به جای هدیه دادن یک کلیت به ما، ما را با جزئیت‌هایی غیر‌قابل پیوند مواجه می‌سازد که باعث درک درست ما از جهان می‌شود. نوشته‌های شایگان به‌ویژه کتاب «پنج اقلیم حضور» ما را با دوگانه‌هایی که دست‌کم در یکصد سال اخیر بخصوص در دهه‌های اخیر مورد بحث و گفت‌و‌گو نه تنها ایران بلکه در جهان است آشنا می‌کند.

دکتر حورا یاوری ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر حورا یاوری ـ عکس از جواد آتشباری

وی در ادامه این نشست، به بحث درباره سنت و تجدد، من و دیگری و شاعرانگی و عقلانیت و عقل و عشق اشاره کرد و گفت: آیا می‌شود از تمام این مفاهیم فاصله گرفت و به جای دیدن تفاوت‌ها به شباهت‌ها و امکان آمیختگی آنها رسید؟ گمان می‌کنم نوشته‌های شایگان یک نومنه از این امکان را در اختیار ما می‌گذارد.

خانم حورا یاوری ادامه داد: در کتاب «پنج اقلیم حضور» پنج شاعر در کنا رهم قرار گرفته‌اند و دکتر شایگان به ما پنج مجوز حضور می‌دهد که در نظر بسیاری از کسانی که درباره آنها نوشته‌اند تفاوت دارد. بین خیام و مولانا شباهت و پیوند دیدن نسبت به تفاوت کار پیچیده‌تری است زیرا دیدن تفاوت‌ها کار ساده‌اس است تا دیدن پیوند پنهان در پس تفاوت‌ها. در مجموعه به هم آمیختگی پنج اقلیم به ظاهر متفاوت ذهنیتی شکل می‌گیرد که نقطه تمایزی برای آنچه که مد نظر دکتر شایگان می‌شود و به ما یک امکان آگاهی می‌دهد که این آگاهی و این شعور شاعرانه و شاعرانه زیستن در جهان ما که از نظر دکتر شایگان و جه تمایز ایران و فرهنگ ایرانی است برای همه ما ما یک توفیق است که در این فضا تنفس کنیم و خوشحال باشیم که به این فضای مغتنم و با شعر زیستن و شعر را دور از اندیشه ندیدن برسیم.

وی این کتاب را دستاورد بزرگی برای افراد آشنا با شعر و شاعران دانست و خطاب به حاضران گفت: در طول تاریخ این مملکت شاهد حضور سیاسیون بودیم که خودشان شاعر نیز بودند و شعر آنها را از سیاست دور نساخت بلکه دوران آنها را نسبت به سایر رجال سیاسی متمایز ساخت. باید سپاسگزار باشیم که دکتر شایگان با نگاه این چنینی خود به جهان پلی بین آسمان و زمین ایجاد کرده است و زمین را به صورتی تعریف کرده که گرفتاری‌های امروز ما را از تعریف آن بازداشته است و دریچه‌ای را به برجسته‌ترین ویژگی فرهنگ ایران باز کرده است جهانی که به ترویج به هم آمیختگی عشق و عقل و شاعرانگی و عقلانیت را ارج می‌گذارد.»

سپس محمد منصور هاشمی به « تأملاتی درباره شاعرانگی روح ایرانی» پرداخت:

« کتاب اندیشمندانه بنا نیست اندیشه‌ای را ترویج یا توصیه کند و نقش “حل‌المسائل” را بازی نماید. کتاب اندیشمندانه مجالی فراهم می‌آورد برای اندیشیدن خواننده‌اش. “پنج اقلیم حضور” متفکر ارجمند ما – استاد داریوش شایگان – دقیقا به این معنا کتابی است اندیشمندانه. برخورد ما با سنت ادب فارسی به طور معمول برخوردی است ادیبانه، شرح مفردات و ترکیبات و معنی لغات و عبارات و ویرایش و تصحیح ذوقی یا انتقادی. این همه البته به جای خود ضروری است و آنها که در این عرصه کارهای روشمند و درست و استوار پدید می‌آورند پدیدآورندگان آثاری هستند سخت ارزشمند. اما این پایان کار نیست. آغاز راه است برای کنکاش در بطون متون و گفتگوی خلاق با آثار ادبی و بازخوانی مکرر سنت و خوانش‌های تازه. صرف نظر از استثناهایی که همگی قدرشان را می‌شناسیم – کسانی مانند استاد اندیشمند محمد رضا شفیعی کدکنی – ادیبان ما معمولا بیشتر اهل تذکر بوده‌اند تا تفکر. سنتی را زنده نگه داشته‌اند و استمرار بخشیده‌اند. ولی کمتر از منظری امروزی به توصیف آن پرداخته‌اند، چه رسد به قرائت‌های انتقادی مختلف. از این جهت است که ورود اهل تامل و تفکر در حوزه‌های گوناگون به این عرصه می‌تواند مغتنم باشد. “پنج اقلیم حضور” با مطرح کردن شاعرانگی ایرانیان و توصیف نوی که از آن به دست می‌دهد مجالی برای طرح مساله‌های متفاوت و اندیشیدن از منظرهای مختلف پدید می‌آورد و از این جهت اثری است شایان توجه و تامل.

محمد منصور هاشمی ـ عکس از جواد آتشباری

محمد منصور هاشمی ـ عکس از جواد آتشباری

داریوش شایگان نویسنده‌ای اندیشمند و اندیشمندی نویسنده است و این سبب گردیده است بتواند هنرمندانه در بیانی فشرده و موجز توصیفی از عالم شاعرانه پنج قله ادب فارسی ارائه کند و نسبت ما را با این اقلیم‌های جاودانی فرهنگ‌مان تصویر نماید. او توجه ما را به این جنبه جلب می‌کند که رابطه‌ای که برای ما همانقدر طبیعی است که وجود آب برای ماهی و وجود هوا برای پرنده، بیرون از فرهنگ خودمان غریب جلوه می‌کند. به عبارت دیگر در فرهنگ‌های دیگر شعر چنین حضور مستمری ندارد و مردم آن فرهنگ‌ها به طور طبیعی چنین رابطه‌ای با شاعرانشان ندارند. ماییم که اشعار شاعران‌مان را از بر می‌خوانیم و هم‌سخن همیشگی آنها هستیم و بسته به احوال‌مان به عالم هر یک رجوع می‌کنیم: عالم زمان روایی- حماسی فردوسی، عالم دم‌های مغتنم و لحظه‌های برق‌آسای خیام، عالم فرازمانی وجد و وصال مولوی، عالم سعدی با زمان انفسی عاشقانه و زمان آفاقی واقع‌گرایانه، عالم ازلی – ابدی و رندانه حافظ. نویسنده “پنج اقلیم حضور” از جنبه‌های منفی این شاعرانگی غافل نیست و این رابطه ویژه را به صراحت تیغ دو دم می‌خواند، اما در این کتاب مساله‌اش پدیدارشناسی آن شاعران و این شاعرانگی است و نه نقادی فرهنگ ما آنگونه که مثلا در کتاب‌های “انقلاب دینی چیست؟” و “نگاه شکسته: اسکیزوفرنی فرهنگی” به آن پرداخته است. توصیف خوب خود فراهم‌آورنده مجالی است برای تفکر درباره ابعاد گونه‌گون یک ماجرا و “پنج اقلیم حضور” چنان توصیفی است. طبعا کسی که بر اساس این مجال در این زمینه می‌اندیشد مسیر فکری خود را طی می‌کند و ممکن است در جاهایی حتی به توصیف‌هایی متفاوت هم برسد، ولی هیچ‌گاه فراموش نباید کرد حرکت در آن مسیر به لطف کدام مبدأ عزیمت آغاز شده است.

درباره “پنج اقلیم حضور” در مدت کوتاه پس از انتشارش مطالب فراوانی گفته و نوشته شده است. از همین جهت من به تکرار آن مطالب یا به دست دادن خلاصه‌ای از کتاب نمی‌پردازم، بلکه در این فرصت می‌کوشم صرفا در امتداد این کتاب دو نکته را به صورت مجمل مطرح کنم: نخست تاکیدی بر برخی نسبت‌های این پنج اقلیم حضور و دوم تاملی درباره جنبه‌های مثبت و منفی این شاعرانگی ما ایرانیان و حضور مداوم شاعران بزرگ‌مان در فرهنگ‌مان.

آقای دکتر شایگان در “پنج اقلیم حضور” برای توصیف عالم هر یک از شاعران بزرگ ما بر وجوه ممیزه و خصایص آثار و افکار و جهان‌نگری هر یک از آنها تاکید کرده‌اند. طبعا این همان کاری است که طبق تعریف کتاب “پنج اقلیم حضور” باید می‌کرده‌اند. اما شاید بتوان در ادامه آن توصیف‌های به جای خود درست، این را هم افزود که آن پنج اقلیم مشترکات شایسته توجهی هم دارند و جهان‌بینی‌های آنها درهم‌تنیدگی‌های جالبی نیز دارد که در نظر داشتن آنها هم به جای خود می‌تواند معرفت‌بخش باشد و تلاش برای پدیدارشناسی روح شاعرانه ایرانیان را کاملتر کند.

سیروس علی نژاد ـ عکس از متین خاکپور

سیروس علی نژاد ـ عکس از متین خاکپور

فردوسی شاعر حماسه است. در این تردیدی نیست. استاد مسلم حماسه است. اما همین حماسه‌سرای بزرگ و راوی چیره‌دست داستان‌های پهلوانی را خرد جمعی ایرانیان حکیم خوانده است. چرا؟ چون در شاهنامه سترگ او تاملاتی هست که شباهت‌های شایان توجه دارد با دیگر شاعر از این پنج تن که او را حکیم خوانده‌اند، یعنی خیام. کافی است فقط همین چند بیت نخست داستان رستم و سهراب را پیش چشم داشته باشیم ( از روی تصحیح استاد جلال خالقی مطلق نقل می‌کنم) که هم از لحاظ شیوه ادبی و شروع تصویری – سینمایی فوق‌العاده است و هم از حیث بلندی بیان و هم از حیث حیرت اندیشمندانه:

اگر تندبادی بر آید ز کنج به خاک افگند نارسیده ترنج

ستمگاره خوانیمش، ار دادگر؟ هنرمند گوییمش، ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

ازین راز جان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا در آز رفته فراز به کس بر نشد این در راز باز

 

این حیرت حکیمانه که نظایرش در شاهنامه کم نیست از حیرت خیام در مواجهه با دنیا دور نیست. همچنانکه دم غنیمت‌شمری و خوش‌باشی پهلوانان در شاهنامه از راه حل خیامی دور نیست. اگر در رفتار و گفتار و کردار پهلوان پهلوانان – رستم – و در جهان‌بینی او هم تامل کنیم می‌بینیم هر جا پای نام و ننگ در میان نباشد او هم همان را می‌پسندد که خیام می‌پسندید. ( در گستردگی دغدغه‌های خیامی در ادب فارسی همین بس که ما به‌درستی نمی‌دانیم کدام رباعیات از همین تعداد معدود واقعا از خیام است ولی قطعا می‌دانیم برخی رباعیات منسوب به او سروده او نیست و از دیگرانی است مانند عطار و شاعرانی کم نام و نشان‌تر).

هر چند از سوی دیگر در شاهنامه و به ویژه با ماجرای کیخسرو که در “پنج اقلیم حضور” به آن اشاره شده است شاهنامه در پیوند با رویکرد عرفانی نیز قرار می‌گیرد، چنانکه سهروردی به آن بُعد توجه کرده و آن را برجسته ساخته است.

نزد حافظ هم که از دیرباز ایرانیان او را عارف می‌شمرند نیز هم عرفان هست از آنگونه که در نزد مولانا و هم حیرت از آنگونه که نزد خیام و فردوسی، همچنانکه زیستن در لحظه:

وجود ما معمایی است حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه

***

سخن از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکت این معما را

طبعا این جنبه‌ها نزد مولانا که وجودش یکسره شیدایی و سرخوشی عارفانه است جایی ندارد (هر چند ایرانیان “از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم” را نیز به او منسوب کرده‌اند تا او هم از این جنبه بی‌نصیب نمانده باشد!)، در عوض میان حافظ با او مشترکاتی عارفانه هست. حافظ گفته است:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

مولوی با اوجی خاص خودش گفته است:

بازآمدم بازآمدم تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل این چرخ را بر هم زنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

داوود موسایی ـ عکس از جواد آتشباری

داوود موسایی ـ عکس از جواد آتشباری

هم مولانا و هم حافظ در قفس تن در عالم خاکی نمی گنجند و از راه دل در سودای پروازند: به بیان مولانا: “این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی/ راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا” یا “ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم / باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست” و به بیان حافظ با شیدایی و حال کمتر و استادی و زبان‌آوری بیشتر: “حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم/ خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش­الحانی است / روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم”.

حافظ البته یکسره عارف نیست. به تعبیر استاد بهاءالدین خرمشاهی انسان کامل نیست کاملا انسان است و شاید همین سبب شده است که باز به تعبیر استاد خرمشاهی “حافظه تاریخی ما” باشد. چرا که این “انسانیت” به او این ظرفیت را داده است که عصاره همه شاعرانگی پیش از خود را از عرفان تا رندی در شعرش گرد بیاورد. هم حیرت و هم دم‌غینیمت‌شمری و هم عرفان و هم رندی را. این آخری ظرفیتش در سعدی بوده است و در حافظ به اوج کمال رسیده است. اما همان سعدی با همان ظرفیت از سویی و واقع‌گرایی و خردمندیی که او را با فردوسی در پیوند قرار می‌دهد از سوی دیگر، باز جنبه عرفانی هم دارد و می‌تواند بگوید:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

همانطور که مولوی چنین حالی داشت و می‌گفت “عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد / ای عجب من عاشق این هر دو ضد”.

این جنبه‌های درهم‌تنیده در کل فرهنگ ما گسترش داشته است و مثلا در عالم ابن‌سینا و سهروردی و ملاصدرا می‌شود رد و نشان این عوالم و شاعرانگی‌ها را یافت. این بخش را بیش از این ادامه ندهم و سخنم را خلاصه کنم. گمان نمی‌کنم بشود عناصر یا عنصر مشترکی یافت که میان هر پنج نفر از این اقالیم دائمی حضور در فرهنگ ما مشترک باشد اما می شود میان هر دو – سه تایی از آنها از مشترکاتی سراغ گرفت (چنانکه من اکنون صرفا بر اساس حافظه برخی از آن وجوه برایم تداعی شد و حتما کسانی با حضور ذهن بیشتر یا با تتبعی مختصر می‌توانند موارد فراوان رساتر و گویاتری بر آنها بیفزایند). بدین ترتیب به اصطلاحی که لودویگ ویتگنشتاین در فلسفه باب کرده است می‌توان گفت این پنج اقلیم حضور با یکدیگر شباهت خانوادگی دارند.

بروم به سراغ نکته دومی که در ذهن دارم. پس از انتشار این کتاب بحث‌هایی درگرفته است درباره اینکه حضور مدام این شاعران در زندگی ما مثبت است یا منفی و خوب است یا بد؟ برای تامل در این باره شاید بی‌وجه نباشد اگر در ابتدا این ملاحظه را مطرح کنم که این خوب و بد و خیر و شر جستن و یکسره مثبت یا منفی دیدن امور ظاهرا خود یکی از جنبه‌های سنت ماست که در جان‌مان رسوخ کرده است و لازم است نسبت به آن آگاهی و حساسیت نقادانه داشته باشیم. مگر قرار است امری – مثلا شاعرانگی ایرانیان – یکسره خوب یا بد باشد و عینا پذیرفته یا مطلقا رد شود؟ این دوحدی‌ها از کجا آمده است؟ قضایا جنبه‌های گوناگون دارند و نقادی یعنی ارزیابی منصفانه و عاری از حب و بغض و عشق و نفرت، فارغ از دلدادگی و کینه‌توزی. نفی این شاعرانگی نقادی آن نیست همانقدر که شیفتگی نسبت به آن نقادی‌اش نیست. اینکه میان ما خواندن یک بیت شعر کار ده استدلال منطقی و صد استناد علمی را می‌کند حتما جای نقد دارد. اینکه زبان ما و عالم مقال حاکم بر آن در طول زمان تغییرات اندکی داشته و پویایی تفکر را بدل به ایستایی تذکر کرده و علم را در حاشیه نشانده و مباحث صوفیانه و عرفانی را در مرکز قرار داده حتما جای نقد دارد. اما این همه ماجرا نیست. گناه عقب‌افتادگی‌های علمی و فکری و فرهنگی هم بر عهده شاعرانگی شاعران بزرگ‌مان نیست. تمدن و فرهنگ و جامعه کلیت‌هایی زنده‌ و اندام‌وارند. در یک جامعه سالم رشد یک جنبه مانع رشد دیگر جنبه‌ها نیست و چه و بسا همزاد رشد در دیگر زمینه‌ها هم باشد. اگر در وضعی تاریخی تعادل در جامعه‌ای بر هم خورد و جامعه از کنجکاوی و رشد در زمینه‌هایی بازماند به دنبال یک علت یا علت‌العلل نباید گشت. علت‌های مختلف در کار بوده است که همه را باید شناخت.

صحنه ای از نشست ـ عکس از جواد آتشباری

صحنه ای از نشست ـ عکس از جواد آتشباری

درباره ایستایی زبان فارسی به سبب حضور آن اقلیم‌های شاعرانه می‌توان گفت زبان فارسی در حال حاضر به لطف نهضت ترجمه‌ای که در این سال‌ها در ایران به راه افتاده و شبکه ارتباطات جهانی که داده‌های بسیار گسترده‌ای را در اختیار کاربران قرار داده به سرعت در حال تغییر و تحول و گسترش است. زبان ما و به تبع آن جهان ما دارد بسط پیدا می‌کند و بسط امکانات زبان – به رغم ادیبان ملانقطی محافظه‌کار و ویراستاران وسواسی – ویرانی زبان نیست، رشد و توسعه آن است. البته این رشد و توسعه مثل هر تغییر و تحولی با اشکالاتی هم همراه است که طبیعتا به مرور زمان و با غربال زمانه آن اشکالات کم‌اثر خواهد شد.

اما از طرف دیگر حضور مستمر و زنده این اقالیم شاعرانه و اقانیم فرهنگی در سرزمین و تاریخ ما جنبه مثبت مهمی هم داشته است که در فرایند نقادی نباید آن را از نظر دور داشت. وجود این شاعران و حساسیت‌های شاعرانه ایشان، عالم ایرانیان را بزرگ کرده و همزاد سعه صدر و وسعت مشرب بوده و عرصه جولان تنگ‌نظری‌ها و نگرش‌های قالبی و قشری را کوچک کرده است. دین هر گروهی رنگ همان گروه را می‌گیرد. دین انسان‌های متمدن متمدنانه است و دین انسان‌های بدوی بدوی. به لطف این شاعران درک ما از دین و جامعه متمدنانه و تکثرباورانه بوده است. فرق است میان مردمی که دیوان حافظ را در مقام مفسر قرآن و لسان الغیب در امتداد قرآن می‌بینند با کسانی که ظاهرا فقط یک کتاب و ظاهر آن را می‌شناسند. به برکت وجود این میراث محترم ادبی است که در ایران جایی برای بدویت و توحش داعش و امثال داعش نیست. ذوق را نیز همچون خرد دست کم نباید گرفت. درک ذوق‌ورزانه و خردمندانه از دین در ایران پشتوانه‌ای به عظمت آن شاعرانگی و ذوق معنوی جاری و ساری در آن دارد. نفی ذوق معنوی، خردمندی نیست، بی‌ذوقی غیرخردمندانه است. ادبیات ما سرشار است از ذوق معنوی و درک زیبایی‌شناسانه از دین و فهم مراتب نسبت‌های رنگارنگ آدمیان با خدا و نفی زهدفروشی و دنیادوستی پنهان پشت دین، آنقدر که هیچ نیازی نمی‌بینم شاهدی از شاعران مورد بحث‌مان بیاورم.

بازگردم به همان مساله نقادی. این عالم شاعرانه وجود دارد و بودن آن یک امکان است. از این امکان می‌شود درست استفاده کرد. می‌شود این حضور را همواره بازخوانی و تحلیل کرد و بدین ترتیب آن را زنده نگه داشت بدون اینکه از آن تابویی مقدس ساخت. در این میراث شاعرانه بسی چیزهای قابل نقد هست اما امکانات رهایی‌بخش هم هست. یک مثال بزنم و سخنم را تمام کنم. سعدی سروده است:

ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا وظیفه‌خور داری

دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری

این که شیخ اجل خلق خدا را به نحو بی‌وجهی به راحتی دشمن خدا خوانده دور از انصاف و نارواست. ولی همین سعدی این ابیات را هم دارد که شاهکار است و با فصاحت و بلاغت و ایجازی چشمگیر نکته‌ای ژرف را برجسته می‌کند :

یکی یهود و مسلمان نزاع می‌کردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم

به طیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میرانم

یهود گفت به تورات می‌خورم سوگند وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم

 

این بخش از سخنم را هم خلاصه کنم. ارزیابی انتقادی یعنی مجال تفکر. یعنی به جای تکرار و تلقین، بازخوانی و تحلیل کردن. شاعرانگی منافاتی با خردمندی ندارد. منافاتی با نقادی ندارد. بی‌خردی اما به افراط می‌انجامد در شاعرانگی یا در ستیز با شاعرانگی. افراط نقطه‌ای است که در آن بی‌ذوقی و بی‌خردی به هم می‌رسند.»

دکتر داریوش شایگان در نشست نقد و بررسی کتاب «پنج اقلیم حضور» درباره انگیزه و چرایی تالیف این کتاب گفت: پیش از هر چیز، باید صمیمانه اعتراف کنم که در زمینه ادبیات ایران، خود را خبره و متخصص نمی‌‌دانم. این کتاب که نخستین‌بار در سال ۱۹۸۳ به‌ صورت مقاله‌ای به زبان فرانسه در مجله «اتود فیلوزوفیک» به رشته تحریر درآمد، به هیچ وجه ادعای آن را ندارد که مطالب بکری در این زمینه طرح کرده باشد. شالوده این مقالات، براساس زاویه دید من، نسبت به خصلت شاعرانگی ایرانیان پی‌ریزی شده است؛ بر محور این پرسش که ارج و منزلت ایرانیان در قبال بزرگان ادبشان حاصل چه برداشتی است؟»

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از جواد آتشباری

این فیلسوف افزود: «از میان صدها شاعری که تاریخ ادبیات ایران به خود دیده است، ایرانیان تنها پنج شاعر (یا به عقیده برخی شش شاعر) را در مقام نمونه‌های اعلای بینش شاعرانه خویش برگزیده‌اند. جایگاه ممتاز این شاعران در تفکر ایرانی، صرفا ثمره صفات استثنایی آنان نیست بلکه این پنج شاعر، هر یک به تناسب نبوغ خاص خود، نماینده تبلور یک جریان بزرگ تبار‌شناسی فکری هستند که سبک و سیاق و شیوه‌ای منحصر به‌ فرد را در بازتاب نحوه ویژه جهان‌شناسی خود در پیش می‌‌گیرند.»

در ادامه این نشست دکتر شایگان به سوالات حاضران پاسخ گفت.

وی در پاسخ به سوال این که : در بخش حافظ که به تعبیر شما (نویسنده) شکفتگی بین ازل و ابد است، معتقدید حافظ یاطنی‌ترین شاعر ایران است، همچنین به دیالتیک عشق در اثر حافظ و به گنج عشق، عشق و دل ویران نیز اشاره کرده‌اید، شما با کدامیک از این سه رمز موافقید؟

شایگان به این سوال چنین پاسخ داد: حافظ رازدار دل‌های دردمند و در قبض است و همراه روح‌های شادمان و در بسط. بی‌‌دلیل نیست که ایرانیان با دیوان او فال می‌گیرند و با او مشورت می‌‌کنند؛ همچنان‌که چینیان به «ئی‌چینیگ»، تفال می‌‌زنند.

«البته واضح است که نمی‌‌توانیم کل جمال‌شناسی‌ جادویی عالم شاعرانه حافظ را به دقت تحلیل کنیم ولی می‌شود برای روشن ساختن برخی مضامین و جنبه‌های کار او کوشید. بگذارید در همین آغاز بگویم که فضای بینش میان ازل و ابد، شامل وضع کل هستی است و به بیان دیگر، سلسله مراتب وجودی این عوالم را در بر می‌‌گیرد: عالم جبروت و عالم ملکوت.»

درسوال دیگری که در آن به مولوی پرداخته شده بود، شایگان چنین گفت: مولوی را بزرگترین عارف تمام زمان‌ها دانسته است و سیر و سلوک به سوی حق تعالی در اشعار مولوی را نوعی گسست می‌‌داند، یعنی گذر از مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر هستی یا عبور از عالم مجازی به عالم حقیقی. این سکوت ازلی، استغنا در عدم است یا حضور در عدم که غنایی وصف‌ناپذیر به شعر می‌بخشد و به حضور شاعر که سالک است و اکنون عین شعر شده است. حافظ، رازدار دل‌های دردمند و در قبض است و همراه روح‌های شادمان و در بسط. بی‌جهت نیست که ایرانیان با دیوان او فال می‌گیرند و با او مشورت می‌‌کنند.

دکتر شایگان به پرسش ها پاسخ می دهد ـ عکس از متین خاکپور

دکتر شایگان به پرسش ها پاسخ می دهد ـ عکس از متین خاکپور

دیگر سوال حاضران از دکتر داریوش شایگان درباره نزدیکی و علاقه‌مندی خود شایگان بود که وی در پاسخ به این سوال خیام را شاعر مورد علاقه خود عنوان کرد و گفت: درک تفکر این شاعر، به‌ رغم سادگی گمراه‌کننده آن، سخت دشوار است. به ماسه نرم می‌‌ماند که از میان انگشتان فرو می‌‌ریزد. هرچه در نگه‌داشتن، بیشتر بکوشی، زیر ظاهر دیدگاهی که در نگاه اول و از قرائت سطحی و اولیه آن دریافت می‌شود، بیشتر از دستت فرو می‌‌لغزد. جهانی که خیام ترسیم کرده است در خارج از حیطه مذهب و اسطوره قرار دارد. در این جهان، نه از عوالم کشف و شهود ــ از آن‌گونه که در نزد حافظ سراغ داریم و نوعی جغرافیای هستی را به دست می‌‌دهد ــ خبری است و نه از بی‌خودی مولانا که از طریق جریان سیل‌آسای صوَر، جان را به «هفت پرده افلاک» برمی‌‌کشد. اثری که نه از حکمت عملی سعدی در آن نشانی‌ست و نه از خاطره اساطیری فردوسی نمونه‌ای.

دکتر شایگان در ادامه پاسخ به سوالات حاضران که درباره پرداختن وی به سعدی نیز چنین گفت: از میان شاعران ایرانی، تنها سعدی است که هم دارای زندگی اجتماعی پویا و اهل معاشرت و هم سرد و گرم روزگار چشیده است؛ هم شاعری بی‌همتا و هم مردی دنیادیده است. ما ایرانیان هر یک به طریقی مدیون کلام سعدی هستیم. تعالیم سعدی در قالب زبانی فصیح، موجز و موزون که گاه به مایه طنز نیز آراسته است، آویزه گوش و ورد زبان‌ ماست و همه جا بر حسب شرایط و موقعیت‌های گوناگون با اطمینان به آنها رجوع می‌‌کنیم.

این نویسنده و متفکر در پاسخ به پرسش درباره نگارش مقاله‎ای درباره بودلر نیز چنین گفت: بودلر عشق جوانیم بود. وقتی از انگلیس به سوئیس رفتم با بودلر و اشعار او آشنا شدم و دریافتم او شاعری بزرگ و غولی عظیم است. اکنون تصمیم دارم به عشق جوانیم سر و صورتی بدهم و قصد دارم کتابی را به زبان فارسی تألیف کنم.»

در پایان این نشست لوح تقدیری از سوی انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران توسط خانم دکتر ژاله آموزگار به نمایندگی از اساتید شرکت کننده در جلسه به دکتر داریوش شایگان اهدا شد.

 

اهدای لوح توسط دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از جواد آتشباری

اهدای لوح توسط دکتر ژاله آموزگار ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از متین خاکپور

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از متین خاکپور

لوح اهدایی انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران

لوح اهدایی انجمن علمی تاریخ دانشجویان دانشگاه تهران

عکس یادگاری استادان و سخنرانان در نشست ـ عکس از جواد آتشباری

عکس یادگاری استادان و سخنرانان در نشست ـ عکس از جواد آتشباری

 

شب نصرالله پورجوادی ، بنیان‎گذار مرکز نشر دانشگاهی برگزار شد/ شهاب دهباشی

poorjavadi EMAIL
صد و هشتادمین شب مجله بخارا به دکتر نصرالله پورجوادی اختصاص داشت که عصر پنجشنبه ۱۳ آذرماه ۱۳۹۳ در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.
علی دهباشی در ابتدای این نکوداشت از طرف مؤسسه فرهنگ معاصر، بنیاد دایره المعارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کانون زبان فارسی ، مجله بخارا و موسسه فرهنگی ملت خیر مقدم گفت. سپس در همان ابتدای جلسه، پیش از آغاز سخنرانی‎ها مراسم رونمایی دو کتاب « آسمان جان« و « عهد الست» انجام شد.

رونمایی از دو کتاب دکتر پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

رونمایی از دو کتاب دکتر پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

بنا به درخواست سردبیر مجله بخارا آقایان : محمد علی موحد، داریوش شایگان، ابوالحسن نجفی، محمود دولت آبادی، بهاء الدین خرمشاهی، مهدی نوریان، سعید حمیدیان ، منوچهر انور، داوود موسایی و سیروس علی نژاد در جایگاه قرار گرفتند و رونمایی از دو کتاب توسط دکتر نصرالله پورجوادی انجام شد که تشویق حضار در سالن آن را همراهی کرد.

رونمایی دکتر پورجوادی از دو کتاب « عهد الست» و « آسمان جان» ـ عکس از مجتبی سالک

رونمایی دکتر پورجوادی از دو کتاب « عهد الست» و « آسمان جان» ـ عکس از مجتبی سالک

پس از آن علی دهباشی چنین ادامه داد:

« امشب در این مجلس مفتخر هستیم به حضور استاد ارجمند آقای دکتر نصرالله پورجوادی . چند ماه قبل قصد داشتیم که با کسب اجازه از ایشان شبی از شب‎های بخارا را به ایشان اختصاص دهیم تا این که در گفتگوهایم با مدیر مدبر فرهنگ معاصر اشاره شد که دو جلد از آثار دکتر پورجوادی را در دست چاپ دارند. بنابراین صبر کردیم که کار حروف‎چینی و چاپ این دو کتاب یعنی « آسمان جان» و « عهد الست» به پایان رسید و آقای موسایی دو هفته پیش فرمودند که همین روزها صحاف کتابها را برای عرضه به بازار نشر تحویل فرهنگ معاصر خواهد داد. دست به کار شدیم و این مجلس را برنامه‎ریزی کردیم که با استقبال استادان و همکاران قلمی و دانشگاهی دکتر پورجوادی رو به رو شد و این نشان از محبوبیت ایشان در بین اهل قلم و تفکر و اندیشه دارد. استاد پورجوادی بی‎نیاز از معرفی هستند . ایشان در طی چهار دهۀ اخیر در صورت‎های گوناگون با جامعۀ علمی و فرهنگی حوزه زبان فارسی در ارتباط بودند و این ارتباط علمی خارج از مرزهای ایران هم گسترش یافت. سالها تدریس در دانشگاه‎ها و مراکز علمی ایران و این اواخر در دانشگاه‌‎های آمریکا این ارتباط را با دانشجویان بیشتر گسترش داد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

تألیف مقالات بسیار در زمینۀ فلسفه، عرفان و تصوف به صورت تخصصی و مقالات دیگر در حوزه مسائل فرهنگی، تاریخی و اجتماعی زمانه ما بخشی دیگر از فعالیت‎های قلمی ایشان را شامل می‎شود. مجموعه مقالات دکتر پورجوادی دربین فهرست کتاب‎هایش بیش از هشت مجلد است.
در زمینه ترجمه کتاب‎های فلسفی نیز با انتخاب‎های بسیار به جا و ارزشمندی که دارند آثار مهمی را به زبان فارسی عرضه نمودند.
در حوزۀ متن شناسی و تصحیح نیز کارنامه ایشان قابل ارج گذاری و ستایش است.
در کنار همۀ فعالیت‎های تدریس و تألیف و ترجمه و تصحیح متن بنیا‏‎ن‎گذاری و تأسیس مؤسسه عظیم و معتبر دانشگاهی مرکز نشر دانشگاهی که از سال ۱۳۵۹ است و تا سال ۱۳۸۲ مستقیم مدیریتش را بر عهده داشتند. این مرکز دانشگاهی که به سرعت اعتبار علمی و پشتیبانی اصحاب فکر را به دست آورد ، در مدت کوتاهی پناهگاه علمی و فکری صدها استاد دانشگاه و نویسندگان و مترجمان درجه اول این مملکت شد. »
سپس بهاء الدین خرمشاهی از چهل و هفت سال دوستی حکایت کرد:
” به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین ، از حافظ هم بخوانیم که این از سعدی بود، معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین قصه‎اش دراز کنید. مرحوم خانلری گفته‎اند « غصه» اما « قصه» درست است به دو دلیل. دو معنا هم دارد. از همان اول به حواشی رفتم. برای این که می‎گویند شب با قصه کوتاه می‎شود، اما در مقایسه با چی، در مقایسه با خواب که مثل برق و باد می‎گذرد، پس شب قصه درازتر است. این یک دلیل. دو دیگر این که « گره از زلف یار باز کنید. زلف یار همیشه شب است این شب زلف که به خاطر بسته بودن کوتاه است، به خاطر باز کردن گره بلند می‎شود. پس به دو دلیل قصه درست است و به سه دلیل هم می‏‎توان گفت. دلیل سوم آن که حافظ لغات عجیب غریب به کار نمی‎‏برد.

بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از ژاله ستار

بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از ژاله ستار

باری، به قول روحانیان قدیم این برای سینه صاف کردن بود. حالا داستان دوستی بنده و ارادت صادقانه‎ام خدمت دکتر پورجوادی. شاید، با وجود آن که دوستان مسن‎تر از من هم در اینجا هستند ، قدمت این دوستی بیشتر از همه باشد، یعنی چهل و هفت سال . هر دو جوان بودیم، یعنی حدود بیست و دو سه سال. یک روزی روبروی دانشگاه تهران بودم. هوس کردم سری به کتابفروشی آن موقع پر رونق امیرکبیر که درست روبروی دانشگاه تهران است سری بزنم. به آنجا رفتم و به ردیف کتاب‎ها نگاه می‎کردم، دیدم یک بزرگواری دنبال گمشده‎ای می‎گردد. یعنی هر کتابی را نمی‎خواهد ، یک کتابی را نشان کرده است و می‎خواهد. نزدیک شدم و گفتم سلام و ببخشید که خلوت شما را به هم زدم . به ایشان گفتم من می‎خواهم کمک کنم اگر بتوانم. گفتند من دنبال یک ترجمه خوب از قرآن می‎گردم. در آن زمان بیست و اندی می‏شد که ترجمه‏های مرحوم قمشه‏ای منتشر شده بود منتها ترجمه اعلا نبود، بنده حدود ۱۰۰ صفحه نقد بر این ترجمه که از نظر فارسی خوب و از نظر دقت دارای ضعف نوشته‏ام. باری یک ترجمه خوب هم بود که در آن روزگار درست ده سال بود که منتشر شده بود، سال ۳۶ منتشر شده بود و آن زمان هم سال ۴۶ بود. ترجمۀ مرحوم ابوالقاسم پاینده. هنوز هم جزو ترجمه‎های خوب است، اگرچه علامه فرزان یک نقد چهارصد مدخلی بر آن نوشتند، همه وارد، هیچ کدام سلیقه‏ای، انشایی نبود. آقای ابوالقاسم پاینده آن موقع در قید حیات بود ولی اصلاحاتی نکرد جز دو سه مورد خیلی آشکار، بقیه را باقی گذاشت . بعد هم درگذشت و ترجمه‏ ایشان هم یکی دو سالی است که تجدید چاپ شده. و آن اصلاحات علامه فرزان در آن وارد نشده است. باری یک نگاهی کردم و یافتم و گفتم این ترجمه خوب است. از همان جا مهر دو سویه شکل گرفت و خانه‏های ما هم نزدیک به هم بود. ما در خیابان فلسطین بودیم و ایشان هم رو به روی دانشگاه ، در یکی از کوچه‏هایی که به نام ابوی محترم ایشان بود. با هم رفت و آمد هم می‏کردیم، خانوادگی. بعد از مدتی فاصله افتاد که نمی‏دانم چرا و بعد هم رفتیم سربازی. برکت سربازی برای ما این بود که با بزرگانی مانند دکتر پورجوادی و دکتر اصغر دادبه و استاد حسن انوشه آشنا شدیم و من پورجوادی را بار دیگر آنجا دیدم. باز ردمان گم شد. ایشان رفته بودند آمریکا و تا مرحله فوق لیسانس درس خوانده بودند. بعد فلسفه را در دانشگاه تهران با استادن بزرگی مثل آقای اخوان مهدوی ادامه دادند و دکترای فلسفه از دانشگاه تهران گرفتند.
بعد دوستی ما پایدارتر شد و سال‏های سال ادامه داشت . سال ۵۸ یا سال ۵۹ بود که با تعطیلی دانشگاه‎ها به استادان گفته بودند که هر کس می‎خواهد اثری تألیف کند . ایشان آن موقع با حکم و تأیید ستاد انقلاب فرهنگی که بعد شد شورای عالی انقلاب فرهنگی ، یک مرکزی راه انداختند برای آن که استادان دانشگاه تألیفاتشان را تحویل بدهند و آنجا ارزیابی و بررسی و ویرایش و چاپ بشود. و ایشان سازمان عظیمی راه انداختند، مرکز نشر تأسیس شد . به فاصله کمی نشریه « نشر دانش» تصویب شد که من افتخار دارم اسمش را پیشنهاد کردم و گفتم که ما نشر اندیشه داریم در شاه‎آباد که چقدر هم اسم زیبایی است . هم به معنی عالی کلمه است و هم به معنای گستراندن اندیشه. حالا اگر ما بگذاریم نشر دانش یعنی هم « نشریه دانش» و هم نشر دادن دانش. ایشان سریعاٌ پذیرفتند . از آن شماره یک من همکاری نداشتم، آقای فانی داشتند و من هم به یاد دارم که از شماره دوم نوشتم ، تا شماره صدم. نه این که هر شماره. من حدود بیست سی مقاله در آنجا نوشتم. غالباٌ هم نقد کتاب بود.

9ab90653bdfb49358206e38ff7569103
همین به خدمت ایشان می‏‎رسیدیم، غالباٌ جلسه می‎گذاشتیم، بنده که رآیی ندارم ولی مشورت می‎فرمودند، مطرح می‎کردند . ما هم در واقع یک مدت به آنجا منتقل شدیم. اما آغاز انقلاب بود و شور انقلابی در سرها. مخصوصاٌ در سر جوان‎ها بیداد می‎کرد. ما با استادانی که می‎آمدند و صاحب کتاب بودند و مرجع می‏نگاشتند صحبت می‏کردیم. یکی از مرجع‏هایی که برای ما آوردند « فرهنگ اصطلاحات کلامی دادبه » بود که از پیشتر، از همان دهه‎های چهل و پنجاه ایشان را می‏شناختیم . این فرهنگ تز دکترای ایشان بود که هنوز هم چاپ نشده است و قرار شد آن را چند جلدی بکنند و الان در نشر قطره زیر چاپ است. آقای دکتر دادبه وسواس علمی دارند، بر عکس من که همین جوری می‎نویسم و چاپ می‎کنم.
باری دکتر پورجوادی را به عنوان بزرگ‎ترین فرهنگ‎ساز بعد از انقلاب می‎شناسم . خیلی‏ها با آثار خودشان فرهنگ سازی کردند . آن را محسوب نمی‏کنم. کسی که سازمانی و با به کار گرفتن ده‏ها دانشمند و استاد توانسته باشد هزار کتاب دانشگاهی عمدتاٌ و بعضی هم کتاب‎های معارف اسلامی، عرفانی و تصحیح نسخ بود و بسیاری هم متن درسی دانشگاهی بوده ، به گمانم بیش از هزار اثر چاپ کردند. چندین کنگره درباره زبان فارسی و زبان‏شناسی برگزار کردند و هیچ کس نمی‏داند چرا ایشان کنار رفتند. ضایعۀ فرهنگی بزرگی بود چنان که کمر این مرکز بزرگ شکست ، بعد از رفتن ایشان که شاید هفت هشت سالی هست. و آن همه نشریه، باستان شناسی، شیمی ، فیزیک ، ریاضی، معارف، خود نشر دانش، ناگهان دچار بلای آسمانی شد ، همه خوابید. حیرت‎آور است. می‎گویند که کارها نباید قائم به شخص باشد ، باور نکنید، در بسیاری موارد کارهای بزرگ است که یک شخص بزرگ آنها را به سرانجام می‎رساند. مثالی بزنم اگر مرحوم غلامحسین مصاحب نبود ، دایره‎العمارف عظیم فارسی سه جلدی که آقای فانی اقرار می‎کنند که دانش گستر با پنجاه و هفت هزار مقاله در مقابل سی و چند هزار مقاله مصاحب فراتر نرفته است. هر مقاله‏ ای در آنجا قوی‏تر است اگر دو مقاله مشابه را بگیریم، ممکن است دانش گستر نوتر باشد ، البته بزرگ‏تر است و پر مقاله ‏تر.

صحنه ای از شب نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از شب نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

باری من شأنم بیش از این نیست که صحبت بکنم . خدمت ایشان خیلی ارادت دارم.الحمدالله که رفت و آمد هم داریم. همواره جویای سلامتی‏‏شان هستم. و این نوشته‏ های اینترنتی ایشان هم خیلی خواننده دارد. قلمشان خیلی خوب است. به تعبیر بنده هیچ گیر و گره و گرایی ندارد. نه فارسی‏گراست ، نه عربی‎گرا، نه لغت پَران. همه آب روان است. گفت گر تیغ کشد که محبان همی زند/ اول کسی که لاف محبت زند منم. شعری گفته‎ام دیشب که امروز پاک نویس کرده‏ام. گرچه عرض هنر پیش یار بی‎ادبی است/ زبان خموش ولی دهان پر از عربی است. البته پر از عربی هم نیست فقط یک بیت آخرش را برای دومین بار در عمرم بیتی به عربی آورده‎ام. فرصت نشد که از استاد یا استادانی بپرسم که آیا معنایش درست است یا نه . حالا دیگر استادان خودشان اینجا اصلاح می‎کنند، قبل از این که در بخارا چاپ بشود، به همت آقای دهباشی که صد و هشتادمین شب را برگزار می‎‎کنند. درود بر او ، ممنون. کمتر از دو سال پیش ، شبی را برای این خادم‎العلما برگزار کردند. آن شب، صدمین شب بود. باور کنید دو سال نمی‏گذرد و هشتاد شب دیگر برگزار شده است. فرهنگ سازی آقای دهباشی هم در عالم مطبوعات و نشریات ما یگانه است. آنان که منکرند بگو رو به رو کنم.
و شعری به یادگار برای دوست دانای دلبندم، ادب‎پژوه و عرفان‎‌شناس بزرگ و بزرگوارم، استاد دکتر نصرالله پورجوادی ایده الله تعالی
نصر من الله ماست پورجوادی بهر رفیقان همیشه مایه شادی
یارب این نیک مرد دیر بماناد یک سده یا سالهای بس متمادی
دارد آثار او مخاطب بسیار هم زِ ادبیان و هم زِ مردم عادی
نثرش آب روان، روان و روان‎بخش نیست در آن جمله‎ای کمی و زیادی
احمد غزّالی است در راه عرفان عین القضات دگر، ز نیک نهادی
منطق‎الطیر و زبان حال بداند و آنچه برون آمد ز نجع حمادی
بحر تو بسرودم این دو بیت شکسته تا که بدانی همیشه در دل و یادی
لیله قدر است قدر وقت بدانیم چون مه بدر است روی پورجوادی
انته فٌریدون و وحید دهرک یا صاح فزتو لعمری بما سَلَبت فوادی
پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۳
پس از آن مهدی نوریان از استواری دکتر پورجوادی سخن گفت:
” امشب به راستی شب ما روز روشن است/ به وصال دوست علیرغم دشمن است.
بسیار بسیار خوشحالم از این که این توفیق را پیدا کردم . از این صد و هشتاد شبی که جناب آقای دهباشی به بهترین وجه برگزار کردند، دومین بار است که این توفیق نصیب بنده شده، پارسال برای استاد عزیزم، جناب آقای دکتر مصفا اینجا خدمت رسیدیم و امشب هم برای دکتر پورجوادی.
من نمی‎دانم با چه زبانی، با چه عبارتی، یکی از بزرگ‏ترین توفیقات زندگی بنده آشنایی و ارادت خدمت آقای دکتر پورجوادی بوده. این توفیق از جهات مختلف بوده که اگر بخواهم یکی یکی آن جهات مختلف را عرض کنم خیلی به درازا می‏کشد و سایر سخنرانان ارجمند،شایسته‏تر از بنده حتماٌ مطرح می‎کنند.
آقای خرمشاهی نحوۀ آشنایی‏شان را با دکتر پورجوادی گفتند . بنده هم خیلی سریع عرض می‏کنم که سال ۱۳۶۲ سمیناری در هندوستان قرار بود تشکیل بشود . انجمن استادان فارسی هند، حتماٌ اطلاع دارید ، در هندوستان خیلی بیشتر از ما اهمیت می‎دهند به زبان فارسی و سمینارشان را سالهاست که هر سال به طور مرتب تشکیل می‎دهند. آن موقع پنجمین یا ششمین سمینار بود. ما رفتیم آنجا شرکت کردیم. قبلش توفیق زیارت استاد پورجوادی را نداشتم . در این سفر، علاوه بر جلسات رسمی ، برخی صحبت‏های خصوصی صورت گرفت، درباره همین کتاب که اینجاست، « ایران مظلوم» که واقعاٌ ارادت من به ایشان از همان جا شروع شد و روز به روز اوج گرفت.

دکتر مهدی نوریان ـ عکس از ژاله ستار

دکتر مهدی نوریان ـ عکس از ژاله ستار

ما در اصفهان که هستیم از بسیاری از این جلساتی که تشکیل می‏شود محرومیم و احساس غبن می‏‎کنیم مثل ماهی که از آب دور افتاده باشد. من از بلاد حبییم، نه از بلاد غریب. ولی امشب می‎بینم که جمعی از عزیزترین دوستان و سروران که مدت‏ها توفیق دیدارشان را نداشتم تشریف دارند اینجا و خود این موهبت بزرگی است. نمی‏دانم که از شوق کدامین شعله افروزم/ بدان پروانه می‎مانم که افتد در چراغانی.
درباره خدمات استاد پورجوادی هم مطالبی که تا به حال نوشته شده، چاپ شده که همه می‎دانند . نیازی به بازگفتنش نیست. بنده فقط یک نمونه را عرض می‏کنم . می‏شود از همین نمونه قیاس کرد که وقتی گفته می‏شود « نشر دانش»، واقعاٌ ایشان کمر همت را بستند برای نشر دانش. یک آشنایی ما داریم در اصفهان . یک زمانی می‏خواسته رساله بنویسد در رشته زبانشناسی. فقط نیاز داشته به یک کتاب انگلیسی برای تهیه رساله‏اش. هر جا مراجعه می‏کند به کتابخانه‏های مختلف. همه جا را می‏گردد و کتاب را پیدا نمی‏کند. بالاخره در اثر جستجوی زیاد معلوم می‏شود که در کتابفروشی مرکز نشر دانشگاهی این کتاب بوده. می‏گفت من به آنجا مراجعه کردم . مسئول آنجا رفت کتاب را آورد. گفت ما همین یک نسخه را از این کتاب داریم و باید این کتاب اینجا باشد. نمی‏توانیم آن را بفروشیم و خودمان آن را لازم داریم. گفتم خوب اجازه بدهید من ببرم و آن را زیراکس بگیرم. گفت نه این هم امکانش نیست. گفتم بالاخره راهی پیدا کنید تا من از این کتاب استفاده کنم . گفت نمی ‏شود و امکانش نیست. می‏گفت که این کارمند آب پاکی را روی دست ما ریخت . من از آنجا آمدم بیرون و از نگهبان ساختمان پرسیدم رئیس اینجا کیست؟ گفت آقای دکتر پورجوادی. از این آسانسور بروید بالا، طبقه ششم . دفترشان آنجاست. گفت من رفتم آنجا، در اتاق باز بود. به خانم منشی گفتم با دکتر پورجوادی کار دارم. اتاق ایشان را نشانم داد. گفت رفتم و درخواستم را با ایشان مطرح کردم . گفتم من به این کتاب نیاز دارم برای نوشتن رساله. و آن پایین گفتند که کتاب را به من نمی‏دهند. گفت که ایشان تلفن را برداشتند و شماره همان مسئول را گرفتند و گفتند این کتاب را بردار بیاور بالا. آن فرد کتاب را آورد. دکتر پورجوادی کتاب را از دست او گرفت و داد به دست من. گفتم من ببرم زیراکس بگیرم. گفتند نه لازم نیست. گفتم خوب پولش چقدر می‎شود. چه جوری حساب کنم. گفت پول لازم نیست. چند سال است که این کتاب اینجا مونده و خاک خورده. شما اولین و شاید آخرین کسی هستید که به این کتاب نیاز پیدا کرده. بردارید و بروید و رساله‎تان را بنویسید. کتاب را همین طوری دادند به من و گفتند به سلامت. باید واقعاٌ یک کسی روحیه علمی داشته باشد و خودش اهل درد باشد، خودش حس کرده باشد که وقتی به یک منبعی نیاز هست باید کمک کرد ، کار را راه انداخت و در راه گسترش علم از هر جهت باید کمک کرد.

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

در آن روزها وقتی مجله نشر دانش به اصفهان می‎رسید، واقعاٌ یک حادثه بود. همه درباره‎اش صحبت می‎کردند چون آن موقع مجلات دیگری هم نبود. کسی که چنین مجله‏ای را دایر می‏کند، باعث می‏شود که افراد انگیزه پیدا کنند و تشویق می‏شوند که بنویسند. وقتی کسی مطمئن نباشد که نوشته‎اش در یک جای آبرومندی که دارای اعتبار علمی است چاپ نمی‎شود، اصلاٌ دستش به قلم نمی‏رود و نمی‎نویسد . خود وجود چنین مجله‎ای باعث می‏شد که افراد تشویق بشوند، علاقمند بشوند که بنویسند. به همین دلیل است که الان دوره مجله نشر دانش گنجینه‏ای است . بعضی وقت‎ها پیش آمده که من رفته‏ام مطلبی را در یکی از مجلداتش پیدا کنم ، یک دفعه می‎بینم که غرق این جلد نشر دانش شده‎ام. و دوباره شروع کرده‏ام از اول ، ساعت‏ها نشسته‏ام دارم بقیه مطالب را هم می‎خوانم، از خواندنش سیر نمی‎شوم . بزرگ‏ترین خصوصیت کار آقای پورجوادی این بود که مثل کوه استوار ایستاده بودند آنجا و نمی‎گذاشتند مقاله‏ای سطحی و بی‎مایه در مجله نشر دانش چاپ شود. و این واقعاٌ کم نیست. به همین دلیل است که اگر شما دوره‎های نشر دانش را ورق بزنید، می‎بینید که از غلط‏های مشهور، منظورم کسانی است که شهرت کاذب دارند، در آنجا اثری نیست. نوشته‏ای در آنجا نیست، هر قدر هم شهرتشان زیاد بوده باشد، ولی دکتر پورجوادی با مقاله، با محتوای مقاله کار داشته، و این که از نظر علمی در حد قابل قبولی باشد که سطح مجله همچنان حفظ بشود.
کاری که خود آقای دهباشی هم انجام می‎دهند واقعاٌ قابل ستایش است. یعنی این مجله‏ای که مرتب منتشر می‎کنند، باعث می‎شود که کسانی انگیزه پیدا کنند و علاقمند می‎شوند که مطالبی را بنویسند، خود این خدمت کمی نیست و بسیار ارزش دارد.
در هر حال خیلی خوشحالم که این توفیق را پیدا کردم که از اصفهان بیایم خدمت حضار محترم و تشکر می‎کنم که دعوتم کردند . گفت که دوردستان را به احسان یاد کردن همت است/ ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می‎افکند.
حرف برای گفتن زیاد است، اما فکر می‎کنم سهم من بیش از این نیست و باید سراپا گوش باشیم به سخنان استادان عزیزی که قرار است سخنرانی کنند. بنابراین من رفع زحمت می‎کنم و تشکر می‎کنم از حسن توجه شما.”
سخنران بعدی این مراسم سعید حمیدیان بود که از دوستی با نصرالله پورجوادی روایت کرد:
آشنایی من با دکتر پورجوادی به دوران خدمت مقدس اجباری برمی‎گردد. دورهای مالامال از مرارتها و غرابتها، خزعبلات و ابتذالات، البته به زعم ما. لیکن به هر حال و به هر تمهید و تدبیری میبایست تا آنجا که میشد شیرین یا باری هموارش میکردیم، که کردیم. دوستان دیگرمان حسن انوشه، اصغر دادبه و نصرالله پورجوادی یادگار این ایاماند.
چشمتان روز بد نبیند، دو تا گروهبان، آن هم مثل خودمان وظیفه ولی نهایتاً اندکی جلوتر یا به اصطلاح ارشد نسبت به ما، بر سرمان گماشته بودند که تسمه از گُردهمان میکشیدند و آشکارا کیفی میبردند از این که عدهای لیسانسیه و بالاتر را وادارند به بدو و بایست و بشین و پاشو. اگر هم لحظهای از فرمانبری وامیماندی به نگهبانی دادن تنبیه میشدی
ما سه تن، به علاوه حسن انوشه نورفیق، از همان نخستین ایام برای غلبه بر همه ناهمواریهای محیط، مطالعه دائم یا در هر لحظه ممکن را برگزیدیم. خرّمشاهی و من حتی برای ده دقیقه راحتباش در فواصل مشق نظامی در میان خاک و خُل، دیوان غزلیات حافظ (جیبی) را ورقورق میکردیم و دو سه صفحه را به عنوان حصّه هر روز توی جیب لباس کارمان میگذاشتیم تا در همان حال و به محض شنیدن سوت راحتباش شروع به خواندن و با آن عیش و عشرت کنیم.

دکتر سعید حمیدیان ـ عکس از ژاله ستار

دکتر سعید حمیدیان ـ عکس از ژاله ستار

از میان دوستان دور و نزدیک این دوره از یکی کمترحرف زدم؛ بگویم و تمام کنم. قیافه اش موقع مشق صفجمع در پادگان پیروزی دیدن داشت. نصرالله خان پورجوادی را میگویم. عرقریزان از سر و صورت روی شیشه عینک، گویی در حال فروافتادن بود، با بدنی که بیاختیار کژ و مژ میشد، ملول از امر و نهی های گروهبان خوشخدمتِ گماشته بر بالای سر ما. اساساً عادت به شقّ و رقّ ایستادن یا راه رفتن ندارد. یعنی اندامش هم به گونه ای مثل خودش اهل فروتنی عارفانه است. آن گروهبان ابله بدون اطلاع از این چیزها اصرار داشت با توپ و تشر وادارش کند در مقابل عالیجناب سفت و سخت و با احترام بایستد. نشد که نشد، جز این که احساس ملال او از این جور ابتذالات بیشتر میشد. فوق لیسانس داشت و گویا در امریکا هم درس خوانده بود، و کم و قدری حکیم گونه حرف می زد. حشر و نشری با هم نداشتیم، و فقط بعدها گفت که یکی از عبارات مخلص در همان ایام باعث شده حساب خاصی برایم در ذهن باز کند. باری، زد و انقلاب شد و چشم به هم نزده قضایای موسوم به انقلاب فرهنگی، و بلافاصله هم جنگ با عراق. من و اهل نیز که از سال انقلاب یعنی ۵۷ لگد به بخت خود زده و ساکن اهواز و دانشگاه آنجا شده بودیم به افتخار جنگ زدگی نایل گشتیم. کاش پاهامان قلم شده بود و به آنجا نمی رفتیم تا این همه مسایل بلکه فجایع بر سرمان آوار نمیشد، و مگر رفقا از جمله همین جناب نصرالله خان که در مرکز بودند و حتی انوشه (که به جای تجلیل از معلمیِ تمام و کمالش در مازندران عذرش را خواسته بودند) آب توی دلشان تکان خورد؟ توپ باران منطقه سکونتمان باعث شد که حتی بدون برداشتن لباس کافی فرار کنیم و هر چند صباحی در این شهر و آن ده بر سر دیگران هوار شویم تا آخرش به تهران خودمان بیاییم. دانشگاه اهواز هم تعطیل و تبدیل به قرارگاه نظامی شده بود. بیکار نمی شد ماند چون مواجب به خطر میافتاد. روزی خرّمشاهی گفت: برو وزارت علوم، یک جایی درست شده به اسم کمیته تألیف و ترجمه. رئیسش هم دوره خدمتمان است. پورجوادی که یادت هست، و… رفتم آنجا. آن موقع فقط شامل دو اتاق بود، که در مدتی کوتاه و به همت ایشان به نهادی معظم به نام مرکز نشر دانشگاهی تبدیل شد. گرچه چند سال بعد قدر او را خوب شناختند و وقتی همه چیز بسامان و روی غلتک بود سپردندش به فردی باب میل، یعنی مصداق «نه چک زدم نه چونه، عروس اومد تو خونه». به هر روی، کت و شلواری مستعمل، آن هم مال برادرم، به تنم بود، با ریشی نامرتب عین نمدِ از کار دررفته، ریشی نه ناشی از عمل به این یا آن رساله عملیه بلکه زاده پریشیدگی و نژندی. پورجوادی تا مرا دید آغوش گشود و از حال جویا شد. گفتم فعلاً دست به دلم نگذار چون وقت برای تعریف هست. یکدفعه گفت: می آیی پیش ما؟ کور از خدا چه می خواست؟ به هر حال گواهی مأموریت در آنجا برایم صادر کرد، که در نتیجه، هم مواجب دوباره برقرار شد و هم به واقع آرام و سامان گرفتم. اگر بگویم در حدود سه سالی که تا بازگشایی دانشگاه نزد او بودم تا چه حد مهربانی و پایمردی کرد به درازا می کشد. . از آدمهایی است که اولش اگر دافعه نداشته باشد باری جاذبه ای ندارد و تنها به قول سعدی «به روزگاران» مهرش به دل می نشیند اما به روزگاران هم «بیرون ز دل نیاید». به واقع هم ارادتم به او در سالهای اخیر بیشتر شده، به ویژه در روزگار معزولی، نسبت به ایام مشغولی. عجالتاً بیش از دیگر یاران با او حشر و نشر دارم.»
سپس نوبت به ابوالحسن نجفی رسید که درباره انتشار مجله لقمان سخن بگوید:
” می‎خواهم درباره یکی از نشریات مرکز نشر دانشگاهی به نام مجله « لقمان» که مورد توجه خاص آقای دکتر پورجوادی بود صحبت کنم.
در سال ۱۳۵۷ ( یا ۱۳۵۸) که فترت دانشگاه‎ها پیش آمد قرار بر این شده بود که در مدت تعطیلی دانشگاه‎ها، استادان و مدرسان دانشگاه درس خود را به صورت کتابی تحریر کنند و برای چاپ آماده سازند.
آن زمان هنوز موضوع ویراش و ویراستاری نشریات و کتاب‎ها برای همه روشن نشده بود و بسیاری آن را فقط اصلاح اغلاط انشایی و احیاناً املایی می‎دانستند.
آقای دکتر پورجوادی می‎دانست که هیچ نشریه‎ای بدون ویرایش قابل چاپ نیست. لذا به « شورای انقلاب فرهنگی» پیشنهاد کرده بود که سازمانی برای این منظور تأسیس شود
شورای انقلاب فرهنگی نیز تأسیس و اداره این سازمان را بر عهده خود آقای دکتر پورجوادی گذاشت و به این ترتیب « مرکز نشر دانشگاهی» به وجود آمد .
در دو سه دهه پیشتر یک شرکت نشر کتاب به نام « مؤسسه انتشارات فرانکلین» که بر گرتۀ مؤسسات انتشاراتی آمریکا به وجود آمده بود؛ به شیوه انتشارات در آمریکا به کار ویرایش کتاب مشغول شده بود و در این مدت عده‎ای ویراستار زبده پرورش داده بود.
دو سالی پیش از انقلاب ، این مؤسسه تعطیل شد و اعضای آن به مؤسسه‎ای به نام « سازمان ویرایش کناب » ( یا نظیر این) وابسته به دانشگاه آزاد پیوستند.
البته دانشگاه آزاد که آن موقع بود با دانشگاه آزادی که امروز هست و بعداٌ به وجود آمد فرق می‎کند. این دانشگاهی بود که بر گرتۀ اوپن یونیورستی انگلستان بنا شده بود، کارهایی کرده بودند و هنوز کارهایشان را شروع نکرده بودند. و به هر حال دانشگاهی بود که ویراستاران مؤسسه فرانکلین به آنجا روی آورده بودند. بعد با برچیده شدن دانشگاه آزاد، ویراستاران آن مؤسسه پراکنده شدند و ممکن بود که هر کدام به گوشه‎ای بروند.
آقای دکتر پورجوادی که متوجه ارزش کار این گروه بود و می‎دانست که اگر آنها پراکنده شوند دیگر مشکل بتواند ویراستار شایسته به دست آورد، آنها را به کار در مرکز نشر دانشگاهی دعوت کرد و به این ترتیب این مرکز نشر پا گرفت.

ابوالحسن نجفی ـ عکس از مجتبی سالک

ابوالحسن نجفی ـ عکس از مجتبی سالک

من در جستجوی کار در همان زمان به دکتر پورجوادی معرفی شده بودم و در مرکز نشر مشغول به کار بودم. و در همان جا بود که سال بعد با دکتر جواد حدیدی آشنا شدم. دکتر جواد حدیدی استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه مشهد بود. من دکتر حدیدی را به دلیل چند مقاله‎ای که از ایشان خوانده بودم می‎شناختم . خود من هم چون در دانشگاه اصفهان چند سالی تدریس همین درس را بر عهده داشتم با نام ایشان آشنا شده بودم . ما هر دو مقالاتی نوشته بودیم ، ایشان چیزی از من نخوانده بود، اما من می‎دانستم که ایشان چه کار می‎کند و می‏‎دانستم یکی از معدود کسانی است که در خارج درس خوانده بود و ادبیات تطبیقی را تا حد دکترا فرا گرفته. ما در مرکز نشر مشغول کار بودیم ، سالی گذشت و یک روز آقای دکتر حدیدی به من مراجعه کرد و به من گفت که مقاله دکتر پورجوادی را در مجله نشر دانش خوانده‎ای یا نه. مقاله درباره زبان فرانسه بود. دکتر پورجوادی در آن مقاله نوشته بود که اکنون در تمام دانشگاه‎ها و دبیرستان‏های ایران فقط انگلیسی درس می‎دهند و زبان فرانسه و دیگر زبان‎ها مهجور هستند و این درست نیست برای این که تدریجاٌ وابستگی ایران را تنها به کشورهای آنگلوساکسون ایجاد می‎کند. و حق هست که این زبان فرانسه هم دو مرتبه رایج بشود و در کنار زبان انگلیسی به کار برود.
آقای دکتر حدیدی پس از خواندن این مقاله به من گفت چطور است که برای انتشار مجله‎ای به زبان فرانسه دربارۀ ادبیات تطبیقی در مرکز نشر دانشگاهی به راه بیندازیم. برای این منظور رفتیم به دیدار دکتر پورجوادی. آقای دکتر پورجوادی هر وقت پیشنهاد کار جدیدی می‎شد و یا نشریه جدیدی در مرکز نشر دانشگاهی ، همیشه با حسن قبول برخورد می‎کرد و بررسی می‎کرد و اگر می‎پسندید و می‎دید امکانش هست، ولو این که آن امکان اندک بود ، می‎گفت و تشویق می‎کرد که این کار را به راه بیندازید. کار خودمان را پیشنهاد کردیم و همین احساس را نسبت به کار ما داشت. فقط گفت ببینید شرایط چه جوری است و می‎توانید این کار را بکنید . ما فکر کردیم که ایشان احساس کرده و پیش خود گفته بود دو نفر ایرانی فارسی زبان تا چه به زبان فرانسه تسلط دارند که بتوانند مجله‎ای به این زبان منتشر کنند. البته زبان و ادبیات فرانسه تا مقطع کارشناسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس می‎شد ولی با استادان آنجا آشنا نبودیم و از صلاحیت آنها احیاناٌ برای همکاری اطلاعی نداشتیم. وانگهی آیا اصلاٌ رشته‎ای به نام ادبیات تطبیقی در دانشگاه‎های ایران وجود داشت یا نه؟ اسماٌ وجود داشت، ولی هیچ جا جز این دو جایی که برایتان ذکر کردم ، یکی دانشگاه مشهد و دیگری دانشگاه اصفهان، آن هم دانشگاه اصفهان به مدت کوتاه، و همچنین در دانشگاه مشهد، البته دوره‎ای طولانی‎تر. رفتیم صحبت کردیم که چه کار می‎توانیم بکنیم، نیروی بیشتری از کجا می‎توانیم برای این کار به دست بیاوریم. و اتفاقی افتاد که به نظر من شبیه معجزه بود.
دو سه روزی چیش از این گفتگو آقایی فرانسوی به نام میشل کویپرس سرزده به ملاقات من آمد. میشل کویپرس چند ماه پیش پس از گذراندن دوره زبان و ادبیات فارسی برای خارجیان در دانشگاه تهران پس از دفاع از پایان‎نامه‎اش به اخذ دکتری در زبان و ادبیات فارسی نایل شده بود. هنگام دفاع از پایان‎نامه‎اش من هم جزو داوران بودم و البته پیش از آن به همین مناسبت او را دیده و درباره پایان نامه‎اش صحبت کرده بودم. پایان نامه‎اش با عنوان « سرچشمه‏‎های داستان کوتاه فارسی« چاپ و منتشر شده است.
قرار شد آقای کویپرس بیاید و با آقای دکتر حدیدی آشنا شود.روز بعد آمد آشنا شد و آقای دکتر حدیدی بسیار خوشحال شد چون همان شخصی را که ما می‎خواستیم به دست آورده بودیم برای همکاری و هم چون فرانسه زبان بود ، می‎توانست نوشته‎های ما را ویرایش هم بکند.
چند روز بعد اتفاقی افتاد و آقای محمود دولت آبادی در مرکز نشر دانشگاهی پیش من آمدند و گفتند می‎خواهم یک کسی را معرفی کنم که اگر به درد شما می‎خورد در گروه زبان فرانسه شما وارد بشود.اسم ایشان عبدالمحمد روحبخشان بود . پس از گفتگو با دکتر حدیدی گفتم به ایشان بگویید تشریف بیاورند، از ایشان آزمایشی می‎گیریم و اگر مناسب باشد مشغول کار می‎شود. پس از مراجعه همینطور هم شد و آقای دکتر حدیدی هم از او آزمایشی به عمل آورد و گفت کاملاٌ مناسب است و می‎تواند مشغول کار بشود.

صحنه ای دیگر از رونمایی دو کتاب دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از متین خاکپور

صحنه ای دیگر از رونمایی دو کتاب دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از متین خاکپور

اینها را به آقای دکتر پورجوادی اطلاع دادیم . اکنون ما چهار نفر شده بودیم، پس از مراجعه و گفتگو با دکتر پورجوادی دو اتاق در ساختمان شماره ۲ مرکز نشر به ما واگذار شد و یک ماشین نویس فرانسه‎دان نیز در اختیار ما قرار گرفت.
اولین شماره مجله با نام « لقمان» در سال ۱۳۶۳ منتشر شد. مجله فقط به ادبیات تطبیقی نمی‎پرداخت، بلکه بیشتر به معرفی فرهنگ و ادبیات فارسی توجه می‎کرد. پس از اولین شماره که منتشر شد ، با آقای دکتر حدیدی که در دوران تحصیلش در غرب، با مراکز ایرانشناسی و استادان آن آشنا شده بود، رابطه‏اش را با نامه‎نویسی با آنها ادامه داد . مجله را برای آنها فرستاد ، مکاتبه و تقاضای همکاری کرد. با رسیدن مقالات متعدد برای چاپ در این مجله به زودی مجله «لقمان» توجه مراکز فرهنگی غرب را به خود جلب کرد. بعداٌ حتی مقالاتی به زبان انگلیسی از آمریکا و جاهی دیگر برای چاپ در مجله رسید و الیته چون نمی‎خواستیم به انگلیسی چاپ کنیم، آقای کویپرس و کسی که بعد آمد و خواهم گفت این مقالات را به فرانسه ترجمه کردند و در این مجله چاپ شد. متأسفانه در این میان ، آقای کویپرس نمی‎دانم به چه دلیل ناگهان از ایران اخراج شد. با رفتن آن ما واقعاٌ دست تنگ شدیم . حداقل از نظر ویراستاری که نیاز داشتیم و نبود. در این بین خانمی را به ما معرفی کردند که دکترایش را بعداٌ در زبان فرانسه گرفت و خانم دانشمندی بود و زبان فرانسه را خیلی خوب می‎دانست، به اسم خانم دومینیک کارنوا که بعدها به نام همسرش دومینیک ترابی با ما همکار شد در نشر دانشگاهی و به ما در چاپ و انتشار مجله « لقمان» کمک می‎کرد.
به این ترتیب مجله «لقمان» چاپ می‎شد، هفده سال تمام، مرتباٌ سالی دو شماره منتشر شد از این مجله. مراکز فرهنگی غرب را به خودش متوجه کرده بود، دست کم استادان زبان فرانسه و مراکزی که به ایرانشناسی می‎پرداختند بیشتر توجه داشتند.
در ۱۳۸۱ دکتر جواد حدیدی پس از مدت طولانی بیماری مرحوم شد. بیماری سرطان داشت و ماه‎ آخر که بسیار فرسوده شده بود، ولی تا ۱۵ روز قبل از وفاتش واقعاٌ مرتب به مرکز نشر دانشگاهی می‎آمد و مشغول کار می‎شد و تعجب می‎کنید بگویم ساعت ۷ صبح به مرکز نشر می‎آمد، حتی پیش از آن که دربان در مرکز نشر را باز کند. می‎آمد و پشت میزش مشغول کار می‎شد.

صحنه ای از شب نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

صحنه ای از شب نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

گفتم که دو اتاق به ما داده بودند، در یک اتاق من و دکتر حدیدی می‎نشستیم و در اتاق دیگر آقای روحبخشان و میشل کویپرس. البته وفات دکتر حدیدی وقفه‎ای در کار ایجاد کرد. اما تا دو سه شماره دیگر به کوشش خانم دومینیک ترابی و عبدالمحمد روحبخشان تا سال ۱۳۸۳ ادامه داشت، یعنی دو شماره دیگر درآوردند. دو شماره یا سه شماره دقیقاٌ نمی‎دانم ولی این دو سه شماره شاید به مسائلی دیگر پرداخته شده که ما انتظار داشتیم.
در سال ۱۳۸۳، آقای دکتر پورجوادی را به چه مناسبت کنار گذاشتند از مدیریت مرکز نشر دانشگاهی. و آقای دیگری را از یکی از دانشگاه‎های شهرستان‎ها دعوت کردند که بیاید و به جای ایشان مدیر مرکز نشر دانشگاهی بشود. آن آقا که اصلاٌ در زمینه علوم انسانی کاری نکرده بود، ظاهراٌ استاد زمین شناسی بود ، آمد در اتاق آقای پورجوادی و جانشین ایشان شد. طبعاً مجله هم متوقف ماند و منتشر نشد و بعد آقای عبدالمحمد روحبخشان را هم بازنشسته کرد که خود او بسیار ناراحت بود از این کار، با حقوق اندکی ، چون که آقای روحبخشان مدرک هنوز مدرک دانشگاهی بالایی نداشت.
این گذشت و تنها توجهی که این مدیر جدید کرد این بود که شنیدم در یکی از جلسات گفته بود ما احتیاجی به مجلۀ فرانسه زبان نداریم مگر آن که سفارت فرانسه بودجه آن را تأمین بکند. ولی بعداٌ متوجه اشتباه خودش شده بود و جلسه‎ای تشکیل داد و از بنده و خانم دومینیک ترابی و چند نفر دیگر که در مرکز نشر به زبان فرانسه علاقمند بودند دعوت کرد و در آنجا صحبت شده بود که مجله چگونه به راه بیفتد. بعد هم قول‎هایی داد و بعد از ختم آن جلسه هیچ به هیچ.
چندی بعد مدیر جدید برکنار شد و مدیر دیگری جانشین او شد. من هم مدتی بود که از مرکز نشر دانشگاهی کناره گرفته بودم و در فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول به کار بودم. فرصتی هم نداشتم که به مرکز نشر دانشگاهی بروم. مدیر جدید چند بار ابراز کرده بود که می‎خواهد مرا ببیند. من یک روز به ملاقاتش رفتم. در آنجا صحبت از این کرد که می‎خواهد مجله لقمان را دو مرتبه زنده بکند . با من مشورت می‎کرد که چه کسانی هستند که می‎توانند این کار را بر عهده بگیرند. من گفتم که من مطلقا نمی‎توانم این کار را بکنم، دیگر فرصت این کار را ندارم. ولی می‎توانم کسانی را که صاحب صلاحیتی در این کار هستند به شما معرفی کنم. بعد رفتم با چند تن از استادان زبان فرانسه صحبت کردم و به نظر من می‎آمد که طهمورث ساجدی مناسب است برای این که مدیریت مجله را به عهده بگیرد. رفتم یک روز نزد مدیر جدید و قرار شد در اتاق ایشان جلسه‎ای بگذاریم. همه کسانی هم که به این کار علاقمند بودند به آنجا آمدند. من در آنجا دکتر طهمورث ساجدی را معرفی کردم و گفتم که ایشان صلاحیت این کار را دارد و خود ایشان هم چند نفری را که می‎توانستند با ایشان همکاری کنند معرفی کرد. جلسه طولانی شد در دفتر مدیر جدید. جلسه تمام شد و بعد هیچ به هیچ.
و بعد مدیر یا مدیران دیگری در مرکز نشر دانشگاهی آمدند و مجله « لقمان» همچنان در محاق تعطیل بود. و به این ترتیب عمر لقمان مثل دیگر مجلات نشر دانشگاهی به پایان رسید.”
سخنران بعدی این مراسم سیروس علی نژاد بود که از مجله نشر دانش سخن گفت:
« من قرار است درباره مجله نشر دانش حرف بزنم . به نظر من نشر دانش شاهکار مرکز نشر دانشگاهی بود.و به قول دکتر معصومی پرچم این مرکز بود. این مجله‎ای بود که بیست سال منتشر شد و من کمتر مجله‎ای را مثل آن سراغ دارم. مطالبی را فهرست کرده بودم که بگویم. و چون نمی‎خواهم طولانی بشود فقط اشاراتی می‎کنم. »

سیروس علی نژاد ـ عکس از مجتبی سالک

سیروس علی نژاد ـ عکس از مجتبی سالک

علی نژاد در ادامه افزود : « این مجله نشر دانش از جلدش تا پایانش . هم از نظر سلیقه بسیار با سلیقه بود و هم از نظر محتوا بسیار قابل اطمینان. همه چیزش حساب شده بود. اندازه حروف مناسب بود، قطعش مناسب بود. حجم صفحاتش مناسب بود. آدم راحت با آن ارتباط برقرار می‎کرد.»
سپس علی نژاد به سالهای دهه ۶۰ اشاره کرد که برهوت بود و هیچ چیز نبود و در چنین فضایی نشر دانش منتشر می‎شد.

68b2a98ff1654eba85875c6870357f30

دکتر سید مصطفی محقق داماد که به علت سفر نتوانسته بود در جلسه شرکت کند با ارسال پیامی که توسط آقای حمیدرضا افسری ، مدیر کانون زبان فارسی، خوانده شد چنین نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم
فکر می کردم که این افتخاررا خواهم داشت که به محضر صدیق گرامی مفضال ارجمند حضرت استاد دکتر نصرالله پوجوادی حضورا عرض ارادت کنم ولی متاسفانه به علت هم زمان شدن با سفری علمی این توفیق را از دست دادم وبدینوسیله از پیشگاه ایشان وکلیه سروان کرام وموالی عظام شرکت کننده در مراسم، عذر تقصیر می طلبم .

دکتر سید مصطفی محقق داماد در شب شهیدی ـ عکس از ژاله ستار

دکتر سید مصطفی محقق داماد در شب سید جعفر شهیدی ـ عکس از ژاله ستار

دوست عزیزم جناب دکترنصرالله پور جوادی از معدود عالمانی است که میان دانش وبینش، نظر وعمل جمع کرده ولی آنچه مرا بیش از همه فضائل وخصائل او مجذوب خودساخته صفا وصمیمیت او است. ازآن ادیب فرزانه رخصت می طلبم که بیتی از خواجه شیراز را با تصرفی کوتاه چنین انشاد کنم:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آنکس که از «صفا» خالی است
برای آن بزرگوار عمری بلند همراه با نشاط روز افزون علمی از خداوند منان مسالت دارم.
سید مصطفی محقق داماد-۱۱آذر ماه ۹۳
داوود موسایی، مدیر نشر فرهنگ معاصر سخنران بعدی این مراسم بود که از همکاری با دکتر پورجوادی حکایت کرد:
” دربارۀ دکتر پورجوادی بسیار گفته و نوشته شده است، دربارۀ اخلاق و فضایل و دانش ایشان. پس چون صلاحیت آن را ندارم که در این خصوص صحبت کنم، اجازه بدهید دربارۀ تأثیر دکتر پورجوادی و مرکز نشر دانشگاهی که به همت و مدیریت ایشان بنیان گذاری شد چند دقیقه ای مصدع اوقات شوم. با توجه به اینکه چهل و هشت سال است که در این حوزه فعالیت می کنم و از نزدیک شاهد این رویدادها بوده‌ام اجازه می خواهم سخنم را از قبل از انقلاب شروع کنم، در دورۀ معاصر دو موسسۀ مهم و تأثیرگذار در نشر ایران بنیان گذاری شد، قبل از انقلاب انتشارات امیرکبیر، و پس از انقلاب هم مرکز نشر دانشگاهی. این دو موسسۀ تأثیرگذار دارای وجوه مشترکی هستند که بطور خلاصه خواهم گفت:
۱٫ هر دو موسسه را دو نفر با همت مثال زدنی با دست خالی بنیان گذاری کردند.
۲٫ هر دو موسسه امیرکبیر با دو اتاق در بالاخانه ای در ناصرخسرو و دومی بعد از انقلاب در دو اتاق خالی در وزارت علوم
۳٫ هر دو موسسه با توجه به مدیریت شایسته مدیرانشان از رشد چشمگیری برخوردار بودند
۴٫ هر دو موسسه افراد بسیاری را بکار گرفتند و محل و مأوایی شدند برای نویسندگان و مترجمانی که می توان گفت برای چاپ آثارشان سر در گم بودند، امیرکبیر از تمام توان نویسندگان و مترجمان آن دوره استفاده کرد و مرکز نشر دانشگاهی در جذب استادان دانشگاه، مولفان، مدرسان و مترجمان که بیشتر آنها در اثر انقلاب فرهنگی بیکار شده بودند
۵٫ هر دو موسسه در دوران مدیریت بنیان گذارانشان منشأ کارهای مهمی بودند.

داوود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

داوود موسایی ـ عکس از ژاله ستار

بر این سیاهه دهها وجوه مشترک دیگری می توانم ارائه دهم، اما با توجه به کمی وقت به تعداد کمی از آنها اشاره کردم و آخرین وجه مشترک اینکه هر دو موسسه به تیر غیب گرفتار شدند، اولی (امیرکبیر) مصادره شد و دومی (مرکز نشر دانشگاهی) با تعویض مدیر لایق آن (دکتر پورجوادی) از حیّز انتفاع افتاد، بطوری که امروزه اگر از خیابان وزراء (خالد اسلامبولی) فعلی مقابل مرکز نشر گذر کنی و کمی با این حرفه آشنا باشی، می گویی روزگاری نه چندان دور این موسسه مرکزی کارآمد بود که امروز به صورتی درآمد، که دیگر از آن کارهای عظیم و سالانه چند صد عنوان جدید و تجدید چاپی فقط خاطره ای مانده است. امیرکبیر با تعویض مدیران متعدد فقط کتابهای تجدید چاپی بیشتر منتشر می کند، و دیگر نه از کارهایی مثل فرهنگ معین، شاهنامه امیرکبیر، نه آثار کلاسیک ماندگار مثل جنگ و صلح و بینوایان و صدها اثر مهم دیگر …… نیست. در مرکز نشر هم همین طور نه از کتابهای درسی دانشگاهی با دقت و وسواسی مثال زدنی، نه از نشریاتی مثل نشریه دانش، نشریه لقمان، معارف نه آثار کلاسیک متون تاریخی و… . متاسفانه هر دو موسسه مایۀ رشک و حسد افرادی قرار گرفت که فکر می کردند اگر این مدیران را از کار بیندازند خودشان جای آنان را می گیرند، ممکن است چنین باشد و جایشان را گرفته باشند، اما جایگاهشان را هرگز نتوانسته و نخواهند توانست که بگیرند بقول استاد عبدالرحیم جعفری که خدایش نگهدارد و به راهنمایی بدخواهان یک مصادره شد. اما متاسفانه مرکز نشر توسط بعضی از دانشگاهیانی که در همان مرکز رشد یافته بودند به این روزگار دچار گردید.
اما تمایل دارم زیانهای ناشی از این نوع برخورد را به جهت حرفه‌ای و اقتصادی بررسی کوتاهی کنم.
۱٫ اگر این دو موسسه بطور طبیعی به کار خودشان ادامه داده بودند، هم اکنون ما دارای دو موسسه انتشاراتی که اگر نتوان گفت در حد و اندازه های بین‌المللی اما در حد و اندازه های بزرگ در خاورمیانه بودیم
۲٫ اگر این کار تداوم داشت هم اکنون می توانتستیم ادعا کنیم که در هر یک از این دو موسسه صدها یا هزاران نفر مشغول بودند، اما امروز با قطعیت می توان گفت فکر نمی کنم بیش از ۵۰۰ نفر در کلیه بخشهای این دو موسسه مشغول باشند، این یعنی چه مقدار بیکاری در جامعه؟
۳٫ اگر این کار تداوم داشت هر یک از این موسسات چند ده میلیارد تومان سالانه تولید کتاب داشتند، که چند هزار نفر را در بخش تولید کتاب از کارخانه های کاغذ و مقوا، فیلم و زینک، چاپ و صحافی، و در آخر عوامل فروش کتاب می توانستند بهره مند شوند.
۴٫ اگر این کار تداوم داشت چند هزار مولف و مترجم مشغول بودند
اما به این موارد دهها مورد دیگر می توان اضافه کرد، فقط از خداوند می خواهم که تغییر نگاهی صورت گیرد تا شاید پس از یکصد سال موسساتی از این دست بتوانند شکل بگیرند و بدون دقدقه به راهشان ادامه دهند.
و اما نکتۀ دیگر درباره دکتر پورجوادی، وجود دکتر پورجوادی سرشار از برکت است اگر بدخواهان مرکز نشررا از وجود او محروم کردند، ایشان به کارهای علمی خود پرداختند، که حاصل آن انتشار بیش از ده عنوان اثر جدید بوده که تقدیم جامعه علمی نموده اند، از جمله همین دو اثر که امروز رونمایی می شود.
این مجموعه که بنام مجموعۀ تاریخ اندیشه منتشر می شود حاصل همکاری ایشان با موسسه فرهنگ معاصر است که طی چندین جلسه بحث و گفتگو انتشار آنها شروع شده و امیدواریم با توسعه این مجموعه، مجموعه‌های دیگری از این دست از دانش و تجربه ایشان در مرکز نشر جامعه بهره مند شود.
در خاتمه امیدوارم دکتر پورجوادی تاریخ مرکز نشر را همچون آقای جعفری بنویسند.”
در پایان نوبت به دکتر نصرالله پورجوادی رسید تا با دوستداران خود سخن بگوید:
دکتر پورجوادی ابتدا از برگزارکنندگان این مراسم ، سخنرانان و حاضران تشکر کرد و سپس یادآور شد که مهم‎ترین دوران زندگی من به مرکز نشر دانشگاهی برمی‎گردد و چنین ادامه داد:
« نقش من در اینجا چه بود؟ به طور خلاصه عرض می‎کنم که سعی کردم کارها را به دست کسانی بسپارم که کارشان را بلد بودند و متخصص بودند.
بعضی از دوستان که آن چنان دوست هم نیستند می‎گویند مرکز نشر را فلانی تأسیس نکرده و بعد هم فلانی کاری نکرده. مرکز نشر مربوط به دانشگاه آزاد بوده و فلانی از سفره حاضر و آماده استفاده کرده است. بله همین کار را کردم. بله این سفره را من تکه تکه نکردم. سفره را حفظ کردم تا کسانی که می‎خواهند بیایند و کار کنند. وقتی به زمینه کارم نگاه می‎کنم می‎بینم یکی از بزرگترین آفت‎های بعد انقلاب که کشور ما به آن مبتلا شد چه بود؟ آمدند و گفتند تقوا مقدم بر تخصص است. آن زمان سئوال این بود که مثلاٌ چه کسی شایستگی دارد به جای دکتر علی اکبر سیاسی در دانشگاه تهران بنشیند. چه کسی می‎خواهد جای احسان یارشاطر در بنگاه ترجمه و نشر کتاب بنشیند، چه کسی می‎خواهد بیاید به جای دکتر خانلری در بنیاد فرهنگ ایران بنشیند؟

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک

ولی می‎دیدیم که متأسفانه اشخاصی را همین طور بدون هیچگونه صلاحیتی می‎آوردند در این مراکز فرهنگی می‎گماردند.
بنده در مرکز نشر دانشگاهی از اشخاص در جای خودش استفاده می‎کردم .به اهل علم احترام می‎گذاشتیم و برای هر کسی که دانشی داشت جایگاه ویژه‎ای داشتیم.
دوران بسته شدن دانشگاه‎ها و عدم قدردانی از استادان غم‎انگیز بود. آنهایی که اهلیت نداشتند ارزش این عناصر فرهنگی را نمی‎دانستند. ما سعی کردیم در مرکز نشر دانشگاهی این گونه عمل نکنیم. من از همکارانم بسیار یاد گرفتم. من از صبح تا بعد از ظهر از همکارانم در رشته‎های گوناگون می‎آموختم. برایم مرکز نشر یک دانشگاه بود و اوقات آموزنده‎ای را طی می‎کردم. گاهی فکر می‎کنم اگر فرصت دوباره ایجاد شود آیا مجدداٌ این کار را خواهم کرد. فکر می‏‎کنم بله این کار را انجام می‎دهم. دوران خوبی بوده. من با آقای ابوالحسن نجفی ۲۵ سال کار کردم. از ایشان آموختم.
نشریاتی را منتشر می‎کردیم که نویسندگانش را می‎دیدیم . نویسندگان در مجله حضور داشتند. محیط نشریات ما پر نشاط و دارای انگیزه کار بود.
نشر دانش اگر از جهت فنی مزایایی داشت به عهدۀ حسین مشتاق بود. من تعجب می‎کنم بعد از تعطیلی مجله چرا دق نکرد. او عاشق مجله بود.
در حقیقت دهۀ ۶۰ اوج فعالیت‎‏های ما در مرکز نشر دانشگاهی بود در ده سال اول انقلاب فقر شدید فرهنگی بر کل جامعۀ ما حاکم بود. در دوره‎ای که مرکز نشر دانشگاهی تأسیس شد در کشور مجله‎ای که به این امور بپردازد وجود نداشت. اولین مجلۀ مربوط به امور علمی برای مرکز نشر دانشگاهی بود که در ابتدا قرار بود به عنوان بولتن مرکز کارش را آغاز کند که بعد از گذشت چند شماره به عنوان یک مجله جدی و عمومی مطرح شد . بعد از دو سال که از تأسیس مرکز می‎گذشت کیهان فرهنگی راه‎اندازی شد. ما در میان این فقر فرهنگی جایی را پایه گذاشتیم که به بهبود قضایی که تمام نشرهای دانشگاهی بسته به آن بود کمک کنیم و در این مورد اولین جایی بودیم که بعد از انقلاب کتاب خارجی وارد کشور کردیم و اولین جایی هم بودیم که نمایشگاه بین‎المللی کتاب را برای آشنایی با موضوعات جدیدی که در عرصه‎های مختلف علمی عرضه می‎شد برگزار کردیم.

دو کتاب « عهد الست» و« آسمان جان» عکس از مجتبی سالک

دو کتاب « عهد الست» و« آسمان جان» عکس از مجتبی سالک

و خروج من از مرکز در سال ۱۳۸۳ آن طور که می‎خواستم نبود. به این معنی که من دوست داشتم ارتباطم را با مرکز برای ارائه پیشنهادها و انتقال تجربیات در آینده هم حفظ کنم که با نوع خروج من عملاٌ این امکان فراهم نشد و بعد از بیرون آمدنم تا همین امروز هم سری به آنجا نزده‎ام. امروز دلسوزی من بیشتر از این جهت است که من سال‎ها به رغم میل قلبی خودم در آنجا ماندم ( چون از مسائل اداری و مدیریتی خسته شده بودم و این مسائل را دوست نداشتم) و کار کردم و در این چند سال برای پا گرفتن این نهال در کنار من افراد بسیار دیگری هم زحمت کشیده بودند و نتیجه همان چیزی شده بود که همه می‎دانیم، از همین رو هم هست که امروز وقتی از رونق افتادان آنجا را می‎بیتم برایش غصه می‎خورم. ”
در شب نصرالله پورجوادی نویسندگان و پژوهشگران دیگری نیز حضور داشتند از جمله: حسین معصومی همدانی، هارون یشایایی، صفدر تقی زاده، ایرج پارسی نژاد، منصور یزدانیان، اسماعیل جمشیدی، قدرت الله مهتدی، مهندس بهمنی، امیرسعید الهی، دکتر سرمد قباد، دکتر علی جزایزی و دکتر میر مجلسی.

 

 

رونمایی دو کتاب دکتر پورجوادی به روایت جواد آتشباری

 

جشن نامه دکتر محمد علی موحد در بخارا

Bukhara 102

یک صد و دومین شماره مجله بخارا با جشن نامه‎ای درباره دکتر محمد علی موحد در صفحاتی قابل توجه مننشر شد و هم اینک در کتابفروشی ها و دکه‎های روزنامه فروشی در اختیار علاقمندان قرار دارد..

در این شماره بخارا مقالاتی می‎خوانیم از : دکتر شفیعی کدکنی، دکتر شایگان، سیروس علی نژاد، صفدر تقی زاده، محمود دولت آبادی ، ایرج افشار، ایرج پارسی نژاد و … منتشر شده است.

با هم فهرست شماره ۱۰۲ بخارا را مرور می‎کنیم:

نقد ادبی
مقامات ابوعلی قومسانی/ محمدرضا شفیعی کدکنی

نقد شعر و شاعر
شارل بودلر، شاعری که هنر مدرن را دگرگون کرد/ داریوش شایگان
جُلندای عمان، از قرآن تا دیوان قطران/ مسعود جعفری

جشننامه دکتر محمدعلی موحد
روزشمار زندگی و آثار دکتر محمدعلی موحد/ محمد طاهری خسروشاهی
با دکتر موحد از روزگار کودکی/ سیروس علینژاد
خاطرهای از افتتاح دبیرستان موحد/ سکینه نوروزی
مردی که دین خود را به وطن ادا کرده است/ پرویز مینا
راه رفتن بر لبه پرتگاه/ سیروس علینژاد
دکتر موحد: ادیب، عارف، حقوقدان/ صفدر تقیزاده
دکتر موحد، فرزانهای از تبار فرزانگان آذربایجان/ باقر صدرینیا
زکات معرفت استاد/ سیروس علینژاد
گزارش آیین نکوداشت دکتر محمدعلی موحد در تبریز/ شهاب دهباشی
با قافله شوق (متن سخنرانی در دانشگاه تبریز)/محمدعلی موحد
گزارش کار تصحیح جدید مثنوی در فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ محمدعلی موحد
جویندهای فرسودهپای (شعر)/ محمدعلی موحد
گزیده مکتوبات مولانا (یادداشتی بر کتاب «احوال دل گداخته»)/ محمدعلی موحد
سایهای به پهنای فلک/ ایرج زبردست
پیشکش به حضرت استاد، دکتر محمدعلی موحد/ مهدی سالارینسب

شب خاندان مولانا
زبان فارسی در قلمرو خاندان مولانا (گزارش شب خاندان مولانا)/ ترانه مسکوب
انگار چیزی از این دنیا کم بود/ محمود دولتآبادی
چنین گشت و چنان شد/ محمدعلی موحد
ما نواده جناب مولانا جلالالدین هستیم/ اسین چلبی
اولین زیارت تربت مولانا/ فروزنده اربابی
خاندان مولانا/ سولماز امینزاده

قلمرنجه
قلمرنجه (۲۳)/ بهاءالدین خرمشاهی

سفرنامه
غریب آشنا (سفری کوتاه به سمرقند و بخارا)/ نصرالله پورجوادی

آویزهها
آویزهها (۲۷)/ میلاد عظیمی
یک داوری درباره احمد کسروی/ نظر خانلری درباره نوآوریهای عروضی سیمین بهبهانی/ تعریض سعید نفیسی به مجتبی مینوی/ انتقاد از فارسی سره نویسی در قرن پنجم/ نکتهای درباره نادرپور)/ سابقه افتخار به زایمان سزارین! / سوختن دجال)/ دو غزل از خواجه عالم سمرقندی)

اسناد تاریخی
یادداشتهای منتشرنشده محمدعلی فروغی از کنفرانس صلح پاریس/
محمد افشین وفایی/ پژمان فیروزبخش

تاریخ نشر
تاریخ نشر کتاب در ایران (۲۷) – نشر در دهه ۱۳۳۰/ عبدالحسین آذرنگ

از چشمه خورشید
از چشمه خورشید (۳۴)/ هاشم رجبزاده
ژاپن در جنگ جهانی اول به روایت اسناد کاتسوفوجی/ بالنده شدن جزیره نوزاد/ کونبینی همهکاره/ کوموسکه تاکسی/ رانش زمین/ زندگی بر زمین سست/ نمایشگاه میراث هنری بازمانده از هیدهیوشی/ روجامه ایرانی فرمانروای لشکری ژاپن/ آخرین پرواز هواپیمای پهنپیکر/ هواپیمایی که میتسوبیشی میسازد/ نقش و نماد شیر / کتابسوزان در چین باستان/ جزایر آمی اؤشیما/ آئین بریدن شاخ آهو/ خبر تلخ/ راه دشوار خودکفایی غذایی/ قصر ـ دژهای ژاپن/ ژاپن و احساس/ برف در فوکوگاوا/ کیوتو در چشم امیرلشکر رضاشاه/ ایام جوانی، چنان که افتد و دانی/ آتشفشان گردشگاه پائیزی/ چهره ماندگار ژاپن

پنج مقوله
پنج مقوله (۹)/ ناصرالدین پروین
جلوههایی از ایران و فرهنگ ایرانی در مستند سیتروئن)/ شوخی محترمانه با مصححان/ سید مهدی قلزم یزدی (۳۵۳)/ صد نامه نوشتیم و یکی باز نیامد… / عارف قزوینی و روزنامه ناهید

یادداشتهای یک کتابدار
یادداشتهای یک کتابدار (۶)/ یزدان منصوریان
دومین همایش جهانی نامه و نامهنگاری/ آداب نامهنگاری الکترونیکی/ خودنامهنویسی: گفتگویی با خود/ پژواکی از پیام آهستگی / آهستهخوانی، مؤثرتر از تندخوانی/ مطالعه شادیبخش در پرتو آهستگی/ روزنوشتهای ماهاتما گاندی/ بازتاب رونق مولویپژوهی در بازار نشر/ تلخی بیپایان یک داستان/ جاودانگی در خیال این و آن

یادنامه پروفسور کورویاناگی
خاطره دیدار با تسونئو کورویاناگی در ژاپن/ ایرج افشار
درگذشت پروفسور تسونئو کورویاناگی/ هاشم رجبزاده
درگذشت استاد سختکوش/ ایرج پارسینژاد

پارههای باستانشناسی
پارههای باستانشناسی (۱۰)/ شهرام زارع
هممیهنان عزیز!/ نظر شهرام ناظری درباره حفظ میراث فرهنگی/ اخلاق در باستانشناسی/ نشان نگهبان/ باستانشناسان خارجی و خلیج فارس/ هیأتهای مشترک/ دفتر همکاری ایران و یونسکو/ جشن ثبت جهانی محوطه «شهر سوخته»/ مصائب شوش/ بیانیه شوش

تازهها و پارههای زبان اردو
تازهها و پارههای زبان اردو (۲)/ علی بیات
کتاب جدید شعر فارسی/ دکتر محمد فخرالحق نوری/ کتاب غالب، فکر و فرهنگ/ مرثیه به زبان اردو/ داستانهای کوتاه اردو و فارسی از دکتر محمد کیومرثی/ مجموعه شعر ناموعود از دکتر شهرام سرمدی

بوی جوی مولیان
ورارود و یاران مهربان (۲)/ مهدی حسینیپور
زلزله تاشکند و شهرسازی مدرن/ دژ هزار اسب/ اساتید تاجیک در کنفرانس بخش مطالعات آسیای مرکزی دانشگاه هومبولدت برلین

تاریخ ایران باستان
نقش محوری ایران/ رابرت دی کاپلان/ امیر آروند

گزارش
گزارش مراسم رونمایی از کتاب «پنج اقلیم حضور»/ ترانه مسکوب

نقد و معرفی کتاب
دبستان فارسی/ حسن انوری
محیطالتواریخ/ مسعود جعفری
«رباعیات خیام» به روایت احمد شاملو/ محمدرضا ضیاء
نمایه جایها در شاهنامه/ احمد شکیبآذر
الموسیقی الکبیر/ مریم مرادخانی
قزاقها چه کسانی بودند؟/ ناصرالدین پروین
معرفی کتابی درباره زندگینامه سوزان سانتاگ/ متین خاکپور

یادداشتها
یادداشتها (۲)/ علی دهباشی
از دست جور زبانها به روایت سعدی/ دو نامه درباره «بخارا»/ کتابهای الکترونیک فارسی و نسخه الکترونیکی مجله «بخارا»/ یادداشت یک روزنامهنگار/ بخت خوابزده فرزندان ما…!/ پوتین به جای استالین و گرفتاریهای مردم اوکراین/ جشن نامۀ بابک امیرخسروی/ «بخارا» در ولایت ما

 

کتاب پنج اقلیم حضور به قلم دکتر داریوش شایگان رونمایی شد

ترانه مسکوب

صد و هفتاد و یکمین شب از شبهای مجله بخارا که به رونمایی از کتاب « پنج اقلیم حضور» نوشته دکتر داریوش شایگان اختصاص داشت عصر روز دوشنبه 21 مهر ماه با همکاری بنیاد فرهنگی ملت، نشر فرهنگ معاصر و بوک لند و با حضور ژاله آموزگار، حسن انوشه، محمدرضا باطنی،بهاءالدین خرمشاهی، کارلو چرتی، محمود دولت آبادی کامران فانی، حامد فولادوند، رضا کیانیان ، جواد مجابی، داود موسایی و ... برگزار شد.

علی دهباشی این مراسم را با خیر مقدم به حاضران و به ویژه دکتر داریوش شایگان آغاز کرد و سپس چنین ادامه داد:

« شعر فارسی و شاعران متعدد و برجستة‌ این زبان نه‌تنها در حوزة جغرافیای تاریخی زبان فارسی بلکه در جهان تأثیرگذار بوده است. ده‌ها و صدها ترجمه از دواوین ستاره‌های درخشان شعر فارسی و تألیف کتاب‌های متعدد و صدها و صدها مقاله دربارة ‌این شاعران و آثارشان گواهی است از تأثیر آن‌ها در ادبیات جهان.

در زبان فارسی نیز صدها کتاب ارزشمند دربارة تحلیل اشعار و شخصیت شاعران بزرگ زبان فارسی منتشر شده است و همچنان شاهد پژوهش‌های جدید دربارة آثار این شاعران که بر قلة ‌شعر و ادب فارسی ایستاده‌اند، هستیم.

در بین آثاری که تاکنون منتشر شده به بررسی ذهنیت ما دربارة شعر و شاعران پرداخته نشده است. اینکه راز و رمز حضور پیوسته و همیشگی این شاعران در زندگی ما فارسی‌زبانان از کجا نشأت می‌گیرد؟ و اصولاً ریشه‌های روانی و تاریخی این حضور دائمی در زندگی ما از سوی حداقل پنج شاعر بزرگ زبان فارسی در چه زمینه‌هایی نهفته است.

دکتر شایگان در کتاب «پنج اقلیم حضور» با عنوان فرعی: «بحثی دربارة شاعرانگی ایرانیان» به حضور روانی و تاریخی پنج شاعر: فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ می‌پردازد.»

سپس بهاءالدین خرمشاهی طی سخنانی کوتاه درباره این کتاب چنین گفت : « دوستان نازنین و اهل ادب، ما با کتاب به کلی تازه‎ای مواجه هستیم.مثلاٌ ما سخن و سخنوران را هفتاد سال پیش داشتیم، آن هم در زمان خودش تازه بوده، البته نگاه ادبی بر آن غالب است، ولی واقعاٌ نگاه برتر ادبی. کارهای دشتی راه هم داشتیم که بیشتر قلم‎فرسایی است، نکته گویی کمتر است. ولی در روزگار خودش گامی به پیش بوده.در این مدت هم رسالۀ قابل توجهی مرحوم زرین کوب نوشته که فلسفۀ شعر است و هنگام نگارش این اثر بیست و چند ساله بودند. بعد خود استاد زرین کوب، آثار نقد ادبی فراوان دارند، حتی به اسم نقد ادبی یا مثلاٌ شعر بی‎نقاب، شعر بی‎دروغ.»

بهاءالدین خرمشاهی سپس به آثار دکتر شفیعی کدکنی اشاره کرد« کتاب صور خیال در شعر فارسی ایشان که بی‎نظیر است و یک اثر هم دارند که من خواندنش را توصیه می‎کنم. ایشان دو بار برگزیده‏ای از غزلیات مولانا منتشر کردند . بار اول آن اواخر دهۀ 40 بود که این کتاب به ده‎ها چاپ رسیده است. در این کتاب حدود 460 غزل از مولانا برگزیده شده و پیشگفتاری دارد دربارۀ شعر و مولانا و این پیشگفتار فوق‎العاده است. تا این که می‎رسیم به کتابی متفاوت. چرا متفاوت چون این کتاب توسط ادبا نوشته نشده. ما حافظ را ادیب نمی‎دانیم البته ادب شناس بوده ولی در درجه اول شاعر بوده یا سعدی هم همین طور. این کتاب نگاه ادبی ندارد، نگاه فرا ادبی دارد. و همین حسن بزرگ این کتاب است.»

خرمشاهی در ادامه می‎افزاید: « این کتاب می‎پردازد به این که چگونه ما مخاطب دائمی شعر هستیم و می‎دانید که پنج شاعری که در این کتاب مطرح شده کدام هستند. استاد شایگان در این کتاب بسیار استادانه به این پنچ شاعر پرداخته است. و به ویژه من از بخشی که از سعدی سخن می‎گوید بسیار لذت بردم.

و به رسم همیشه رباعی ساخته‎ام که در پایان سخن برایتان می‏‎خوانم:

این نقد ادب نه رایگان می‎آید/ نه از نوکِ قلم، میان جان می‎آید در فلسفۀ شعر قلم کم زده‎اند/ این گونه بیان از شایگان می‎آید پس از سخنان بهاءالدین خرمشاهی، ضمن رونمایی از کتاب ، دکتر شایگان نسخه‎ای از آن را به ژاله آموزگار،حسن انوشه، محمدرضا باطنی ، محمود دولت آبادی، کامران فانی ، جواد مجابی و رضا کیانیان اهدا کرد.

سپس محمود دولت آبادی از اهمیت این کتاب و نگاه ویژه دکتر شایگان به شعر و علاقه ماندگار ایرانیان به شعر حکایت کرد و از بخشی که به خیام می‎پرداخت چند خطی را برای حاضران خواند.

و در پایان دکتر شایگان درباره نگارش این کتاب چنین گفت:

« بیش از هر چیز باید صمیمانه اعتراف کنم که در زمینة ادبیات ایران خود را خبره و متخصص نمی‌دانم. شالودة این مقالات، بر اساس زاویة دید من نسبت به خصلت شاعرانگی ایرانیان پی‌ریزی شده است، بر محور این پرسش که ارج و منزلت ایرانیان در قبال بزرگان ادبشان حاصل چه برداشتی است؟ پیوند و ارتباط درونی این مردم با شاعران بزرگشان از چه سنخ است که چنین به اعماق سرشتشان رسوخ کرده و سایه‌ای سنگین بر کل جهان‌بینی آنان افکنده است؟ غرض از این قلم‌فرسایی، سنجش و تحلیل ارتباط ایرانیان با شاعران ارجمندشان است، بالاخص آنان که طی قرون و اعصار به پایگاهی اساطیری اعتلا یافته‌اند. ایرانیان مقهور و محسور نبوغ گرانمایة شاعرانشان، دمی از حضور فعال آنان نمی‌مانند، حضوری که نشانه‌هایش را در گوشه گوشة زندگی هر ایرانی و در زوایای مختلف روحی او می‌توان یافت.

به یاد دارم در سال 1342، همسر نیکوس کازنتزاکیس نویسندة معروف یونانی، در ایران مهمان من بود، و در سفری که به شیراز داشتیم پس از بازدید از مقبرة سعدی و حافظ، با تأثر و شیفتگی بسیار سخنی گفت که هرگز فراموشش نکردم: «من در هیچ کجای دنیا ندیده‌ام که مزار و مقبرة یک شاعر بزرگ، زیارتگاه مردم باشد! شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعرانشان چنین ارتباط معنوی عمیقی دارید و چنان ارجی برایشان قائلید که حضوری مدام در زندگی شما دارند.

این ویژگی، یعنی شاعرانگی به جهان‌بینی ایرانیان هویتی خلل‌ناپذیر می‌بخشد، ضمن آنکه اعتماد به نفسشان را هم تقویت می‌کند. این موقعیت کم‌نظیر به گذر زمان وقعی نمی‌نهد، گویی زمان به رابطة دیرپای ایرانیانی که خود را با بزرگانشان همدل و همزبان می‌پندارند، هیچ خدشه‌ای وارد نکرده و در برداشت آنها نسبت به حضور این شاعران هیچ مدخلیتی نداشته است. فاصلة چندین قرنی اغلب این بزرگان با ما، این حقیقت که آخرین غزلسرای نامور ایران هفتصد سال پیش می‌زیسته، کوچک‌ترین رخنه‌ای در نگاهمان نیفکنده است.»

و سرانجام دکتر شایگان نسخه‎های از کتاب را برای علاقمندان امضا کرد.

 

شبهای بخارا: شب محمد استعلامی

شب محمد استعلامی صد و هفتاد و دومین شب از شبهای مجله بخارا بود که عصر سه شنبه 22 مهر 1393 با همکاری بنیاد فرهنگی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات سخن برگزار شد.

علی دهباشی چون همیشه این مراسم را با خوشامد گویی به حاضران و نیز دکتر محمد استعلامی آغاز کرد و سپس از سید عبدالله انوار خواست تا به عنوان نخستین سخنران از دکتر استعلامی سخن بگوید.

و سید عبدالله انوار از دکتر استعلامی و شرح تذکره‎الاولیاء عطّار حکایت کرد:

« آنان که روزهای خود را با کتاب پر می‎کنند، یعنی از عمر در برابر خوانش کتاب مایه می‎گذارند و این عمرگذاری به روی کتاب را نه از جهت وقت سوزی به قول ابوالفضل بیهقی ادامه می‎دهد بلکه از آن روزی می‎خوانند تا از آن بهره بگیرند و با همگامی از این بهره به صورت مادی و معنوی زندگانی خود تحولی دهند، آنها به خوبی شهادت می‎دهند که تا چه اندازه شروح و حواشی بر سطورات کتاب در استفادت و سودجویی از کتاب مؤثر است چه تحریر کتاب چون از طریق نویسنده آن بعمل آمد. نویسنده همواره در انگار خود برآنست که فرقی بین او و خواننده از جهت فهم مطالب نگارش شده ندارد و بدین جهت همانطور که نویسنده بر نوشته خود اشکالی ندارد خواننده نیز اشکالی نخواهد داشت در حالی که منطق به آسانی این انگاره نویسنده را رد می‎کند چه نویسنده کتاب با خواننده خود یک رابطه تضایفی برقرار می‎کند نه چیز دیگر و هیچ گاه فهم مطالب ارائه شده در کتاب یک رابطه مساوی با طرفین متضایفین در ادراک مطالب کتاب نمی‎کند. کافی است فی‎المثل به مقامات که نوعی نویسندگی است نگاهی بیندازید و ببینید که نویسنده یک مقاله با یک شادی و سرشاری از لذت افاده مطلب می‎کند و خواننده با چه مشکلی در سنگلاخ آن مقاله گام بردارد و از شرحهای چند سود می‎جوید تا واقف بر گفته‎های مندرج در مقاله دست یابد و بی‏شبهه اگر آن شروح نبودند مقاله در دست خواننده ناخوانده می‎ماند. بوعلی سینا حکایت می‎کند که چهل بار متافیزیک ارسطو را خواندم و ندانستم ارسطو چه می‎گوید تا آن که با تصادفی شرح فارابی بر این اثر ارسطو به دستم افتاد. آن وقت دانستم که مابعدالطبیعه ارسطو از چه چیزی سخن می‎گوید. ابوعبید جوزجانی شاگرد و ملازم ابوعلی سینا می‎گوید بوعلی را رسم چنین بو که چون مطلبی را می‎پرداخت بدون بازدید بعد و خواندن مجدد مطالب را قابل فهم برای خوانده می‎دانند و کار را به خواننده می‎سپرد چه همانطور که در فوق گفتیم چنین می‎پنداشت که فهم خواننده در برداشت ازین نوشته همان برداشت او از این نوشته است در حالی که به واقع چنین نیست. او می‎گوید بوعلی در بیست روز بدون داشتن کتاب مرجعی مطالب طبیعیات و الهیات شفا را پرداخت در حالی که چون این کتاب به دست خواننده رسید حاجت به شرحها کرد که هر شرح سالها در تدوین خود وقت گرفت. حال که به اجمال بر منافع شروح واقف شدیم و دیدیم که شروح چه نقشی در آثار بازی می‎کنند لازم است که به این نکته نیز اشاره کنم که شروح در تداول کتاب خوانان و کتاب پژوهان بر دو قسم است؛ یکی شرحهای تشریحی که شارح در شرح حود بر آن است رفع از غموضات و عوبصات مندرج در اثر کند و اثر را با سعی خود قابل درک برای خواننده نماید، این گونه شرح را شرح توضیحی می‎گویند. درین شرح شارح در پی نویسنده می‎رود و کلامی اضافه بر قول نویسنده ندارد جز آن که رفع مشکل از کار نویسنده کرده است. دیگر شرح انتقادی است، درین شرح شارح بر آنست که قول نویسنده کتاب را به نقد کشیده و به نظر او انحرافاتی را که نویسنده در کار خود ارائه داد آگاه کند و حقیقت را به آن صورت که او می‎پندارد نه نویسنده که در اینجا تا حدی با این شرح انتقادی ابهام و سرگشتگی را که در اصل مطلب بوده است بر طرف کند. ولی به عکس نظر او غالباً یک شرح انتقادی انتقاد بر خود پیدا می‎کند که نظائر زیاد از این نوشته‎ها و انتقاد بر انتقاد در نوشته‏ها دیده می‎شود. حال اگر از اثرهای نثری بدر آییم و به آثار نظمی نیز بپردازیم می‎بینیم که شرحها در توضیح این آثار دارای منافع بیشتری است زیرا قالب شعر برای بیان مقاصد خود اغلب اوقات ساختمان کلامی را بر هم می‎زند و حاجت به آن دارد که صاحبدلی از در درآید و مطلب نظمی را نظم دیگر دهد تا بتواند مطالب منتظم در شعر را به فهم خواننده بسپارد. مضافاً شعرها غالباً از زیبایی‎های بدیعی برخوردارند که مطلع‎ بودن بر این شروح خود یکی از هنرها را عرضه می‎کند و از آنها پرده برمی‎دارد.

با این توضیحات درباره شرح آثار چه نظمی و چه نثری به کارهای آقای دکتر استعلامی در ادب فارسی می‎پردازیم . جناب ایشان با تحویل شروح خاصی که از ادب فارسی داده‎اند ، نشان داده‎اند که یکی از بارزترین و با اطلاع‏‎ترین شارحان این گونه‎ ادبیات‎اند، چه به شرح آثاری پرداخته‎اند که حتی از تقرب به آن آثار خیلی از سلسله داران استیحاش در پیش می‎گیرند.

تصحیح و نقد و شرحی که ایشان بر یکی از کتاب مشهور صوفیان یعنی تذکره الاولیاء عطّار افاضه کرده‎اند تا کسی از شهر آشنایی نباشد نمی‎داند که چه کرده‎اند. این اثر بزرگ در نخستین چاپی که گرفت با ناهنجاریهای بسیار همراه شد و این ناهنجاریها به اصطلاح آن کتاب را می‎راند . چاپ انتقادی و شرح ایشان بر گفته‎های صوفیان مندرج در این اثر عطّار نقش « یخرج الحی من المیت» بازی کرد چه خود تذکره الاولیاء و چه خلاصه آن هم از طریق قلم ایشان امروز تذکره الاولیاء را یکی از کتب مورد نظر اهل تحقیق قرار داده و چاپهای متعدد آن بهترین شاهد برین مدعاست .

آشنایی ایشان با نظرها و سلوک‎های صوفیان ایشان را به شرح ابیات کتاب بسیار مشهور صوفی کشاند و ایشان با قلم مشکل گشای خود از خیلی از فروبستگی‎های مولانا مشکل گشوده تا به این کار توجه نکنید و غریق زیبایی مثنوی نشوید و دست نجات‎گر ایشان را در پشت خود نبینید که چگونه شما را از لجه‎های پر خطر این اثر بس سترگ به راحتی می‎رهاند، قدر این شرح برای شخص معلوم نمی‎شود. خوشبختانه چاپ‎های متعدد آن به خوبی گواه اقبال عمومی به این شرح است مضافاً آن که مثنوی مورد شرح یکی از قدیمی‎ترین دست نوشته‎ها و به اصطلاح فهرست نگاران اقدم النسخ است.

آقای دکتر استعلامی چون حشر بسیار به نظم کهن دارند درین سالها دست به شرح اشعار شاعری زنده‎اند که بسیار کم کس به نزدیک این شاعر می‎رود و خود را گرفتار سنگلاخ دیوان او می‎کند که هم از جهت لغوی و ترکیب عبارتی و هم از جهت صنایع بدیعی و هم از سوی مسائل و مباحث عروضی و قافیه‎ای هزاران مشکل را در خود ذخیره برای رویارویی با سلسله‎داران کرده است و انصاف را که ایشان خوب با سلاح قلم خود به جدال این هَل من مبارز رفته و به شرح قصائد خاقانی فاتحانه بیرون آمده است.

ایشان را جز آن که گفتیم کتب و مقالات و اشعار فراوان دیگر است که متأسفانه ضیق وقت اجازت ورود به آنها را نمی‎دهد و مضافاَ گفته‎اند که گل آنست که خود ببوید نه آن که عطار بگوید. خود بخوانید تا به مستی این عطر دست یابید. »

پس از آن نوبت به دکتر علیقلی بختیاری رسید و وی از محمد استعلامی چنین یاد کرد:

« من با دکتر از سال 1334، یعنی با عیدی که می‏آید می‏شود شصت سال آشنا بوده‏ام. شاید کمتر دو نفری بتوانند این قدر با هم دوست باشند و این قدر خوب هم این دوستی را ادامه داده باشند. اما اگر بخواهم درباره آثاری حرف بزنم که دکتر استعلامی کار کرده، شاید بهتر باشد به سراغ هفت جلد کتابی بروم که ایشان درباره مثنوی کار کرده‏‎اند. وقتی شما به این کتاب‏ها نگاه می‏کنید، اگر هر مشکلی درباره مثنوی دارید حل می‏شود. خیلی ها مثنوی را شرح کرده‏اند و شاید کتابشان نیز چندین بار به چاپ رسیده باشد اما هیچ یک چون مثنوی دکتر استعلامی کامل نیست. دکتر استعلامی در مثنوی خود تمام دشواری‏ها را آسان کرده است. و بعد وقتی به قصاید خاقانی می‏‎رسیم که قصایدی است بسیار دشوار، دکتر استعلامی باز هم با پشتکار فراوان به این قصاید پرداخته و با دو جلد کار را بر خواننده آسان کرده است. وقتی به تذکره‎الاولیاء می‎رسیم، می‏بینیم که کتابی دشوار که شاید هرگز نمی‎توانستیم به کسی توصیه بکنیم آن را بخواند اکنون به کتابی خواندنی بدل شده است.»

سپس علی دهباشی از سیروس علی نژاد به عنوان سومین سخنران دعوت کرد و سیروس علی نژاد از آموختن نزد دکتر استعلامی سخن گفت:

« پیش از هر چیز باید من تجربۀ خودم را در دانشکده ارتباطات باز کنم تا شما متوجه شوید آن موقع آقای دکتر استعلامی چه نقشی داشتند. مؤسسه عالی علوم ارتباطات که بعدها شد دانشکده علوم ارتباطات اما چون به دست آقای مصطفی مصباح زاده، یعنی مدیر روزنامه کیهان بنا شده بود، مدرسه‏ای بسیار نو بود. خب دانشگاه باید اساساٌ نو باشد. و همه هم به مقدار لازم نو بودند اما حقیقتاٌ مدرسه عالی علوم ارتباطات وضع دیگری داشت. برای این که دکتر مصباح زاده با بهترین‎های این مملکت آشنا بود و چون خودش در روزنامه بود ارتباط داشت و آنها را دعوت می‎کرد تا به این مدرسه بیایند. یکی از این افراد دکتر اردلان بود، دکتر اردلان حقیقتاٌ یکی از افراد شاخص این مملکت بود. یکی از بی‎نظیرهای ما در وزارت امور خارجه بود. شاید شبیه به او در وزارت امور خارجه کم بوده باشد و این آدم آمده بود در یک مؤسسه کوچکی که فی‎المثل 300 دانشجو داشت رئیس دانشکده شده بود. از همین جا می‎توانید حدس بزنید که اساساٌ دکتر مصباح زاده چه جور آدم‎هایی را دعوت می‎کرد . همین آقای دکتر بختیاری نمونه درخشانی است از آدم‎هایی که آنجا به تدریس دعوت می‎شدند. هر کسی در آنجا به تدریس دعوت نمی‏شد. آقای پرویز صانعی به تدریس دعوت می‎شد، و آن موقع آقای دکتر بختیاری و آقای دکتر استعلامی بسیار جوان بودند، در کنار اینها عبدالرحمان فرامرزی را دعوت می‎کرد. این دانشکده اساساٌ فضای دیگری داشت، اساساٌ نو بود. ما در آن روزها استادی داشتیم که الان من نمی‎دانم کجاست، دکتر حسن ثقوی، او حقیقتاٌ آدم امروزی بود، بسیار آدم معاصری بود، یا دکتر ناصر رحیمی. با وجود این من فکر می‎کنم دکتر استعلامی جوان‎ترین استاد ما بود.

و در جایی که دکتر ناصر رحیمی، دکتر اردلان و دکتر عبدالرحمان فرامرزی و علیقلی بختیاری و ... تدریس می‎کردند جای آسانی نبود که هر کسی بیاید مدیر گروه بشود. و دکتر استعلامی آن موقع مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی بود. یعنی مهم‎ترین درس‎هایی که می‎شد به یک روزنامه‎نویس داد . اهمیت دیگرش این بود که آقای دکتر استعلامی تنها مدیر گروه نبود، خودش تدریس می‎کرد و در تدریس حقیقتاٌ این شخص نوگرا بود. به ما ادبیات معاصر درس می‎داد. آن موقع اصلاٌ ادبیات معاصر رسم نبود که در دانشگاه تدریس بشود. اما آن دانشکده با آن فضایی که من برای شما گفتم این میدان را باز می‎کرد که دکتر استعلامی بیاید آنجا و به دکتر استعلامی این اجازه را می‎داد تا راجع به ادبیات معاصر صحبت کند.»

علی نژاد در بخشی دیگر از سخنانش می‎افزاید: « مقصودم این است که دکتر استعلامی در کنار ادبیات معاصر که وی بسیار بر آن تسلط داشت و به همه شاگردانش می‎آموخت، به ادبیات کلاسیک هم بیش از آن مسلط بود و در کارهای بعدی خود بیشتر رفت سراغ ادبیات کلاسیک. به هر حال وقتی به دکتر استعلامی نگاه می‎کنم یک جهت نوگرایی اوست که همیشه مایه غبن است چون خیلی‎ها در آن زمان به این چیزها نمی‎پرداختند و دیگر سو همین چیزی است که دکتر بختیاری توضیح دادند. آدم وقتی کارنامه دکتر استعلامی را امروز نگاه می‎کند، می‎بیند که این مرد یک لحظه وقتش را تلف نکرده ، تمام عمرش با خواندن و با تحقیق سر و کار داشته است و امروز ما می‎توانیم از کتاب‎های ایشان به اندازه حضور ایشان در زمانی که دانشجو بودیم استفاده کنیم. من برای شما عمر دراز آرزو می‎کنم.»

پس از آن علی دهباشی پیام دکتر احمد کریمی حکاک را به همین مناسبت برای حاضران خواند:

« دکتر محمد استعلامی، که دوستان نزدیکش او را بیشتر با نام کوچک علی می شناسند، آموزگار و پژوهشگری است پرکار و کم حرف که از یک سو در هیچ مدار و معیار متعارفی نمی گنجد و از سوی دیگر حجم و قدر کارش، دست کم در دو عرصۀ متن شناسی و تأویل سخن، او را به مقامی در صدر ادیبان امروز ارتقا داده که می تواند الگو و اسوۀ نسل بعدی متن شناسان و شعرپژوهان باشد. در جملۀ بالا چون، نیک بنگریم، دو سوی کار هر دانشگاهی فرهیخته و آزموده را می بینیم: روئی به گذشتۀ حرفه ای پرباری که، خواه در کیفیت و خواه در کمیت، معتنابه و چشمگیر است و روئی به سوی اثری – اثراتی – که چنین پژوهشگری می تواند در سرآمدان نسل بعد از خود داشته باشد. آنچه در اینجا دربارۀ این پژوهشگر کنجکاو و انسان نیک نفس می توانیم گفت در همین دو مقوله است و صرفأ بر اساس مشاهدات خودم در موضع یک دوست این مرد میدان ادب فارسی.

سابقۀ دوستی من با دکتر استعلامی به حدود چهل سال پیش باز می گردد، آنگاه که ایشان همراه با همسر و فرزندش به عنوان استاد میهمان به دانشگاه پرینستون آمده بود و من در دانشگاه راتگرز، که در نزدیکی پرینستون واقع بود، دانشجوی ادبیات تطبیقی بودم. کتاب مستطاب تذکرة الاولیا را تازه تدوین کرده بود و من با مقولۀ تصحیح متن آشنائی کافی نداشتم. حرفهای آن روزان و شبان خوشی هم که در خدمت دکتر استعلامی گذشت دقیقأ به یادم نمانده، ولی این اثر مهم را هنوز با خود و در خود حمل می کنم که تدوین متنی منقح از میان انبوه نسخه های خطی یا چاپهای سنگی چه کار پرزجر بی اجری می تواند باشد و چقدر حیاتی در امر ترسیم راهی که آیندگان در شناخت گذشته در پیش می گیرند.

از آن روزهای نزدیک به چهل سال پیش تا به امروز گامهای مصمم و استوار دکتر استعلامی اندکی هم حتی آهسته تر نشده؛ او همچنان کار می کند، گیرم گرانیگاه کارش رفته رفته بر امر تأویل و شرح متون و تدوین دانشنامه و تدارک درسهای درست و سنجیده نگریستن در شعر و نثر نیاکان فارسی زبانان امروز قرار گرفته است. دو مجلد «درس حافظ ؛ ویرایش و نقد و شرح تمام غزل های حافظ» و «حافظ به گفتۀ حافظ ، یک شناخت منطقی» خواننده را با کنج و کنارهای مهمی از کار این شاعر همۀ فصل های شعر فارسی آشنا می کند، «درس مثنوی؛ گزیده یی شامل سی بخش از شش دفتر مثنوی، با مقدمه و شرح و فهرستها» درهای عوالم دیگری از سخن مولوی را بر ما می گشاید، «نقد و شرح قصاید خاقانی؛ بر اساس تقریرات استاد بدیع الزّمان فروزانفر» شاگردان بسیاری از نسل های جدید را یک بار دیگر در محضر آن استاد یگانه و پای سخن آن شاعر دیرآشنا می نشاند، و دانشنامۀ در دست تدوین اصطلاحات صوفیه شالودۀ نظم دیگر و استوارتری از روش مدرسی آشنائی با این میراث ادبی بیکران را پی می ریزد. و چه بسیار کارهای دیگر این آموزگار دیرسال که در این مختصر ناگزیر باید گذاشت و گذشت.

در خلال سالیان اخیر چند باری فرصت دیدار و گفت و شنود با این مرد پرتوان و سخت کوش را داشته ام و، هربار، هرچه بیشتر با کارهایش از نزدیک آشنا می شدم مقام علمی اش در چشمم اوج دیگری می گرفت. در سال جاری فرصت دهمین اجلاس دوسالانۀ انجمن بین المللی ایرانشناسی در شهر مونرآل کانادا مجالی را پیش آورد تا دو سه روزی را هم از نزدیک با او به گفت وگو بگذرانم. آپارتمان کوچک ولی پر و پوشیده از کتابش از مردی سخن می گفت که حتی در هفتادوهشت سالگی هم از مغازله با معشوقش ادب فارسی دست نکشیده و گوئی هربار که متنی از این میراث را در آغوش می کشد شبانگاه از کنارش جوان بر می خیزد. این عشق دیرینۀ دیرپا بر او – و بر همۀ ما شیفتگان ادب فارسی – مبارک باد.»

پس از آن گروه موسیقی ارکستر گل‎های نوین ؛ کیوان مؤثر ( ویلون)، رامبد لطیفی ( تار) و فربد لطیفی ( تنبک) قطعاتی را در مایه اصفهان بداهه نوازی کردند و علی دهباشی از رضا مریوند تشکر کرد.

سرانجام نوبت به دکتر محمد استعلامی رسید که او نیز به روایتی مفصل از زندگی‎اش با عنوان « به یاد آن مرحوم ... !» پرداخت :

«شما میدانید و من هم میدانم که این مجالس گرامیداشت یا بزرگداشت، که این عاشق بزرگ ایران علی دهباشی بر پا میکند، غزلهای عاشقانۀ او برای معشوق زیبایش ایران است، و در این میان من و شما هم مطرح میشویم و فرصتی پیدا میکنیم که بگوییم ما هم برای این معشوق عزیز او هدیه یی آورده ایم. بسیاری از عزیزانی هم که در این مجالس از آنها قدردانی میشود، خودشان دیگر در میان ما نیستند، و شاید از صد و پنجاه شصت شبِ بخارا، بیشتر آنها به یاد آن بزرگانی بوده است که خودشان در میان ما نبوده اند. عنوان به یاد این مرحوم در بالای این نوشته، شاید طنزگونه به نظر آید، اما اصلاً قصد طنز نویسی ندارم. این بودن و نبودن خودش طنز است، و من بی آن که از مرگ هراسی داشته باشم یا دیر و زودِ آن نگرانم کند، مرگ را پذیرفتهام که تنها واقعیت مسلم پس از هر تولد است، و آنچه میان این دو واقعه پیش میآید، و این که من میان این تولد و مرگ چه کارهایی میکنم یا نمیکنم، همیشه با احتمال همراه است.

در زندگی من و هر کس دیگر آن اتفاقاتِ محتمل، گاه ارزش گفتن و یادآوری ندارد و گذران روزهای زندگی بوده، و گاه کارهایی است که ما را کمی مشخص تر نشان میدهد، و شاید اسمی از ما باقی گذارد که پس از ما هم به یاد عزیزان بیاید. آن وقت دوستانی هم هستند که از آدم یاد میکنند و شاید بگویند که فلان کس کارهای مفیدی کرده است که برای آیندگان میماند. کسانی هم همیشه در کنار گود هستند و بی آن که از سبکی و سنگینی کار درکی داشته، یا اصلاً کار را دیده و خوانده باشند، تمام رشتههای آدم را پنبه میکنند. ممکن است از رابطۀ دوستانه با صاحب اثر و این که خود او در روزهای آخر زندگی ارزش چنداانی برای کارهایش قائل نبود، به صورت نقل قول مستقیم هم عباراتی نقل کنند، که او اصلاً نگفته است و خودش هم که نیست تا اعتراضی بکند. اگر من خودم به یاد این مرحوم با شما حرف میزنم، نه قصد خودستایی دارم و نه میخواهم بگویم که خدمت من به عنوان یک پژوهنده و یک استاد و گاه یک مدیر در سطح آموزش عالی ایران قابل ستایش بوده است. اما کارهای من در حدّ توان این جسم و این ذهن، با عشق و مسئولیت همراه بوده است. از حاصل تمام عمر هم اگر عنوانی را با افتخار بخواهم بر خود بگذارم، عنوان دانشجوست. من در ایران و بیرون از ایران، در امریکا و کانادا و ژاپن وچندی در هند، دانشجویانی از ملیت های مختلف داشته ام، شاید از بیش از بیست ملیت مختلف، و همیشه معنای کار برای من زیستن با دانشجویانم بوده و من هم با آنها یک دانشجو بوده ام، و در هر گوشۀ این دنیا که بوده ام، گفته ام که استاد کسی است که همیشه دانشجو بماند.

خوب! حالا این همیشه دانشجو، میخواهد واقعیت وجود خود را به صورت تصویری در کلمات با شما در میان بگذارد، ساده و روشن و دور از خودستایی، و دور از فروتنی بی جا، چنان که پس از صد و بیست سال (؟) که دوست و دشمن به یاد این مرحوم قلم به دست میگیرند، جز این گزارش خودنوشت حرفی برای گفتن نداشته باشند. این روزها که این یادداشت را مینویسم، تیرماه 1393، تازه هفتاد و هشت ساله شده ام. بیش از نیم قرن دانشجویی من، یک مشت کارهای چاپ شده دارد که بعضی از آنها را خودم حاضر نیستم دوباره چاپ کنم، کارهای خام و ضعیفی است که از نو باید تألیف شود و فرصتی برای چنان بازآفرینی ندارم. کارهایی هم هست که هر یک با چند هزار ساعت تلاش و خون دل خوردن به پایان رسیده، بارها تجدید نظر و تجدید چاپ شده و عزیزانی هم بوده اند که منصفانه روی آنها داوری مثبت داشته اند. یک قسمت از زندگی من هم پشت میزهای دانشگاهها و گاه در وزارت علوم گذشته است که حاصلی از آن روزها بر جای نمانده، هر چند که قبول آن مسئولیتها همیشه به قصد کار مثبت و شامل خدمات مثبتی هم بوده، و با اطمینان میتوانم بگویم که در یازده سال پشت میز نشستن، حتی یک بار کار کسی روی میز من برای روز بعد نمانده است. حال اگر هر جملۀ این پاراگراف را بشکافم و شرح بدهم، آن گزارش خودنوشتی را که گفتم به دست شما خواهم داد و پیش از آن، اشارۀ کوتاهی به روزگار کودکی و نوجوانی من هم باید در این گزارش خودنوشت بیاید:

من فرزند پدر و مادری از مردم خوانسارم. پدربزرگِ پدری من آشیخ عباس با وجود تحصیلات اهل مدرسه، هرگز از وجوه شرعی نان نخورده بود و در بازار خوانسار یک دکان عصّاری داشت که با درآمد ناچیز آن زندگی میکرد. من سالها پس از درگذشت او به دنیا آمده و او را ندیده بودم، اما آثار باقی مانده از آن پیشۀ عصّاری تا روزگار کودکی من بر جای بود. پدرم میرزا حبیب الله پیش از تولد من از لباس اهل مدرسه بیرون آمده بود و یک بار چنان که راز مگویی را برای کسی تعریف کنند، به من گفت که « آقا جانم نمیخواست ما از وجوه شرعی مدرسه نان بخوریم.» و پدر من به اندرز او گوش داده و سر از بازار اراک درآورده بود که به اقتضای سلامت نفس، کاسب موفقی نبود اما من این وِجهۀ شخصیت او را هم با احترام یاد میکنم. مادر من دختر یک طبیب محبوب مردم خوانسار بود و در خانوادۀ میرزا محمود حکیم، در آن روزگاری که آموزش همگانی در کشور نبود، پیر و جوان باسواد بودند و از نسل میرزا محمود چند پزشک موفق هم در خانوادۀ ما پرورش یافتند. من هنوز به سنّ دبستان نرسیده بودم که در سایۀ مادرم کلمات قرآن کریم را میشناختم، و با خواندن و نوشتن هم آن قدر آشنا شده بودم که در سال اول دبستان کتابهای کلاسهای بالاتر را میتوانستم بخوانم. چند سال پس از مهاجرتِ پدر و مادرم به اراک، من در آن شهر به دنیا آمده و آخرین فرزند ماندۀ آنها بودم، در دبستان فردوسی اراک من از بچههای سر به راه و با انضباط بودم، نمرههای خوب هم خیلی میگرفتم اما فقط دو بار شاگرد اول کلاس شدم. در انضباط نمرۀ عالی و در ورزش نمرۀ متوسط و گاه خوب داشتم که آن خوب هم به ملاحظۀ نمرۀ درسهای دیگرم بود. آموزش همگانی در آن روزها دو دورۀ شش سالۀ دبستان و دبیرستان بود و در دبیرستان هم فقط در سال آخر بچهها انتخاب رشته میکردند. من سال آخر دبیرستان میخواستم رشتۀ ادبی را انتخاب کنم که در اراک هیچ دبیرستانی ششم ادبی نداشت. پدرم که هر دو دخترش را به خانۀ شوهر فرستاده بود و جز من باری بر دوش او نبود، تمام زندگی را فروخت و به تهران آمد تا عزیز دُردانه اش بتواند در آخرین فرصت در دبیرستان علمیّه برای ششم ادبی نام نویسی کند. سال بعد در تابستان 1334باید به دانشگاه میرفتم، و امتحان ورودی بیشتر رشتهها جداگانه بود.

من چهار کنکور برای رشتههای حقوق و ادبیات و زبانهای خارجی و علوم تربیتی دادم و در چهار رشته پذیرفته شدم و در دانشکدۀ حقوق یکی از پنج نفر اول بودم که همۀ فکر میکردند من در آیندۀ نزدیک یکی از پایه‎گذاران عدالت اجتماعی خواهم شد، و نشدم! رشتۀ ادبیات فارسی دانشسرای عالی را ترجیح دادم، با بچههایی از دورافتاده ترین نقاط وطن آشنا و دوست شدم که ساده زیستن و پایداری در روابط انسانی را از آنها آموختم، و هنوز میان من و شماری از آنها پیوند همان روزگار برقرار است و گاه چند پیرمرد فرسوده و نیم فرسوده، یکدیگر را در گوشه‌یی از این دنیای بی در و پیکر پیدا میکنیم. در پایان دورۀ سه سالۀ لیسانس ادبیات و علوم تربیتی دانشسرای عالی، میبایست پنج سال بیرون از تهران در دبیرستانها تدریس کنم و اجرای این تعهد را در مهر 1337 در بندر پهلوی آغاز کردم، دو سال در آن شهر بودم و برای این که بتوانم بیشتر درس بخوانم، موافقت فرهنگ گیلان را گرفتم که به جایی نزدیک به تهران بیایم، و از تفصیل آن می‎گذرم که با چه کش و واکشهایی به کرج آمدم و چند سالی هم در کرج و بعد در تهران دبیر دبیرستانها بودم. از مهر 1339 دورۀ فوق لیسانس مطالعات اجتماعی را در دانشگاه تهران شروع کردم، در آن افتخار شاگردی استاد غلامحسین صدیقی را یافتم که تا پایان زندگی آن یکانۀ روزگار، در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو، و بعد در محافل دیگر، از دیدار او و شماری از فرهیختگان نامدار آن روزگار فیض میبردم و اجازه داشتم که در شمار دوستاران آنها سعادت دیدارشان را داشته باشم.

در نوروز 1340 مثل همۀ آن سالها، با چند تن از یاران مدرسه به زیارت استاد محمد معین رفتیم و در پایان آن دیدار نوروز، استاد به من فرمود که بعد از سیزده به در، ایشان را در سازمان لغت نامۀ دهخدا ببینم، و آن آغاز همکاری با استاد به عنوان عضو هیئت مؤلف لغت نامۀ دهخدا بود که علاوه بر فیض بیشتری از محضر استاد معین، آشنایی و دیدار با شماری از یاران دهخدا و فرزانگان دیگری که در جمع مؤلفان بودند، برای من یک دورۀ آموزش پرحاصل پدید آورد. در مهر1340هنوز دورۀ فوق لیسانس مطالعات اجتماعی را تمام نکرده بودم، یک روز هنگا میکه به سازمان لغت نامه رسیدم، خدمتگزار لغت نامه گفت : امروز آقای دکتر دو دفعه شما را خواستند که اینجا نبودید. به دفتر ایشان رفتم، استاد خسته از چندین ساعت کار در یک روز گرم اوایل ماه مهر، با لحنی نه مثل همیشه فرمود : شما چرا برای امتحان ورودی دورۀ دکتری اسم ننوشته اید؟ هیچ جوابی نداشتم و از سرزنش استاد دست و پایم را گم کردم، و او مهربان تر ادامه داد : فردا صبح بروید اسم بنویسید! جواب استاد را پیدا کردم : چشم استاد! و همین! آن روزها مسئولیت امور اداری دورۀ دکتری با دوست فرزانه ام دکتر سیّد ضیاء الدّین دهشیری بود و من صبح روز بعد در دفتر او بودم و او هم خبر داشت که استادان در شورای دورۀ دکتری اسمی از من برده اند که به راستی قسم، بسیار بیش از شایستگی من بود. دورۀ فوق لیسانس مطالعات اجتماعی ناتمام ماند و من از ماه آبان 1340 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی شدم.

در سالهای دهۀ چهل و پنجاه، هر دانشجویی که در دورۀ دکتری زبان و ادب فارسی دانشگاه تهران پذیرفته میشد، این بخت موافق را داشت که شاگرد نسل اول و نسل دوم استادان ادب فارسی باشد، استادانی که در شرایطی استثنائی و با هشیاری و بهره مندی از آن شرایط، به نقطۀ اعلای شایستگی رسیده بودند و امروز برای بیشتر آنها جانشینی نداریم. درسهای دورۀ دکتری ده شهادت نامه بود و به جای نمرۀ قبولی هم قیدِ پذیرفته یا خوب یا بسیار خوب میگرفتیم. چهار شهادت نامۀ متون ادب فارسی، سبک شناسی، مبانی زبان شناسی، و زبان و ادبیات عرب را همۀ ما باید میگذراندیم. متون ادب فارسی درس استاد بدیع الزّمان فروزانفر و ستون دورۀ دکتری بود، دانشجو میبایست هشت متن ادب کلاسیک فارسی را بخواند و مشکلات خود را با رجوع به منابع و با پرسش از استاد حل کند و هر وقت آماده باشد برای یک امتحان شفاهی وقت بگیرد، اما نه به همین آسانی. دانشجویانی بودند که بیش از بیست سال صبح روزهای پنج شنبه در درس مثنوی استاد حاضر میشدند و جرأتِ درخواست وقت برای امتحان متون ادبی را نداشتند، و این شهادت نامۀ خاص را بسیاری از آنها نگذراندند و دوره را هم به پایان نبردند. سبک شناسی پس از درگذشت استاد محمدتقی بهار در کنار درس متون فارسی استاد فروزانفر بود و دانشجویی که متون ادبی را میگذراند، نمرۀ سبک شناسی را هم گرفته بود! زبان و ادبیات عرب درس استاد محمدتقی مدرّس رضوی بود، پیر فرزانه و وارسته یی که شاگرد او بودن جدا از بسیار آموختن، سعادتِ دیدار یک انسان بزرگوار و نجیب روزگار را هم با خود داشت. استاد مدرّس رضوی به ما شرح ابن عقیل و مقامات حریری را از آبان 1340تا اردیبشت 1341 درس داد و از او بسیار آموختیم. مبانی زبان شناسی هم شهادت نامۀ اجباری استاد محمد مقدم بود که در آن سخن تازه بسیار میشنیدیم و دیدار با او هم دلنشین و آموزنده بود و به یاد ماندنی. شش شهادت نامۀ اختیاری هم داشتیم : دستور زبان فارسی را استاد محمد معین درس میداد و علاوه بر حضور در کلاس، هر دانشجو میبایست تألیف یک رسالۀ تحقیقی را هم در یکی از مباحث دستور زبان بر عهده بگیرد که با دقت و حوصلۀ استاد کار سنگین و آموزنده یی بود. من سه شهادت نامۀ زبان فارسی باستان، زبان اوستایی و فرهنگ ایران باستان را با استاد ابراهیم پورداوود گذراندم. آخرین سالهای درس استاد پورداوود و پس از بازنشستگی او بود، که او در کتابخانۀ خود به ما درس میداد، مختصر پذیرایی چای عصر هم با درس همراه بود و بالاتر از آن رفتار متین و مهربان استاد. آن عاشق بزرگ ایران جز خودش به کسی شباهت نداشت و آنها که بخت دیدار او را داشته اند، میدانند که من چه میگویم! آن سه درس را من بعد از ظهر یکی از روزهای خرداد 1342در کتابخانۀ استاد پورداوود امتحان دادم و برای هر سه قیدِ خوب گرفتم. درس زبان پهلوی ساسانی را هم که در دورۀ لیسانس با استاد صادق کیا خوانده بودم، در دورۀ دکتری در سطح بالاتر دنبال کردم، آن روزها الفبای پهلوی ساسانی را راحت میخواندم، متن پهلوی چکامۀ برآمدن شاه بهرام ورجاوند را حفظ کرده بودم، پیوند من با استاد کیا به دوستی بدل شده بود و در سالهایی که او معاون وزارت فرهنگ و هنر و رئیس فرهنگستان زبان بود، چندی همکار و مشاور فرهنگستان هم بودم. از او بسیار آموختم که در گیر و دار کارهای دیگر فرصت بازگشت و به یاد آوردن آن همه را نداشتم و بیشتر آن خاصّه تسلط بر خطّ و زبان پهلوی ساسانی را از دست داده ام. اما استاد کیا فراتر از دانش بسیار و آموختن بی دریغ به دانشجویان، نمونۀ والای عشق به ایران و فرهنگ ایرانی بود و این رُویۀ شخصیت او از یاد رفتنی نیست. شهادت نامۀ اختیاری دیگرم تاریخ ادیان، درس استاد علی اصغر حکمت بود که شاگردان دورههای لیسانس و فوق لیسانس و دکتری را با هم میپذیرفت و برای ما که در دورۀ دکتری بودیم، نوشتن یک مقاله را هم تکلیف میکرد. حکمت کسی بود که در سالهای جوانی وزیر معارف کابینۀ محمدعلی فروغی شده بود و پیشنهاد تأسیس دانشگاه و پیگیری و ایجاد آن را از او داشته ایم و او نخستین رئیس دانشگاه تهران هم بوده است. وقتی که عهده‎دار وزارت یا کار بزرگ دیگر نبود، سه شنبه صبح درِ خانه‎اش به روی دوستاران باز بود و من هم پس از روزگار دانشجویی به تکرار او را دیده بودم که انگار هنوز مسئول مسائل آموزش کشور و نگران آن بود که حاصل خدمات او و همرهانش از آسیب زمانه در امان میماند یا نه؟ آخرین شهادت نامۀ اختیاری را با استاد لطفعلی صورتگر گذراندم، رندی هشیار، شوخ و شیرین زبان و لااُبالی، اما سخت عاشق ارزشهای ادب و فرهنگ ایرانی، که گاه از مسئولانی که در پاسداری آن ارزشها کوتاه میآمدند، تلخ یاد می‎کرد و زبان شیرینش هم تلخ میشد. عنوان درس استاد صورتگر سنجش ادبیات بود، درس را چندان جدّی نمیگرفت اما گفت و شنود با او ذهن را به اندیشیدن وا میداشت. از استاد صورتگر من امتیاز بسیار خوب گرفتم، نه برای آن که دانشجوی بسیار خوبی بودم یا خیلی درس خوانده بودم. استاد مرا از دیرباز میشناخت و به دور از درس و تکلیف، پدرانه با من مهربان بود، و وقتی که بسیار خوب را کنار اسم من نوشت، به سه دوست دیگر که نامشان زیر نام من آمده بود، نمرۀ خوب داد و گفت : برای این که دلتان نشکند، و گرنه شما بی غیرتها که درس درست و حسابی نخوانده‎اید، و او هم درس درست و حسابی به ما نداده بود که بخوانیم یا نخوانیم! بله! حق با شماست که من از درسهای اختیاری یک شهادت نامۀ اضافی هم دارم یعنی با یازده شهادت نامه دکترا گرفته‎ام، چه عیبی دارد؟ چیز خوب یا بسیار خوب هر چه بیشتر، بهتر!

از شاگردی استاد فروزانفر باید جداگانه حرف بزنم: صبح روز سهشنبهیی در آبان 1340 به اطاق شمارۀ 102 در طبقۀ اول ساختمان دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی رسیدم، چند دقیقه دیر! استاد سر وقت آمده بود و وقتی که من درِ اطاق را باز کردم، نگاهی به من کرد که کمی جا خوردم. انگار مرا مناسب شاگردی خود ندید. از همه جوان تر بودم اما باخبر از مرتبۀ والای او. تعظیمی کردم و نزدیک ترین جا را گرفتم و نشستم. من بیست و پنج ساله بودم و در میان حاضران دانشجویانی بودند که من میتوانستم فرزند آنها به شمار آیم، و استاد هم گاه به طنز مردی را دوست قدیم می‎گفت یا به بانویی اُمُّ المؤمنین خطاب میکرد. آن صبح سه شنبه را در بیم و امید گذراندم و دو روز بعد، صبح پنج شنبه برای نخستین بار سر درس مثنوی استاد رفتم، اما پیش از وقت رسیدم، جرأت کردم و در ردیف جلو نشستم، دفتر و دستکم را با مثنوی تحریر سید حسن میرخانی روی میز گذاشتم. ظاهر کار نشان میداد که بیش از همراهان سالخورده ام به دانشجو شباهت دارم. یکی دو دقیقه بعد همه به احترام استاد برخاستیم، استاد بر جای خود نشست، پس از احوال پرسی با اُمّ المؤمنین به یکی از آقایان فرمود : مهدوی آن هفته کجا بودی؟ دکتر محمود مهدوی دامغانی برادر استاد احمد مهدوی دامغانی، که بعد خود استاد دانشگاه فردوسی شد و فرزانه یی بسیار فروتن بود، برخاست و با ادب خاصّ گزارش داد که یک هفته سخت بیمار بوده است و برای غیبت خود عذرخواهی کرد. تقریر و شرح قسمتی از اوایل دفتر دوم مثنوی مولانا جلال الدّین آغاز شد، که استاد متن تصحیح نیکلسن را پیش چشم داشت، و من توانستم آن قسمت را زود در چاپ میرخانی پیدا کنم. نظم و نگاه کنجکاو من نادیده نماند، استاد رو به من کرد : جوان! تو دانشجوی این کلاسی؟ پشتم لرزید اما بر خودم مسلط شدم و برخاستم : بله حضرت استاد، امسال پذیرفته شده ام. فرمود : بنشین! نشستم و نفس را تنظیم کردم و باز سراپا گوش شدم. سه شنبهها، روز سؤال بود و دوستان پرسشهای متون غیر از مثنوی را از استاد میپرسیدند، و من در همان هفتههای اول دیدم که پاسخهای استاد دریافتهایی فراتر از محتوای منابع لغت و شرح متون را در بر دارد چنان که گویی آموختههایش در ذهن او زاد و ولد میکنند و حرفهایی از او میشنویم که در درسهای دیگر کمتر شنیده ایم. اما هنوز با سه شنبه مشکل داشتم، میدانستم که من هم باید هشت متن را برای درس متون بخوانم. به فکرم رسید که از استاد سید صادق گوهرین وقت بگیرم و با او مشورت کنم. یاد همۀ خوبان و عزیزان به خیر. پس از دیدار با او هشت متن را انتخاب کرده بودم : دفتر اول مثنوی، دیوان حافظ، کشف المحجوب هجویری، تذکرة الاولیاء عطار، مصباح الهدایه، منطق الطیر، هفت پیکر نظامی، و دیوان خاقانی شَروانی که این یکی را هیچ کس به سراغش نرفته بود، و استاد گوهرین هم در بارۀ آن گفت : جرأتش را داری!؟ تا سه شنبۀ بعد من پیش خودم در حدود سی صفحه از دیوان خاقانی را خواندم اما هنوز جرأت شرکت در پرسش و پاسخ را نداشتم. در این فاصله یک بار استاد امیرحسین آریانپور در محضر استاد از من یاد کرده بود و من خبر نداشتم. یاد او هم به خیر که محبتهایش از یاد نمیرود. روز سه شنبۀ هفتۀ چهارم یا پنجم یک بار دیگر استاد رو به من کرد : جوان! تو سؤالی نمیکنی! دریافت من از این کلمۀ جوان، تا حدّی این بود که زود آمده‎ای! برخاستم و گفتم : حضرت استاد خواندن متون را شروع کرده ام و برای هفتۀ بعد اگر اجازه بفرمایید سؤالهایی دارم. فرمود : بنشین! باز نشستم، اما این بار قوت قلبی پیدا کردم و نقشۀ هفتۀ بعد را کشیدم که با یک مشت سؤال به کلاس سه شنبه میآیم، و هفتۀ بعد، دومین سه شنبۀ ماه آذر 1340سؤالهای سه قصیدۀ دیوان خاقانی را منظم یادداشت کرده بودم، و توانستم به ترتیب صفحه و سطر بپرسم. هر وقت که استاد فروزانفر دست چپ را کنار چشم چپ میگذاشت و از پشت عینک یک لحظه روی چهرۀ آدم ثابت میماند، یا میخواست متلکی بگوید یا میخواست ابراز رضایتی بکند. آن روز بعد از ده دوازده سؤال، من گفتم : حضرت استاد شرمنده ام، من وقت دوستان دیگر را هم گرفتم. با همان نگاه خاص به روی من خیره شد و چیزی نگفت. چند پرسش دانشجویان دیگر را هم که پاسخ گفت، وقت کلاس تمام شد و استاد فرمود : امروز بس است. هنگامی که از در کلاس خارج میشد، من کنار در بودم و او دید که هنوز حرفی دارم و با همان نوای دلنشین خراسانی اش فرمود : هان! چیَه؟ گفتم : حضرت استاد اگراجازۀ فضولی بفرمایید، برای روز سه شنبه هم دوستان با نظر حضرت عالی یک متن مشخص را بخوانند و سؤالها را به ترتیب صفحه بپرسند، ما بیشتر فیض میبریم، بخصوص بعضی از متون که ما خودمان هرگز نمیتوانیم مشکلات آنها را حل کنیم! استاد به طنز فرمود : و بخصوص عموم متون! و افزود : خوب، کدام متن؟ گفتم : بنده دیوان خاقانی را شروع کرده ام. این بار به روی من خیره شد اما چون ایستاده بود، دست چپ را کنار عینکش نبرد. تنها پاسخ من نگاهی حاکی از موافقت بود، و استاد سری تکان داد و رفت. من با سه تن از دوستان حرف زدم و آنها اگر با خاقانی موافق بودند یا نبودند با من همراه شدند، کلاسهای سه شنبه هم پرحاصل تر شد و ما تا اردیبشت سال 1344سه سال و نیم تمام قصاید خاقانی را خواندیم. پندار من این بود که در قصاید خاقانی دیگر مشکلی نداریم و تندنویسی پرسش و پاسخها را شرح کاملی میدانستم. پس از آن و در سالهای بعد فهمیدم که شاید ده برابر آن مشکلات هم بوده است و من به فکر این که آنها را میدانم از استاد نپرسیده بودم. تا خرداد 1342من دو درس مبانی زبان شناسی و ادبیات عرب، و شش شهادت نامۀ اختیاری را گذرانده بودم . در این فاصله استاد در تصحیح دیوان کبیر شمس تبریزی به جلد هفتم رسیده بود و فرهنگ نوادر لغات و اصطلاحات دیوان شمس را در دست تألیف داشت که پیوستی بر جلد هفتم بود. پیش بینی کار فهرستهای دیوان کبیر هم در خاطر او بود، و نیاز به دستیارانی داشت. افتخار این دستیاری نصیب چند تن از دوستان شد و سهم بیشتری را من به عهده گرفتم. فرهنگ نوادر لغات دیوان شمس را یک دور با استاد خواندم، و روی نمونههای چاپخانه نظرهای تازۀ او را ثبت کردم. برای کشف الابیات دیوان هم قرار شد که هر یک از دوستان قوافی یک جلد را استخراج کنند و به من بسپارند، من آنها را هماهنگ کنم و مواردی را که نیاز به راهنمایی بیشتر داشتم با استاد در میان بگذارم. این کار یک فرصت ارزندۀ دیگر هم به من میداد که هر هفته چند بار استاد را ببینم و در ضمن مشکلاتی را که در متون ادب فارسی داشتم بپرسم، برای امتحان دو شهادت نامۀ متون ادبی و سبک شناسی هم زودتر از دوستان دیگر آماده شوم، و شاید در زمانی کوتاه تر ده شهادت نامه ام را بگذرانم، و البته حواسم جمع بود که از چنین امکانی حرف نزنم. هم زمان با پایان چهارمین سال که همان سه سال و نیم خواندن قصاید خاقانی هم بود،

فرهنگ نوادر لغات و فهرست قوافی یا کشف الابیات دیوان کبیر هم رو به پایان بود. از هشت متنی که من میبایست بخوانم و امتحان بدهم، گفتم که یکی هم تذکرة الاولیاء عطار، و تنها چاپ آن در بازار، چاپ کتابخانۀ مرکزی بود که به عنوان تصحیح علامۀ قزوینی منتشر شده بود و من میدانستم که آن، یک حروف چینی بازاری از تصحیح نیکلسن است که علامۀ قزوینی برای آن مقدمۀ مبسوطی نوشته و خود علامه هرگز تذکرهًْ الاولیاء را تصحیح نکرده است. خطاهای آن چاپ سر به هزاران میزد و وقتی که من تصحیح نیکلسن را به محبت استاد حسن مینوچهر امانت گرفتم و دیدم، آن هم چندان بهتر نبود. مشکل این کار را با استاد در میان گذاشتم. فرمود : نسخههایی را که آقای مینوی عکس برداری کرده اند ببین! چند بار به کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران رفتم و بسیاری از مواردی را که به نظر نادرست میآمد یا قابل فهم نبود، با نسخههای ترکیه مقایسه کردم. استاد سید عبدالله انوار هم که همواره در این گونه موارد از ارشاد ایشان برخوردار بوده ام، سراغ نسخۀ دیگری را در کتابخانۀ ملی دادند و به لطف ایشان آن نسخه را هم دیدم. نتیجه این بود که صورت درست بسیاری از موارد مبهم یا نادرستِ چاپ لایدن و تهران، در آن نسخهها که از پایان زندگی عطار هم فاصلۀ زیادی نداشت، درست و قابل فهم بود. عصر یکی از روزهای پاییز 1343 در کتابخانۀ استاد فیشهای فهرست قوافی دیوان کبیر را تنظیم میکردیم، و استاد از نسخههای عکسی تذکره پرسید. واقعیّت را گفتم و او هم تأیید کرد که کار تذکرة الاولیاء نیکلسن در پایۀ کار عظیم او روی مثنوی مولانا نیست و نیازی به یک تصحیح تازۀ تذکره هست. یک لحظه بعد به من فرمود : بیا این کتاب را زنده کن! راستی را بگویم که در آن لحظه نفهمیدم که منظور استاد چیست و چند ثانیه نگاهم روی چهرۀ او ایستاد. استاد افزود : تصحیحش کن! نتوانستم جواب روشنی بدهم، راستی را بگویم که ظرفیّت این عنایت را نداشتم یا باز منظور را نفهمیده بودم. آن روزها به من و دوست هم دوره ام دکتر اسماعیل حاکمی اجازه داده بودند که درسی هم در دانشکدۀ ادبیات بدهیم، و من به دانشجویان رشتۀ فلسفه درس عمومی زبان فارسی میدادم. دو روز بعد از آن گفتگو در کتابخانۀ استاد، وقتی که از کلاس رشتۀ فلسفه بیرون آمدم، استاد سید صادق گوهرین را در راهرو دانشکده دیدم، با هم به اطاق استادان رفتیم، استاد گوهرین از خدمت تمام وقت راضی نبود و میگفت : تمامِ وقت آدم تلف میشود. خسته بود وبعد از یک چای رنگ پریدۀ خدمتگزار بخش، پیاده به طرف خانه راه افتاد، موقع خداحافظی به من گفت : فردا صبح شما کجا اید؟ گفتم : هر جا که بفرمایید. گفت : پیتر اِیوری اینجاست، صبح بیا او را ببین! دیدن دارد. هشت و نیم صبح فردا من در خیابان تخت جمشید زنگ خانۀ استاد گوهرین را زدم و خدمتگزار در را باز کرد و جلوی من راه افتاد، اما آهسته راه میرفت، برگشت و به من گفت : آقای پیتر هنوز خواب است. استاد گوهرین در طبقۀ پایین بود، در شبستانی که باید روی زمین مینشستیم و استاد گوهرین هم با عبا و عرق چین! اول از درسهای من پرسید. گفتم که فقط دو درس استاد فروزانفر مانده است و موضوع تصحیح تذکرة الاولیاء را هم گفتم. استاد گوهرین خودمانی تر از همیشه گفت : خیلی شانسه! تو نمیدونی که استاد خیلی ساله رسالۀ تازه از کسی قبول نکرده، به تو گفته : بیا با من رساله بگیر! ما ده - پونزده تا که باش رساله گرفتیم کلّی منّتش را کشیدیم. استاد اِیوری هم آمد پایین، هنوز چشمهاش پر خواب بود، گرم و مهربان با من سلام و تعارف کرد و چه فارسی را خوب حرف میزد! آن روز صحبت کارهای عطار بود که پیتر با کمک استاد گوهرین به انگلیسی ترجمه میکرد و او هم معتقد بود که کار تذکرۀ نیکلسن با کار او روی مثنوی قابل مقایسه نیست. چند روز بعد من میبایست استاد فروزانفر را در دفتر ریاست دانشکدۀ علوم معقول و منقول ببینم. به من فرموده بود که در کلاس عرفان آن دانشکده هم شرکت کنم که به آن میگفت : درس قشیریه و اصل رسالۀ قشیریه را درس میداد. آن روز پیش از درس قشیریه به خودم جرأت دادم و پرسیدم : حضرت استاد! این که به من فرمودید تذکرة الاولیاء را تصحیح کنم، این موضوع را میشود به عنوان رسالۀ دکتری پیشنهاد کرد؟ فرمود : چرا نه؟ طرحت را بنویس، بیار من ببینم. یک مشکل دیگر هم بود که من با عنایت استاد صادق کیا و آشنایی آن روزها با زبان پهلوی ساسانی، رسالۀ دیگری را روی ترجمۀ یکفصل از بُتدهِشن و مقایسۀ آن با روایات آفرینش در ادیان سامی پیشنهاد کرده بودم و استاد کیا هم راهنمایی مرا پذیرفته بود، و از دو طرف با علاقه و با رودربایستی درگیر بودم، و راست بگویم که احساس توانایی بیشتری در کار تذکرۀ عطار مرا به طرف استاد فروزانفر میکشید. اما من از روزهایی که درس زبان پهلوی دورۀ دکتری را میگذراندم، رفیق راه استاد صادق کیا بودم که پیاده به خانه میرفت و گاه تا درِ خانه با او بودم. در آن پیاده رویها انسان فرشته خویی را یافته بودم که شخصیت والای او را دیگران نمیشناختند و بعد هم نشناختند، و میدانستم که او مرا از ماندن بر سر دوراهی نجات میدهد. درس پهلوی را گذرانده بودم اما دیدار او را از دست نمیدادم و گاه در وزارت فرهنگ و هنر به دیدنش میرفتم، در یکی از ضمایم کاخ گلستان که ادارۀ فرهنگ عامّۀ وزارت فرهنگ و هنر بود. تمام واقعیت را به استاد کیا گفتم و هیچ گله یا رنجشی در چشمهای مهربانش ندیدم. گفت : دوستی ما با موضوع رسالۀ دکتری ربط ندارد. آقای فروزانفر هم استاد همۀ ماست. حتماً رساله را عوض کنید! طرح رسالۀ نقد و بررسی و تصحیح و تعلیق و فهرستهای تذکرة الاولیاء عطار در زمستان 1343 به تصویب شورای دورۀ دکتری رسید، و استاد گوهرین که کمتر حوصلۀ حضور در جلسهها را داشت، آن روز حاضر شده بود و چنان که بعد به من گفت، یکی میبایست ناز استاد فروزانفر را بکشد و قبول راهنمایی رساله را پیشنهاد کند.

در همان روزهای دستیاری در کار فرهنگ نوادر لغات و فهرستهای دیوان شمس، استاد خبر داشت که من برای امتحان متون بیش و کم آماده ام و باز صادقانه بگویم که آن آمادگی به این معنی نبود که بر تمام دقایق آن هشت متن تسلط داشتم، و بعدها فهمیدم که همۀ ما پس از پایان روزهای مدرسه هزاران دقیقۀ دیگر میآموزیم که از خوش خیالی آن روزها شرمنده میشویم! یک روز که برگههای فهرستهای دیوان شمس را با هم میدیدیم، استاد فرمود : امتحانت را کی میدهی؟ هنوز جرأت نداشتم که بگویم آمادۀ امتحان متون هستم. کمتر از چهار سال بود که هر سه شنبه و پنج شنبه پای درس استاد بودم، در جواب پرسش او زبانم بند آمد و استاد سکوت مرا شکست و پرسید : همه را خوانده ای؟ گفتم : بله قربان! اما . . و در پی این کلمه باز ساکت ماندم. فرمود : هفتۀ دیگر کتابهایت را بیار! باز خاموش ماندم. فرمود : مشکلی هست؟ گفتم : حضرت استاد! در کلاس شما دانشجویی هست که بر من حقّ تعلیم دارد و میدانم که مدتی است آمادۀ امتحان است و نیاز به عنایت شما دارد، اگر ایشان پیش از من امتحان بدهد، به من هم لطف کرده اید. وقتی که اسم آن عزیز را که اکنون عزیز از دست رفته است، به استاد گفتم، دیدم که او هم مورد عنایت استاد است. اجازه بدهید که نام آن معلم و همکار عزیز سالهای بعد را در اینجا یاد نکنم. هفتۀ بعد آن عزیز با سؤالی رو به رو شد که انتظار آن را نداشت. استاد پس از درس مثنوی از او پرسید : « . . . ! متونت را خوانده ای؟» جواب داد : بله قربان! استاد فرمود : « دو هفتۀ بعد پنج شنبه کتابهایت را بیار!» هنگامی که از اطاق 102 بیرون میرفت، من تا دفتر استادان او را بدرقه کردم. در راهرو دانشکده فرمود : « تو هم یک هفته بعد! » به این ترتیب من در چهار سال تحصیلی که سه سال و نیم میشد، تمام شهادت نامههای خود را گذرانده بودم و تنها باید روی رسالۀ نقد و تصحیح و تعلیق تذکرهًْ الاولیاء عطار کار میکردم، و همین جا باید به یکی دیگر از صفات ناشناختۀ استاد فروزانفر اشاره کنم، که بسیاری از دوستان با آن برنخورده بودند:

او راهنمایی رسالهها را آسان نمیپذیرفت و بودند دوستانی که این امتناع او را نشان غرور او میپنداشتند. اما اگر دانشجویی درگیر رساله گذراندن با او میشد، میدید که استاد با چه حوصله و شکیبایی و دقتی تن به کار میداد. اگر شمار دانشجویانی که در سی سال با او رساله گذرانده اند از سی و چند تن نمیگذرد، برای این بود که او اهل سهل انگاری نبود و در رساله یی که زیر نظر او میگذشت، سهم قابل توجهی از هر رساله حاصل کار استاد بود. در آبان 1345 درست پنج سال پس از ورود به دورۀ دکتری از رساله ام دفاع کردم، اما از محضر پُرفیض استاد دور نماندم و تا اردیبشت 1349 که به مرتبۀ دانشیاری رسیده بودم، صبح روزهای پنج شنبه شاگرد درس مثنوی بودم و در کارهای دیگر استاد هم دست بر سینه داشتم و خدمت او را افتخار خود میدانستم. شاگردی استاد بدیع الزّمان فروزانفر موهبتی در زندگی اجتماعی من بوده است، و خوب میدانم که اگر حرمتی در میان پژوهندگان این روزگار داشته باشم، فراتر از شایستگی من، و بیشتر داوری عزیزانی است که مرا به نام شاگرد بدیع الزمان میشناسند!

در همان سالهای دانشجویی من، دو مؤسسۀ آموزش عالی جدا از دانشگاه تهران تأسیس شد که هر یک به دلیلی با من ربط داشت. در 1344 یکی از مدیران پیشین وزارت دارایی در تلاش ایجاد مدرسۀ عالی ادبیات و زبانهای خارجی، و از حمایت و همکاری یکی از سرشناسان اقتصاد و بازرگانی به نام دکتر علی محمد بنکدارپور برخوردار بود. پدر همسر من سید محمد حسین انوار که چهرۀ درخشانی بود و با همۀ بزرگان و نامداران دوستی داشت، پیشنهاد کرد که استاد علی اصغر حکمت ریاست مدرسۀ عالی ادبیات و زبانهای خارجی را بپذیرد، و من هم که شاگرد حکمت بودم در این گیر و دار میبایست گوشۀ این کار را بگیرم. اما به دلیل گرفتاری رسالۀ دکتری از قبول مسئولیتی در آن مدرسه عذرخواهی کردم وحضور محمد یزدانفر که سالها در وزارت فرهنگ معاون شایسته یی برای حکمت بود، در این کار هم به سامان دادن آن مدرسه کمک کرد، و من پس از معرفی شماری از دوستان برای تدریس، با تعهد چند ساعت درس از وظایف اداری در آن مدرسه معاف شدم. استاد حکمت از من رنجید، اما یک سال بعد که در یکی از همان دیدارهای صبح سه شنبه با استاد فروزانفر به خانۀ او رفتم و استاد خبر گذراندن رسالهام را به او داد، حکمت تبسمی کرد و گفت: پارسال دلم از تو گرفت، اما حالا میبینم که در کارها برنامه داری، آفرین پسرم! و من تا سال 1359 که حکمت با پیری و بیماری و زمین خوردن و شکستگی بیشتر استخوانهایش پایان دردناکی داشت، هر چند گاه با سید انوار که هم پدرزن بود و هم مرشد، به دیدار حکمت میرفتم. چند هفته پیش از درگذشت حکمت که آخرین دیدار با او بود، مردی که دیگر توان حرکت نداشت، باز از دانشگاه میپرسید و گویی نگران آن بود که حاصل سالهای خدمت او به عنوان مؤسس نهادهای آموزش همگانی، و پیشنهاد کنندۀ تأسیس دانشگاه و نخستین رئیس دانشگاه تهران، آیا بر جای مانده است؟

مدرسۀ دیگری که در همان سالها به وجود آمد، دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی بود، مدرسۀ روزنامه نگاری و سینماتوگرافی و روابط عمومی و مترجمی. آغاز کار آن دانشکده یک کلاس کوچک خبرنویسی بود که در خیابان فردوسی در یک ساختمان کهنۀ متعلق به روزنامۀ کیهان تشکیل میشد و از همان روزها دکتر مصباح زاده آن را پی ساختمان یک دانشکده میدانست و حدیث آن عشق بر زبان او بود. در پاییز 1346 که نخستین امتحان ورودی آن دانشکده را در دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران برگزار کردیم، مسئولیت بخش زبان فارسی را من بر عهده گرفتم و میدانستم که دکتر مصباح زاده بر زبان فارسی بیش از تدریس ادبیات تأکید دارد و درست نویسی در مطبوعات نگرانی اوست، و دوستانی را به کار دعوت کردم که سابقۀ تدریس جدّی در انشاء فارسی داشتند و ضوابطِ درست نوشتن را میدانستند. مصباح زاده مرا متوجه کرده بود که زبان فارسی و ادبیات فارسی دو مقولۀ آموزشی متفاوت است، و این که من در سالهای بعد هم روی آن تأکید داشتم، از او آموخته بودم. اما در سالهایی که من تدریس در دانشگاه تهران را آغاز کردم و پس از آن در دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی، مشکلی هم در کار خود به وجود آوردم که هرگز از آن پشیمان نبوده ام : من در همان سال 1343 که به دانشجویان رشتۀ فلسفه درس زبان فارسی میدادم، انتظار منطقی جوانها را درک میکردم که میخواستند به ادبیات امروز هم بپردازم، و هر هفته نیم ساعتی را به گفتگو در بارۀ شعر، نقد ادبی و شعر امروز و داستان نویسی اختصاص میدادم و توجه نداشتم که این کار، سؤالهایی را به کلاسهای همکاران میبرد و برای بسیاری از آنها مشکل ایجاد میکند، و صادقانه بگویم که خود من هم برای بسیاری از آن سؤالهای بچهها میبایست مطالعه کنم و جواب حاضر نداشتم. در دانشکدۀ ادبیات همکارانی داشتیم که نگاه به روی جلد یک کتاب داستان را هم گناه میدانستند و یکی از آنها یک بار به من گفت : از افتخارات من این است که در تمام عمرم یک رمان نخوانده ام! در دانشکدۀ علوم ارتباطات، من ادبیات معاصر را به عنوان یک درس مستقل در برنامه گذاشتم. در این درس خود من هم ساعتهای زیادی را صرف فراهم کردن موادّ درس میکردم و به دانشجویان میگفتم که ما داریم با هم درس میخوانیم. از همان آغاز، از ابتکارهای دکتر مصباح زاده این بود که یک درس مسائل روز گذاشته بود و مسئولان یعنی نخست وزیر و وزیران را دعوت میکرد که هر یک در بارۀ حوزۀ کار خودشان حرف بزنند و به پرسشهای دانشجویان جواب بدهند. همین کار را من در درس ادبیات معاصر کردم و چند بار که شاعران و نویسندگان معاصر را به کلاس ادبیات معاصر بردم، برای خود من هم بسیار آموزنده بود، خاصّه چند بار که نادر نادرپور در آن برنامه دعوت شد و پُرمایه حرف زد. کار به نوآوران هم محدود نمیشد و برای مثال یک بار از مطیعالدولۀ حجازی دعوت کردم و با این که حجازی آن روز سناتور بود و جوانها هم شناختی از قلم و محتوای آثار او نداشتند، دیدار با او بر دل همه نشست، و یکی از دانشجویان که پیش از آمدن حجازی گفته بود : چرا فسیلها را دعوت میکنید؟ در پایان آن جلسه دنبال ما دوید و گفت : آقای حجازی باز تشریف میآورید؟ درس ادبیات معاصر برای من عوارض دیگری هم داشت که یک سلسله مکاتبۀ بی نام و نشان به صورت دشنام و تهمت به هر جایی که من کار میکردم فرستاده میشد و من با خاموشی به آنها جواب میدادم. در دانشکدۀ علوم ارتباطات هم دکتر مصباح زاده و دکتر علیقلی اردلان که ریاست آن دانشکده را پذیرفته بود و منّتی بر همۀ ما داشت، اعتنایی به آن نامههای بی امضا نمیکردند. با گذشت زمان درس ادب معاصر به عنوان یک ضرورت پذیرفته شد و در برنامه ریزی دبیرستانها هم جایی باز کرد. در سالهای 1349به بعد با مسئولیت تمام وقتی که من در خدمات دانشگاهی و گاه در مدیریت گوشههایی از آموزش عالی داشتم، کار روی ادب معاصر را نتوانستم دنبال کنم اما دوستان دیگر، سطح درس ادب معاصر را بسیار بالاتر بردند. دو کتاب بررسی ادبیات امروز ایران، و ادبیات دورۀ بیداری و معاصر هم که آن روزها کار تازه و موفق من بود، سرآغازی شد برای تألیف کتابهای تحلیلی و درسی ادب معاصر که باز عزیزان کارهای پرمایه تری عرضه کردند و شاید نیازی - و نیز فرصتی - نبود که من در آن دو کتاب تجدید نظر کنم، یا با ملاحظات خاصّ این روزگار کار تازه یی به جای آنها عرضه کنم، که این برای من ممکن نبود و هرگز به ملاحظۀ روزگار چیزی نمینوشتم!

در همان سالها نویسندۀ نامدار زینالعابدین رهنما پس از نشر کتاب موفق خود پیامبر، و یک رمان دیگر با عنوان زندگانی امام حسین، به فکر ترجمه و تفسیر قرآن کریم افتاده و کاری بیش و کم متفاوت را پیش گرفته بود. یک روز جمعه در تابستان 1345 بیخبر به خانۀ ما آمد و پس از صبحانه یی مختصر به من گفت : من به کمک شما نیاز دارم، از خودتان بگویید، من شنوندۀ خوبی هستم. سوابق درس و مشقم را برای او گفتم و او موضوع ترجمه و تفسیر قرآن مجید را مطرح کرد که انتظار داشت من یکدست کردن و یک نظارت ادیتوریال بر آن را قبول کنم. وقت گذاشتن روی چنان کاری آسان نبود و من پس از چند روز به شرط آن که در هفته بیش از بیست ساعت وقت نگیرد پذیرفتم. روزنامۀ کیهان دفتری به آقای رهنما داد، و این همان روزهایی بود که من کلاس خبرنویسی روزنامۀ کیهان را داشتم و هنوز امتیاز تأسیس دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی صادر نشده بود. پانزده ماه من ادیتور ترجمه و تفسیر قرآن آقای رهنما بودم، و گوشه یی از آن کار را هم همسر فرزانه و از دست رفتۀ من پروین انوار بر عهده داشت که خود نیز مرجع شناس و کتابداری آشنا با این زمینه بود، و آن روز معاونت کتابخانۀ جُردن ( پلی تکنیک تهران ) را برعهده داشت که امروز کتابخانۀ دانشگاه امیرکبیر است. دوستی من با آقای رهنما و فرزندان فرزانۀ او سالها پیش از ترجمه و تفسیر قرآن کریم آغاز شده بود و پس از آن پانزده ماه متوقف نشد، اما به ضرورتی دیگر کار ترجمه و تفسیر قرآن کریم را دکتر علی اصغر حلبی ادامه داد که بی هیچ مجامله برای آن شایسته تر از من بود. در پاییز 1346موضوع جدا کردن آموزش عالی از وزارت فرهنگ، و تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی مطرح شده بود و دکتر مجید رهنما از هر کسی برای تأسیس آن وزارت خانه شایسته تر بود. به پیشنهاد رهنمای بزرگ، فرزند او با یک تصویب نامۀ هیئت دولت مرا به وزارت علوم برد. روزی که در یک ساختمان اجاره یی در خیابان ایرانشهر، نخستین کار اداری را به عهده گرفتم، تمام وزارت خانه ده نفر عضو نداشت اما به تدریج خیلی‌ها آمدند که بالا رفتن از پلههای اداری را بهتر بلد بودند. من بیشتر به عنوان یک دوست، چندی مشاور وزارت علوم بودم، و این همان روزهایی بود که دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی تأسیس شد و من پس از ساعات اداری وظیفه یی در آن دانشکده داشتم و آن کار را هم بهتر بلد بودم. در همان روزها صحبت از استادیاری دانشکدۀ ادبیات هم بود و دانشکدۀ علوم تربیتی دانشگاه تهران هم به یک استادیار زبان و ادب فارسی نیاز داشت که من خواستار هیچ یک از آن دو مقام نبودم. خاصّه در دانشکدۀ علوم تربیتی همان عزیزی که یک بار در امتحان درس استاد فروزانفر تقدم او را مراعات کرده بودم برای امتحان ثبت نام کرده بود و میبایست میدان را برای او خالی بگذارم. این را هم بگویم که من دانشسرای عالی را خانۀ خودم میدانستم و دلم پیش دانشجویانی بود که از دورترین نقاط وطنم به آنجا می‌آمدند، و با رفتن به دانشسرای عالی، پیوند من با دانشگاه تهران و استادان و همکارانم بی‌آسیب‌تر میماند. به صورت استادیار نیمه وقت به دانشسرای عالی رفتم و تا سه سال که مسئولیتی در دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی داشتم، در هفته یک روز هم استادیار دانشسرای عالی بودم و به دو کلاس درس میدادم.

در سال 1349 داشسرای عالی برای مدیریت خدمات آموزشی و سرپرستی دورۀ شبانه مرا به قبول این دو کار دعوت کرد که مرتبۀ دانشگاهی من هم میبایست به استادیار تمام وقت تبدیل شود. دکتر صدرالدّین الاهی دوست گرانمایۀ من که دورۀ دکترای خود را در فرانسه به پایان رسانده و برای کار دانشکدۀ علوم ارتباطات اجتماعی بسیار مناسب تر از من بود، در همان روزها از راه رسید. من از تیر 1349 در دانشسرای عالی عهده دار دو کار اداری شدم که با تدریس تمام وقت همراه بود، اما سنگینی بیش از دوازده ساعت کار هر روز را، همکاری با دکتر احمد هوشنگ شریفی رئیس دانشسرای عالی و با معاون فرزانۀ او دکتر محمود میرآفتاب، دلنشین میکرد و اگر من گاه تا ساعات دیر شامگاه سر کار بودم، جای هیچ شکایتی نبود. عزیزان دیگری هم که در کنار من به کارهای دانشجویان میرسیدند، آن قدر صمیم و دلسوز بودند که با گذشت بیش از چهل سال، هنوز دوستان خوب من اند. در دانشسرای عالی و پس از آن در دانشگاه تربیت معلم، من به مرتبۀ دانشیاری و استادی هم رسیدم و در سالهای 1350 تا 1356مسئولیت مؤسسۀ تحقیقات تربیتی، مدیریت انتشارات و روابط دانشگاهی و مدیریت گروه آموزشی زبان و ادب فارسی را هم پذیرفتم، در هر سمت خدماتی کردم، اما هنگامی که رستاخیز برای همه (؟) اجباری شد، بهتر دیدم که در خاک مدفون بمانم و در زمستان 1356 فقط با چهل و یک سال سن و بیست و یک سال خدمت بازنشسته شدم و پس از آن، دیدم که در آن ده یازده سال خدمات اداری، چه کارهای بهتری میتوانستم بکنم که شاید میماند و امروز میگفتم اینها کار من است! پس از سال 1357یک بار دیگر با حفظ بازنشستگی به کار دانشگاهی برگشتم و هنگامی که همۀ دانشگاهها برای سه سال بسته شد، من راهی هموارتر پیش پای خود دیدم که باید در خانه نشست و دانشگاه را به خانهها فرستاد، و این سی و چند سال که بیشتر هم در دیار غربت گذشته، سالهای پرحاصلترم بوده و نشر چند هزار صفحه کار تازه و تجدید نظر در کارهای گذشته حاصل روشنتری داشته است.

کارهایی هم که این سالها به تکرار منتشر شده، همواره جای اصلاح و تجدید نظر دارد و از نظر من هیچ کاری نهائی نیست. در سی و چهارسال گذشته از 1359 تا امروز بیش از هشت هزار صفحه کار تازۀ من به صورت کتاب و مقاله انتشار یافته، و بیشتر آنها به چاپهای مکرر رسیده است. تصحیح شش دفتر مثنوی مولانا جلالالدّین که همکاران من از آن به عنوان شرح یاد میکنند، فقط شرح نیست. نزدیک به دو هزار بیت در این کتاب و از جمله دو بیت آغاز مثنوی، برای اولین بار مطابق با نسخههای قونیه و قاهره و تهران تصحیح شده، و در مقایسۀ لفظ به لفظ با کار نیکلسن، بیش از دو هزار بیت مثنوی که مطابق گفتۀ مولانا ست با تصحیح نیکلسن تفاوت دارد و این سخن، نفی عظمت کار نیکلسن نیست. من صورت درست کلام مولانا را با شرحی روشن و همه کس فهم به خانههای مردم فرستاده ام و دلیل موفقیت کارم همین است. در درس حافظ / نقد و شرح غزلهای حافظ، و در نقد و شرح قصاید خاقانی هم نظر به همین درستی متن و شرح ساده و روشن بوده است. در موارد بسیاری مثنوی را با کمک مثنوی شرح داده ام و همین ارتباط گوشههای کلام به یکدیگر، در کار حافظ و خاقانی هم واسطۀ تفهیم درست معنا بوده است. در کنار اینها و در کنار تجدید نظرهای مکرر در تذکرهًْ الاولیاء عطار در چاپهای پانزدهم تا بیست و چهارم آن، کارهای جنبی دیگری هم داشته ام که همه کوششی برای تفهیم درست بوده است : کتاب حافظ به گفتۀ حافظ یک فریاد است که عزیزان من تا کی میخواهید زن و فرزند حافظ را به معشوق مذکر او بدل کنید؟ حافظ مرد خانه و خانواده است، و برای تنها پسری که در کودکی بیمار شده و مرده است میگرید : یوسف عزیزم رفت، ای برادران رحمی! و غزلهایی دارد که مرثیۀ این نازنین پسر است. در شعر حافظ مغ بچه و ترسا بچه هم فقط ساقی میخانه است اما اگر زاهد خلوت نشین سر از میخانه درآورد، اوست که ساقی را وسیلۀ ارضاء محرومیتهای گذشتۀ خود میپندارد. در رسالۀ فشردۀ حدیث کرامت، در نقد و بازشناسی سیَرُالملوک نظام الملک، و در بیش از هفتاد مقاله در نشریات پژوهشی درون و بیرون ایران، جز تفهیم منطقی و به زبان ساده راست گفتن به عزیزان دانشجو و خوانندگان دیگر هدفی نداشته ام. در تمام این سالها انتظار من از دوستان و همکاران هم این بوده است که نقاط ضعف کارهایم را به من بگویند، که نگفته یا فرصتی برای آن نداشته‌اند و به هر حال، هم کار من و هم کار همۀ آنها روی ادب و فرهنگ این آب و خاک، همیشه میتواند جای حرف داشته باشد.»

 

شبهای بخارا: شب ابوالحسن صبا

ترانه مسکوب

صد و شصت و هشتمین شب بخارا اختصاص داشت به ابوالحسن صبا که همراه شد با رونمایی یادنامه صبا با عنوان “اسطوره صبا» به کوشش علی دهباشی که انتشارات سخن به چاپ آن همت گمارده است.

عصر یکشنبه 23 شهریور 1393 بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار (کانون زبان فارسی) میزبان دوستداران ابوالحسن صبا و موسیقی ایرانی بود. علی دهباشی این مراسم را ضمن خوشامدگویی از طرف بنیاد ملت، مجله بخارا و انتشارات سخن چنین گفت:

“هفده سال قبل و به عبارتی دقیق‎تر، چهارشنبه سوم دی 1376 کتاب یادنامه زنده یاد ابوالحسین صبا را به مناسبت چهلمین سال درگذشت ایشان منتشر کردیم که در خانه یکی از دوستان مجلسی آراستیم و شاگردان درجه یک استاد صبا که اکنون در بین ما نیستند در آن جمع حضور داشتند. خواندند، گفتند و نواختند. استادانی همچون علی تجویدی، همایون خرم و دیگر همکاران آنها، بیژن ترقی، نواب صفا، معینی کرمانشاهی، شاهرخ نادری که برخی از آنها حضور دارند. قسمت کوتاهی از فیلم آن مراسم را امشب خواهیم دید.

آنچه را که در طول سالها درباره استاد صبا فراهم کرده‎ام، مجموعه‏ای شده است که امشب رونمایی خواهد شد. و از هفته آینده به بازار کتاب عرضه می‎شود.

در یک کلام زندگی صبا و آنچه از ایشان درباره فرهنگ ایران و به طور کلی در عرصه موسیقی ایران باقی مانده حکایت از عشق وافر او به تاریخ ایران، به فرهنگ ایران و موسیقی ایران می‏کند. و این گنجینه‏ای است که شما ملاحظه می‎کنید هنوز پس از گذشت نیم قرن هنوز برای ما تازگی دارد و تا ایران، موسیقی ایران و فرهنگ ایران هست، یاد صبا و خاطرۀ او برای ما باقی خواهد بود.»

سپس علی دهباشی از فرهاد فخرالدینی که در نوجوانی محضر استاد را درک کرده بود خواست تا از استاد خود سخن بگوید و فرهاد فخرالدینی که از چگونگی آشنای‎اش با علی تجویدی و استاد صبا روایت می‎کرد چنین گفت: “صبا انسانی بسیار بزرگ و تأثیرگذار بود. می‎توانم بگویم صبا یکی از درخشان‎ترین چهره‎های موسیقی ایران است. او ردیف‎دان بزرگی بود. می‎دانیم که موسیقی را نزد میرزا عبدالله یاد گرفت. کسانی که افتخار می‎کنند که ردیف میزرا عبدالله را می‎دانند، صبا کسی بود که این ردیف را مستقیماٌ نزد استاد آموخت. صبا شاگرد میرزا اسماعیل خان کمانچه کش بود، شاگرد درویش خان بود.نورعلی خان برومند تعریف می‎کرد که وقتی صبا و درویش خان در اتاق بودند ما متوجه نمی‎شدیم کسی که سه تار می‎زند صبا هست یا درویش خان.» فخرالدینی در ادامه سخنانش می‎افزاید: “صبا افتخار موسیقی ایران هست. او را بزرگ بداریم و سعی نکنیم که از قدر بزرگانمان بکاهیم.”

پس از سخنان فرهاد فخرالدینی کتاب “اسطوره صبا» با حضور عبدالوهاب شهیدی، دکتر حسن ناهید، شهرام ناظری، مجید درخشانی و علیرضا قربانی رونمایی و یک جلد از کتاب نیز به آنان اهدا شد که در ادامه عبدالوهاب شهیدی چند کلمه‎ای سخن گفت و از حاضران که برای ادای احترام به او از جا برخاسته بودند تشکر کرد.

سپس فیلمی از زندگی استاد ابوالحسن صبا پخش شد و پس از آن شهرام ناظری از تأثیر صبا در موسیقی ایرانی سخن گفت:

“صحبت درباره صبا و برگزاری جلسه‎ای برای چنین استادی کاری است بسیار پر ارزش. اما صبا خیلی فراتر از یک مکتب است. چون صبا در بین موسیقی‎دانان ایرانی یک خورشید است. استاد صبا نگاهی بسیار وسیع به موسیقی داشت. بودند استادانی که فقط در زمینه ساز خود استاد بودند و یا در زمینه آهنگسازی مکتبی را ایجاد کردند ولی بحث صبا بحث یک مکتب نیست. بحث چندین مکتب است. بحث از دایره‎المعارفی است که مجموعه‎ای است از فرهنگ ایران زمین. چه از موسیقی سنتی بگیریم، چه از موسیقی مقامی و در حقیقت موسیقی قومیت‎ها و ما کمتر داشتیم کسی را که بتواند در چندین رشته به درجه‏ای خیلی ممتاز برسد و بتواند در حقیقت این فرهنگ را اشاعه بدهد. و صبا در حقیقت یک لشکر از موسیقی را گرد هم آورد و آماده کرد برای ایران زمین. بنده این سعادت را نداشتم که از شاگردان مستقیم ایشان باشم ولی از وقتی چشم باز کردم و موسیقی را نگاه کردم صبا بوده، گویا استادالاساتید همه است.» شهرام ناظری با خواندن بیتی از مولانا به سخنان خود خاتمه داد و صبا را افلاطون و جالینوس ما نامید.

پس از آن علی دهباشی از صبا ندایی خواست تا با ویولن قطعه‎ای از استاد صبا را اجرا کند. صبا ندایی، موسیقی را از 9 سالگی با ساز تنبک آغاز نمود و در 11 سالگی به فراگیری ویلن نزد استاد فخیمی پرداخت و تا کنون از محضر اساتیدی چون: محمد رضا اتابکی، هومن اتابکی، ابراهیم لطفی، گلریز زربخش در فراگیری ویلن بهره جسته است. وی دانش آموخته رشته نوازندگی ویولن در دانشگاه هنر می باشد و تا کنون با ارکسترهای متعددی همکاری داشته است از جمله:ارکستر سمفونیک تهران، ارکستر نیلپر، ارکستر انجمن فرهنگی ایران و اتریش و آخرین همکاری او با گروه اپرای آیو در اجرای اپرای فلوت سحر آمیز اثر موتزارت بوده است. همچنین او به آهنگسازی فیلم نیز مشغول است.

سپس محمدرضا شرایلی به مروری بر آثار ضبط شده استاد ابوالحسن صبا پرداخت و با گرامافونی که به این مراسم آورده بود چند صفحه‎ قدیمی از آثار ضبط شده را برای حاضران گذاشت. بخش‎هایی از این مطلب را با هم می‎خوانیم که در یادنامه ابوالحسن صبا به طور کامل آمده است.

مروری بر آثار ضبط شده از استاد ابوالحسن صبا

مقدمه

نام استاد ابوالحسن صبا در اغلب حوزه های موسیقی ایرانی در قرن حاضر نامی آشناست. اسناد بجا مانده از فعالیت هنری وی در گستره ای بیش از سی سال با تنوع و دگرگونی های فرمی و محتوایی بسیار، از جمله مهمترین منابع سیر تحول تفکر و اجرای موسیقی ایرانی است. آثار به جا مانده از صبا شامل کتابهای آموزشی و ردیف موسیقی ایرانی برای برخی سازها، تعدادی مقاله در زمینه ی تحلیل نظری موسیقی ایرانی و ساز سازی، همچنین آنالیز موسیقایی برخی از تصانیف امیر جاهد(مندرج در چاپ دوم دیوان امیر جاهد)، دست نوشته ها (شامل برخی قطعات ردیف دوره ی سوم ویلن، تعدادی از تصانیف و ضربی های قدیمی و مطالبی در خصوص بررسی نظری و در بعضی موارد، اجتماعی پیرامون موسیقی ایرانی) و در نهایت آثار موسیقایی ضبط شده از اوست.

این آثار موسیقایی که بین سالهای 1308 تا 1336 شمسی ضبط شده اند را می توان به دو دسته ی صفحات گرامافون 78 دور (مشهور به صفحات سنگی) و نوار های ریل مغناطیسی تقسیم بندی کرد.

صفحاتی که می‏توان ساز صبا را در آنها شنید بین سالهای 1308 تا 1326 شمسی در 7 دوره ضبط شده و به یادگار مانده اند. در میان این آثار که از تنوع قابل بحثی برخوردار بوده و تنها نوازندگی ویلن و در برخی موارد خوانندگی صبا را در بر دارند می توان به نمونه هایی از تکنوازی بر پایه ی سنت ردیف، اجرای برخی نغمات موسیقی محلی گیلان، تکنوازی ویلن و همنوازی در ارکستر مدرسه عالی موسیقی وزیری (با رویکردی متفاوت)، ساخت و اجرای چند ترانه ی طنز و کمیک (فاکستروت آش رشته، گلبندک و سالک با صدا و ویلن صبا)، اجرای ترانه های عامیانه ی تهران از ساخته های مهرتاش با صدای بدیع زاده (شوفر، گل پونه، زالزالک و..)، جواب آواز اولین اثر آوازی بیات تهران (با صدای بدیع زاده)، برخی تصانیف طنز و جدی (با صدای فرح انگیز، پری آقابابف، بدیع زاده، تاج اصفهانی و ملکه برومند) و همراهی با ارکستر منتخب انجمن موسیقی ملی در اجرای تعدادی تصانیف جدی و پیش پرده های تاتر (با خوانندگی بنان، ادیب، مرتضی احمدی و...) اشاره کرد.

صبا نمونه ی کاملی از رویکرد آزاد به موسیقی ایرانی است. شاگرد برجسته ی سه تار درویش خان و آشنا به کمانچه نوازی قدیم (شاگرد باقرخان رامشگر)، پس از آشنایی با بیشتر سازهای موسیقی ایران، در کنار استادش وزیری به آموختن متد های جدید و شیوه ی نوین وی روی می آورد و به اقرار کلنل بهترین شاگردش می شود. در همین زمان تحت تاثیر موسیقی محلی گیلان قرار می گیرد و اندکی بعد راه خود را از استاد جدا می کند. به موسیقی عامیانه و پاپ (در معنای مردمی) علاقه ی فراوان دارد و اولین آثار مستقلش را در این گونه ی موسیقایی ثبت می کند. بی شک باید صبا را در کنار بدیع زاده و مهرتاش از پیشگامان موسیقی مردمی ایران دانست. علیرغم آنکه در همین ایام نیز وفادار به سنتهای موسیقی ردیفی ایران است و نمونه های همراهی اش با آواز ظلی(سه گاه) یا ضبط برخی قطعات مانند گوشه ی صدری، در قفس و دیلمان در سفر 1317 شمسی به سوریه مصادیقی از این مطلب است. شاید همین روحیه ی آزاد اندیش و متساهل صبا را بتوان علت اصلی پرورش شاگردان متعدد در زمینه های گوناگون موسیقی ایرانی دانست و بحق عنوان بزرگترین معلم موسیقی ایران در قرن حاضر برازنده ی نام اوست. قطعا بررسی شخصیت هنری و دیدگاه های صبا در موسیقی ایران که بی شک از اهمیت فراوانی برخوردار است شایسته ی مجالی در خور و مجزاست، بدین سبب نگارنده در سطور زیر به بررسی اجمالی آثار ضبط شده از صبا بر روی صفحات گرامافون 78 دور به همراه برخی مستندات خواهد پرداخت.

دوره های ضبط آثار استاد ابوالحسن صبا بر روی صفحات گرامافون 78 دور (1308-1326 شمسی)

  1. کمپانی پولیفون، آلمان، 1308 شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی
  2. کمپانی بدافون (بایدافون)، آلمان، اواخر 1308 و اوایل 1309 شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی
  3. کمپانی پارلوفون، آلمان، 1311 شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی
  4. کمپانی کلمبیا، انگلستان، 1312 شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر مشیر همایون شهردار و برخی آثار تکنوازی و همنوازی با پیانوی ضیاء مختاری
  5. کمپانی سودا، سوریه، 1314 شمسی: ضبط شده در حلب و بیروت
  6. کمپانی سودا، سوریه، 1317 شمسی: ضبط شده در حلب و بیروت
  7. کمپانی هیز مسترز ویس انگلستان، 1326 شمسی: ضبط شده در تهران، به همراه ارکستر منتخب انجمن موسیقی ملی
  • دوره ی اول: کمپانی پولیفون آلمان، 1308 شمسی

 این مجموعه ضبط، دومین سری ضبط صفحات کمپانی پولیفون در تهران است که با استفاده از برق ضبط شده و دارای کیفیت صوتی مطلوبی است. نمایندگی کمپانی در ایران (تهران و کرمانشاه) موسسه ی تجارتی «عذرا میرحکاک و اولاده» بود. قطر این صفحات 27 سانتی متر با لیبل کاغذی زرد رنگ و مدت زمان تقریبی هر روی آن (هر تراک صوتی) 3.5 دقیقه است. اولین آثار به جا مانده از مدرسه ی عالی موسیقی وزیری (افتتاح 1302 شمسی) در این دوره ضبط شده است. این آثار شامل برخی تکنوازی های وزیری، قطعات بی کلام و تصانیفی است که با صدای بانو روح انگیز ضبط شده است. در تمامی این آثار تکنواز اول ارکستر مدرسه، ابوالحسن خان صبا ست ولی تاکنون نمونه ای از تکنوازی ویلن وی در این صفحات شنیده نشده است. به دلیل فقدان کاتالوگ کامل یا لیست منتشر شده ی رسمی از جانب کمپانی در خصوص این سری صفحات، اطلاعات دقیقی از همه ی عناوین و تعداد مشخص آثار ضبط شده از مدرسه عالی موسیقی در دست نیست و تنها می توان به صفحات رویت شده از این دوره استناد نمود...

  • دوره ی دوم: کمپانی بدافون (بایدافون) آلمان، اواخر1308 و اوایل 1309 شمسی

 این سری صفحات (شماره قالبهای سری 000B090) که در تهران ضبط شده شامل مجموعه ی کاملی از ساخته های وزیری است که تحت عنوان اصلی”مدرسه عالی موسیقی» ضبط شده است. تمامی این صفحات با قطر 25 سانتی متر و مدت زمان تقریبی 3 دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند. در دو صفحه از این مجموعه صدای تکنوازی ویلن نیز شنیده می شود. یکی صفحه ی سرود «ای وطن» و «رنگ دشتی» است(دو روی یک صفحه) که در روی برچسب آن عنوان سلوی ویلن آقای صبا به لاتین آمده و در میان آن قطعه ی زرد ملیجه را اجرا نموده استو دیگری تصنیف افشاری با نام «بهار» است که در مقدمه ی آن، درآمد افشاری با ویلن نواخته شده است. برخی محققین معتقدند که قطعه ی دوم نیز از نواخته های صباست. اگرچه در بیان حال افشاری و جمله بندی های آغازینِ درآمد، متانت و بیان شفافی در اثر ضبط شده شنیده می شود ولی نگارنده بر اساس شنیده های ساز صبا در دوره های مختلف و تحلیل تکنیکی و جمله بندی موسیقاییِ صبا چنین اعتقادی ندارد. شاید قطعه ی فوق، نواخته ی شادروان خالقی یا دیگر هنرجویان ویلن وزیری باشد.

در دیگر صفحات مدرسه صدای ویلن اول ارکستر صبا به وضوح قابل تشخیص است. بیشتر تصانیف ضبط شده در این مجموعه با صدای بانو روح انگیز و در بعضی موارد به صورت دو صدایی با کلنل وزیری اجرا شده است. اطلاعات این دوره ضبط نیز به دلیل نبود کاتالوگ کامل کمپانی و یا لیست آثار انتشار یافته، محدود به نمونه صفحات رویت شده می باشد.

  • دوره ی سوم: کمپانی پارلوفون آلمان، 1311 شمسی

 کمپانی پارلوفون آلمان به مالکیت کارل لینشتروم با تملک مجموعه ی ضبط های شرقی کمپانیهای اودئون و بدافون به موسسه ی عظیمی تبدیل شد که توانست حجم قابل توجهی از عناوین موسیقی شرقی را به خود اختصاص دهد. این کمپانی در سال 1311 شمسی نیز در تهران (به نمایندگی کمپانی آغاسی) آثاری از موسیقی ایرانی ضبط نمود(سری شماره قالبهای B092000) که با سه برچسب بدافون، اودئون و پارلوفون به بازار عرضه شد.

در این میان آثار متعددی نیز از مدرسه ی عالی موسیقی وزیری ضبط شد که بیشتر حاوی ترانه های کودکان، اپرت ها و سرود ها ست و مانند مجموعه صفحات قبلی توسط بانو روح انگیز و گاهی به همراهی صدای بم کلنل وزیری خوانده شده اند. بیشتر این آثار در سری ضبط اخیر با نامهای تجاری پارلوفون(برچسب طلایی) و بایدافون (برچسب قرمز یا ارغوانی رنگ) با قطر 25 سانتی متر و مدت زمان تقریبی 3 دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند.

متاسفانه به دلیل عدم وجود فهرست کامل منتشر شده یا کاتالوگ کامل این صفحات، از تعداد دقیق و عناوین آثار ضبط شده اطلاع کاملی وجود ندارد و صفحاتی که تاکنون مشاهده و یافت شده است ملاک قضاوت قرار گرفته اند. در این سری ضبط یک مورد صفحه ی تکنوازی ویلن از صبا یافت شده است که به احتمال قریب به یقین اولین صفحه ی تکنوازی ویلن اوست ودر بردارنده ی قسمتهایی از دستگاه همایون و قطعاتی در آواز دشتی با عنوان “به یاد گیلان» است. در دیگر صفحات پارلوفون که از آثار مدرسه ی عالی موسیقی ضبط شده به روشنی صدای ویلن اول ارکستر-صبا- شنیده می شود. نمونه ی صوتی دیگری با نام لالایی در مایه ی دشتی با صدای روح انگیز و ارکستر مدرسه وجود دارد که دو روی یک صفحه است و احتمالا می بایست در همین سری صفحات (سرودهای کودکان) ضبط شده باشد.

  • دوره ی چهارم: کمپانی کلمبیا، انگلستان، 1312 شمسی

این دوره یکی از متفاوت ترین مجموعه های ضبط شده از آثار صبا را شامل می شود. مجموعا 4 روی صفحه تکنوازی ویلن، 3 روی صفحه تصانیف کمیک از صبا که با صدای خودش اجرا وضبط شده است، دو روی صفحه همراهی آواز رضاقلی میرزا ظلی در مایه ی سه گاه (که مقدمه ی آن با چهار مضراب کوتاهی آغاز می شود) و تعدادی تصنیف جدی و فکاهی که با صدای عزت روحبخش (اولین اثرِ ضبط شده از روحبخش) و فرح انگیز خانم(ایران خانم مطبوعی) با همراهی ارکستر مشیر همایون شهردار آثاری است که از ساز صبا در این دوره بجا مانده است.

علیرغم آنکه تا یک سال پیش، شاگردان مدرسه با پایبندی تمام به تفکرات وزیری در ارکستر مدرسه ی عالی موسیقی در کنار یکدیگر آثار وی را اجرا می کردند، در این سال سه تن از آنان بصورت مستقل گروههایی تشکیل داده و به اجرای آثار خود پرداختند. پرویز ایرانپور(در صفحات کمپانی هیز مسترز ویس در همین سال)، موسی معروفی (در همین مجموعه صفحات) و ابوالحسن صبا هریک به گونه ای سعی در بیان شخصی هنر خود داشته و با گروههای کوچکشان اجراهای متفاوتی را ضبط و به یادگار گذارده اند.

نمونه ی اولین آثار موسیقی مردم پسند ایران آن روز(پاپ) را می توان ساخته های صبا در این صفحات دانست. یکی از معروفترین آثار کمیک صبا ترانه ایست با نام «گلبندک» که بر روی رنگ افشاری وزیری اجرا شده است. شعر فکاهی آن از خود صباست و با عبارت «می گذشتم شبی زیر بازارچه ی گلبندک» آغاز می شود و در قسمت انتهایی با وزن تند به مایه ی ماهور فرود می آید(آنچنانکه مایه ی افشاری، گوشه ی شکسته ی ماهور بوده باشد). ترانه ی دیگر «سالک» نام دارد که بر روی رنگ اصفهان رکن الدین مختاری ساخته شده است و با شعر صبا به مطلع «همه چیزش خوبه این نگار من، حیف که سالک داره» با وزنی سنگین اجرا شده است. صفحه ی سوم نیز با عنوان «فاکستروت آش رشته» از ساخته های صباست که با شعر «مادرم از برای من کرده انتخاب، یک زن خوشگل ولیکن با زور سرخاب» در وزن دوضربی اجرا شده است. هر سه اثر با ویلن و آواز صبا به همراه پیانوی ضیاء مختاری اجرا شده است.

این صفحات در دو اندازه ی 25 سانتی متری (مدت هر روی صفحه حدود 3 دقیقه) و 30 سانتی متری(مدت هر روی صفحه کمی بیش از 4 دقیقه) تولید شده اند. خوشبختانه فهرست کامل آثار ضبط شده از صبا در این صفحات در دست است که در جدول زیر به ترتیب ضبط (شماره قالب) و بر اساس تعداد روی صفحه(تراک) آمده است. صدابردار این صفحات هورس فرانک چاون بوده و در خرداد و تیر 1312 شمسی در تهران ضبط شده اند.

  • دوره ی پنجم: کمپانی سودوا، سوریه، 1314 شمسی

 ضبط صفحات گرامافون در ایران که در سال 1284 شمسی مقارن با اواخر سلطنت مظفرالدین شاه قاجار آغاز شده بود از 1291 شمسی به مدت 14 سال متوقف گردید. یکی از علل اصلی این وقفه، درگیری کشورهای صاحب این تکنولوژی به آتش جنگ جهانی اول بود. چند سال پس از جنگ (1305 شمسی) در دوره ی رضا شاه مجددا ضبط صفحه در ایران آغاز شد و تقریبا تا سال 1312 به طور پیوسته توسط کمپانی های مختلف انگلیسی، آلمانی و فرانسوی ادامه داشت. اما به دلایلی پس ازآن تا پایان جنگ جهانی دوم برای دومین بار متوقف گردید. در این مدت هنرمندان موسیقی ایران هفت بار برای ضبط صفحه به کشورهای مختلف دور و نزدیک سفر کردند.

اولین سفر در زمستان سال 1314 شمسی به حلب و بیروت بود که در آن هنرمندان بزرگی چون صبا(ویلن)، مهرتاش(نوازنده ی تار و نواساز)، بدیع زاده(خواننده) و فرهاد میرزا معتمد(پیانو) حضور داشتند. در آنجا به طور اتفاقی با بانو پری آقابابف خواننده ی ایرانی ارمنی تبار روبرو شدند و او نیز در تعدادی از آثار ضبط شده به اجرای ترانه هایی به صورت تک خوان و گاه دوصدایی با بدیع زاده پرداخته است. این سری صفحات توسط کمپانی سودوا (سوسیته اورینتاله دو دیسک) با برچسب سبز رنگ وقطر 25 سانتی متر (هر روی صفحه حدود 3 دقیقه) ضبط و تولید شد. متاسفانه آمار دقیق و اطلاعات کاملی از فهرست عناوین ضبط شده از این کمپانی در دست نیست ولی بر اساس نمونه های مشاهده شده آمار احتمالی 40 صفحه(80 روی صفحه-Track) از آثار ضبط شده توسط این هنرمندان وجود دارد که می توان گفت در اکثر این ضبط ها صبا حضور دارد.

این مجموعه شامل تعدادی سرود، تصانیف جدی، تصانیف عامیانه ی تهران و کمیک، آواز دستگاهی، قطعات بی کلام و تکنوازی ساز هاست. تا کنون چهار صفحه ی تکنوازی ویلن از صبا دراین سری ضبط یافت شده که عبارتند از: سه گاه وچهارمضراب زنگ شتر، همایون و چکاوک، بیات اصفهان(بر روی صفحه عبارت «به یاد غزاله» نوشته شده است) و ماهور ودلکش. بر روی برچسب برخی از این صفحات علاوه بر”ویلن صبا»، عبارت «کمانجه» نیز نوشته شده که اشتباه تولید کنندگان عربی زبان این صفحات است.

در برخی از این صفحات صدای تار یا بم تار اسماعیل خان مهرتاش نیز شنیده می شود ولی تا به حال اسمی از ایشان بر روی هیچ صفحه ای دیده نشده است. تنها آثاری که با نظر وی ضبط شده و اکثرا از ساخته های اوست تحت عنوان «جامعه باربد» بر روی صفحات ثبت شده است و دیگر آثار که فاقد این عبارتند بیشتر ساخته و پرداخته ی بدیع زاده می باشند. صدای صبا نیز در برخی ترانه های طنز یا عامیانه به هنگام خواندن اشعار ترجیع بند ترانه بصورت همخوان به گوش می رسد.نماینده ی فروش این صفحات در تهران، کمپانی آغاسی (لاله زار) بود.

  • دوره ی ششم: کمپانی سودوا، سوریه، 1317 شمسی

 در زمستان سال 1317 شمسی گروه دیگری از هنرمندان به منظور اجرا و ضبط آثاری از موسیقی ایران برای دومین بار عازم حلب و بیروت شدند. این گروه متشکل از صبا، بدیع زاده، مرتضی محجوبی، حسینقلی طاطایی، تاج اصفهانی، ملوک ضرابی و ملکه برومند(با نام مستعار «م-ب» بر روی صفحات) بیش از 110 صفحه (220 روی صفحه-Track) از خود بیادگار گذاشتند. در برخی از این صفحات نوای عود سامی ملاح(نوازنده ی عرب مقیم حلب) وگاه تارِ آشود آرستمیان، تسولاک، ساشا و کمانچه یا ویلن موسیو هایکو (نوازندگان ارمنی تبار که در آنجا به گروه هنرمندان ایرانی اضافه شده بودند) نیز شنیده می شود.

این صفحات با قطر 25 سانتی متر (مدت هر روی صفحه حدود3 دقیقه) و رَنگهای برچسب زرد، طلایی و صورتی تولید شده اند. متاسفانه صفحات این کمپانی (بخصوص در سری دوم) فاقد کیفیت ساخت و پرداخت مطلوب بوده و به سرعت دچار فرسودگی و خش سطحی می گردد. بسیاری نیز در بخش تنظیم مرکز دوار صفحه دچار مشکلند که این مسئله موجب اعوجاج صوت و خارج شدن صدا از حالت طبیعی می شود. جهت کامل تر شدن کاتالوگ این سری صفحات، تعدادی از عناوین پر فروش سری قبل (1314) نیز در این مجموعه با لیبل جدید بازتولید و به لیست فروش اضافه گردیده است. نماینده ی فروش سری دوم این صفحات نیز، کمپانی آغاسی (لاله زار) بود.

تا کنون در این سری ضبط نمونه ای از تکنوازی ویلن صبا دیده نشده است ولی تعدادی از صفحات ملکه برومند حاوی نغماتی از موسیقی دیگر نقاط ایران است که با تلاش و آموزش صبا و به همراهی ساز خودش اجرا و ضبط شده است. از آن جمله به آواز صدری در مایه ی افشاری (که صبا آنرا از صدری اصفهانی خواننده ی پر آوازه ی مذهبی روایت کرده است) در صفحه ای با عنوان «دل بردی از من» یا قطعه ی در قفس و آواز دیلمان در صفحه ی «پایبند مهر» می توان اشاره نمود. همچنین اولین اجرای ضبط شده از آواز بیات تهران (کوچه باغی-غزلخوانی) با صدای بدیع زاده به همراهی ویلن صبا و پیانوی محجوبی از دیگر آثار متمایز این دوره ی ضبط می باشد.

با توجه به حضور نوازندگان و خوانندگان متعدد در این سفر و همچنین نوازنده ی دوم ویلن(طاطایی)، نسبت آثاری که ساز صبا در آن شنیده شود به مراتب در مقایسه با صفحات سودوای دوره ی اول کمتر است و ا زآنجا که صفحات این دوره نیز مانند دوره ی اول فاقد کاتالوگ کامل و یا فهرست منتشر شده از سوی کمپانی است، لذا نمی توان آمار قریب به یقینی از تعدادآثار صبا ارائه داد.

  • دوره ی هفتم: کمپانی هیز مسترز ویس، انگلستان، 1326 شمسی

 آخرین آثاری که از صبا بر روی صفحات گرامافون 78 دور ضبط شده مربوط به سال 1326 شمسی در تهران است. اولین کمپانی که پس از جنگ جهانی دوم در ایران اقدام به ضبط صفحه نمود کمپانی هیز مسترز ویس بود که این بار با برچسب سبز رنگ حدود 200 روی صفحه (Track) از موسیقی ایرانی در تهران ضبط کرد. موسیقی بخشی از این صفحات تحت عنوان «ارکستر معروفی” که منتخبی از اعضای آن روز انجمن موسیقی ملی بودند به خوانندگی بنان، ادیب و جوانانی چون مرتضی احمدی(تصانیف پیش پرده و طنز اجتماعی) اجرا و ضبط شده است. بر اساس اسناد مکتوب، تصاویر و نیز خاطرات پیش کسوتانی که این دوره ی ضبط را به خاطر داشته اند، صبا ویلن اول این ارکستر بوده است همچنین ضبط قطعه ی دیلمان با آواز بنان و رقص چوپی قاسم آبادی نیز در این مجموعه صفحات می تواند موید دیگری بر این مطلب باشد و نمی توان احتمال حضور صبا را در این مجموعه ی ضبط رد کرد، اما تا کنون صفحه ای با ذکر نام صبا یا تکنوازی ویلن وی در این مجموعه به دست نیامده است. این صفحات نیز با قطر 25 سانتی متر و مدت زمان پخش تقریبی 3 دقیقه برای هر روی صفحه تولید شده اند.

نگاهی به دیگر آثار صوتی بجا مانده از استاد صبا

علیرغم ادامه ی ضبط صفحات گرامافون 78 دور تا سال 1338 شمسی(دوسال پس از درگذشت صبا) تا کنون اثری یا اطلاعاتی مبنی بر ضبط صفحه ای از صبا پس از 1326 یافت نشده است. شاید یکی از دلالیل آن رواج دستگاههای ضبط و پخش نوار مغناطیسی(ریل) از سالهای 1330 به بعد باشد.چرا که به دلیل وجود زمان کافی برای اجرا و ضبط برنامه بر روی این نوارها(بین پانزده دقیقه تا یک ساعت به صورت پیوسته)، قطعات کاملتر و پخته تری می توانست اجرا شود. ضمن اینکه در این سالها صبا بیشتر تمایل به شرکت در جمعهای صمیمی دوستانه داشت و در این محافل بود که سه تار صبا نیز همپای ویلن و آوازش به گوش دوستان صاحبدل می رسید و بر روی نوارها ضبط می شد.

ناگفته نماند که صبا از سالهای آغازین تاسیس رادیو تا پایان عمر با این رسانه همکاری مستمر داشت و در برنامه های مختلف رادیو تهران و بعدها رادیو ایران(و حتی در برنامه های رادیو جهت پخش برای اروپا) بصورت تکنواز، همنواز، تنظیم کننده و سرپرست ارکستر شرکت می کرد ولی متاسفانه به دلیل فقدان وسیله ی ضبط و اجرای برنامه ها به صورت زنده، تا قبل از دهه ی 1330 اثری از نواخته های رادیویی صبا موجود نیست.

آثار ضبط شده از صبا بر روی نوارهای مغناطیسی را می توان به دو دسته ی آثار ضبط شده خصوصی در منزل دوستان (بخصوص دکتر پزشکان) وآثار اجرا شده در برنامه های رادیویی تقسیم نمود که همگی بین سالهای 1332 تا 1336 شمسی اجرا و ضبط شده اند.

  • آثار ضبط خصوصی:

 این آثار که از حدود سالهای 1332 تا پایان عمر صبا را در بر دارند(آخرین ضبط یافت شده از صبا مربوط به نوزدهم آذر 1336، و ده روز قبل از درگذشت وی است) بخش اعظمی از دستگاهها و مایه های موسیقی ایرانی را شامل می شود که بیشتر با سه تار یا ویلن نواخته شده است. در اغلب این آثار شادروان حسین تهرانی نیز حضور دارد و با تمبک و گاه آوای خود، ساز صبا را همراهی می کند. ضبط هایی نیز از کمانچه ی صبا در دست است که با آواز شادروان حسین قوامی (فاخته ای) همراهی شده است. همچنین آثار پراکنده ای نظیر آواز قاضی عسکر (خواننده ی شهیر اصفهانی، در مایه ی بیات اصفهان)، علی مستوفیان(در مایه ی سه گاه با تمبک شادروان علی تجویدی)، ادیب خوانساری، خاطره ی پروانه، منوچهر همایون پور و آذر عظیما (حنانه) به همراه ساز صبا موجود است که گاه با ویلن و گاه سه تار همراهی شده اند. برای نمونه از ضبط های ویلن صبا می توان به اجرا در مایه های چهارگاه، همایون، ماهور، دشتی، سه گاه، راست پنجگاه، نوا، افشاری، بیات ترک، ابوعطا، شور، بیات اصفهان، شوشتری و منصوری اشاره نمود. همچنین نمونه های ضبط خصوصی از سه تار صبا را می توان در مایه های چهارگاه، بیات اصفهان، ماهور، نوا، ابوعطا، افشاری وشور شنید.

  • آثار ضبط شده ی رادیویی:

 دسته ی اولِ این آثار شامل برخی تکنوازیهای 15 دقیقه ای و گاه همنوازیهای صبا با فرامرز پایور است که به صورت مستقل در رادیو اجرا و ضبط شده است و متاسفانه تعداد بسیار اندکی از آنها امروز در دست است. از آن نمونه می توان به تکنوازی صبا در بیات ترک و همنوازی شور با سنتور پایور اشاره کرد که در ابتدای آن مصاحبه ی کوتاهی نیز با صبا صورت گرفته است.

 دسته ی دوم شامل برنامه هایی است که به همت شادروان داوود پیرنیا از اوایل سال 1336 با عنوان گلهای جاویدان، یک شاخه گل و گلهای رنگارنگ ضبط شده است. دو برنامه نخست در ابتدا بدون شماره پخش شده و پس از چند برنامه، شماره گذاری شده اند. تا کنون نمونه ای از آثار صبا در برنامه ی گلهای جاویدان شنیده نشده ولی اولین شماره های برنامه ی یک شاخه گل آثاری از آذر عظیما به همراهی ویلن صبا و سنتور پایور است. در بعضی برنامه ی گلهای رنگارنگ (که از شماره ی 100 آغاز شد) نیز برنامه هایی با شرکت صبا به عنوان تکنواز، همنواز، تنظیم کننده و سرپرست ارکستر گلها ضبط شده و به یادگار مانده است. برای نمونه از جمله ی این برنامه ها می توان به شماره های 107، 109، 118، 125، 134، 136 و155 اشاره کرد. آخرین برنامه ی گلهای رنگارنگ(به ترتیب پخش) در زمان حیات صبا، برنامه ی شماره ی172 است (ای امید دل من کجایی در مایه ی شور ساخته ی پرویز یاحقی با صدای بنان که صبا در اجرای ترانه به همراه ارکستر حضور دارد) و برنامه های بعدی (شماره های173 و174) بیاد صبا اختصاص دارد.

سایر اسناد صوتی

از سال 1338 شمسی که نسل صفحات 78 دور جای خود را به صفحات ریزشیار 33 و 45 دور داد، نمونه هایی از ساز صبا بر روی این صفحات باز تولید و پخش گردید که از آن جمله می توان به صفحه ی 45 دور با عنوان برچسب «اختصاصی» (احتمالا از سری صفحات تولیدی کمپانی مونوگرام) که حاوی اجرایی از چهارمضراب زنگ شتر صباست اشاره کرد که در سالهای آغازین دهه ی 40 تولید شده است.

همچنین صفحه ی 33 دوری (با قطر 25 سانتی متر و مدت زمان دو روی صفحه 30 دقیقه) حاوی اجرایی از قطعه ی مشتاق و پریشان اثر وزیری است که با صدای بنان و جواب آواز صبا در مایه ی ابوعطا در حدود سال 1340 شمسی تولید و به بازار عرضه شد.

آخرین سند صوتی مرتبط با صبا صفحه ای 33 دور (با قطر 25 سانتی متر) از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در سال 1352 به برنامه ای از «زندگی و آثار ابوالحسن صبا اختصاص» یافت. این صفحه که مدت زمان آن 30 دقیقه است با گویندگی فیروزه امیر معز حاوی شرحی از زندگی و فعالیتهای هنری صباست که در لابلای متن آن نمونه هایی از ویلن، سه تار، مصاحبه و برخی اسناد صوتی دیگر پیرامون زندگی و آثار صبا گنجانیده شده است.”

سپس نوبت به میلاد کیایی رسید تا قطعاتی را با سنتور بنوازد. و بعد از آن حمید رضا شبابی، مدیر موزه صبا شرحی داد از چگونگی ایجاد و نگهداری این موزه تا کنون.

حمید رضا شبابی فارغ التحصیل رشته موسیقی از دانشکده هنر های زیبا دانشگاه تهران -1375

سابقه تدریس در رشته موسیقی دانشگاه سوره؛دانشگاه علمی کاربردی و هنرستان موسیقی دختران را دارد. به تدریس ردیف های موسیقی ایرانی و ساز سه تار از سال 1370 اشتغال داشته و به ساخت سازهای موسیقی ایرانی بویژه ساز سه تار از سال 1368 مشغول بوده است. شبابی مدیر داخلی گروه کر ارکستر سمفونیک تهران 1380-1384 بوده و مدیریت موزه استاد صبا را از سال 1385 بر عهده داشته و در باز سازی،مرمت،طراحی موزه و اشیا موزه استاد صبا مشارکت داشته و پس از افتتاح موزه استاد صبا در مرداد 1388 تا کنون این موزه را اداره کرده است.

و در این بخش قلم مزین به تصویر ابوالحسن صبا کار بازرگانی گلستانی به آقای شبابی اهدا شد تا در موزه صبا نگهداری شود.

پخش قسمت‎های از فیلم رونمایی یادنامه ابوالحسن صبا در دی ماه 1376، با نمایش ویلون نوازی استاد همایون خرم و علی تجویدی، از دیگر قسمت‎های شب ابوالحسن صبا بود.

 

شبهای بخارا: شب عباس جعفری

شب عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، برگزار شد.

صد و شصت و هفتمین شب از شبهای مجله بخارا به عباس جعفری اختصاص یافته بود که عصر یکشنبه 16 شهریور 1393 با همکاری بنیاد ملت، انجمن کوهنوردان ایران، انجمن غار و غارشناسی ایرانیان و گروه‎های تور نوبل و پاسارگاد در بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ساختمان کانون زبان فارسی برگزار شد.

این نشست را علی دهباشی با شرح مختصری از زندگی عباس جعفری، کوهنورد، عکاس و ایرانشناس آغاز کرد:

“غلام عباس جعفری در ۱۳۴۱ در مشهد به دنيا آمد، از ۱۶-۱۵ سالگی شروع به كوه‌نوردی كرد و در ۱۳۵۶ گروهی را با نام “کلوپ کوه‌نوردان آزاد مشهد” سازمان دهی کرد. او نه تنها كوه‌های اطراف مشهد بلكه توچال در تهران و کوه هایی دیگر در بیرون از خراسان را هم در همان نوجوانی صعود كرد. پس از انقلاب، با جمعی از دوستان، “گروه كوه‌نوردی آزادگان مشهد” (که بعدا به “گروه کوه‌نوردی آزاد مشهد” تغییر نام داد) را تاسيس كرد و بولتن “آزاد” (از شماره‌ی ۹ به بعد: “آزادکوه”) را به عنوان نشريه‌ی آن گروه (و بعدا، نشریه‌ی خودش) منتشر ساخت. در ميانه‌های دهه‌ی شصت به تهران آمد و شروع به همكاری با فدراسيون كوه‌نوردی كرد. او تا ۱۳۷۴ در فدراسیون فعالیت داشت اما در همین سال از فدراسیون بیرون رفت.

عباس جعفری، تمام كوه‌های مهم ايران را صعود كرد و در چندين منطقه‌ی كوهستانی خارج از كشور مانند قراقوروم، هيماليا، آلپ، پامير، كليمانجارو هم كوه پيمایی های سبک و سنگين پرشمار داشت.

عباس جعفری عشق نوشتن داشت و اين، از طبع اجتماعی او و تمايلش به آگاه‌سازی، و تشريک دانسته‌ها برمی‌خاست. در دهه‌ی شصت كه هيچ مجله‌ی كوه‌نوردی در ايران نبود، او يكی از بهترين بولتن‌های اين رشته را درمی‌آورد به نام “فصل نامه‌ی آزادكوه” هم‌چنين، “خبرنامه‌ی فدراسیون کوه‌نوردی” را تهیه و منتشر می کرد.

مطبوعات و تارنماهایی که عباس در آن ها قلم زد، پر شماراند و از آن میان، همشهری، طبیعت‌گردی، شکار و طبیعت، قشم، شکار، سفر، ایران، و تارنگار شخصی اش آزادکوه را می توان نام برد. از او، چند مقاله و عکس هم در نشریه‎های پر آوازه National Geographic، Climbing، و یکی دو نشریه خارجی دیگر منتشر شده است.

در سال‎های اخیر، عکاسی طبیعت وجه تمایز شخصیت عباس بود و حتما می توان گفت که او یکی از چهره‌های برتر ایران در این زمینه است. تمام مطبوعات و تارنماهایی که از آنها نام بردم، و به علاوه، چند کتاب مانند راه یاب سفر ایران و راه یاب بیابان گردی ایران (نوشته ناصر کرمی) و چندین بولتن و کاتالوگ حرفه‌ای، آراسته به عکس های او هستند.

عباس در ۱۳۸۴ با فرخنده صادق (یکی از دو زن ایرانی که در سال ۸۴ برای نخستین بار به اورست صعود کردند) ازدواج کرد. و... آن گاه در 1388 در سفر به نپال قایقش واژگون شد و در برابر چشمان بهت زده همسرش ناپدید شد و دیگر از او نشانی نیافتند.”

عباس محمدی، کوهنورد و یکی از دوستان عباس سخنران بعدی این نکوداشت بود که از “عباس جعفری، خاطره‎ای کهنه و گیرا” سخن گفت:

“ربع قرن پیش، در سال 1368، نخستین بار عباس جعفری را از نزدیک دیدم و یاد او هنوز روشنم می‌دارد. من شیفته ی کوهستان و کوه‌پیمایی بودم، او نیز. اما خط و خط‌کشی‌هایی که انقلاب و جریان‌های پس از آن پدید آورده بود (و شاید پیش‌تر هم بوده و انقلاب فقط تشدیدش کرده بود) فاصله‌هایی ساخته بود میان من و امثال من که در دستگاه‌های دولتی نبودیم و رفت و آمدی هم با آن‌ها نداشتیم، با عباس که آن زمان در فدراسیون دولتی کوه‌نوردی فعالیت می‌کرد.

ما، آن‌طرفی‌ها را به خشک‌اندیشی متصف می‌کردیم و همه را نیز به یک چوب می‌راندیم؛ غافل از این‌که خودمان هم یک‌سونگر و گاه حتی بی‌انصاف بودیم! نخستین برخورد من با عباس از نزدیک، انگاره‌هایی را در من فرو ریخت... دریافتم که عباس بسیار بزرگ‌منش است و چشمانی چندجانبه‌نگر دارد و قلبی چنان بزرگ که به تعبیر نادر ابراهیمی می‌تواند صدها و هزاران تن را در خود جا دهد، و بلکه تمامی این طبیعت بزرگ را. عباس، خراسانی بود و به نظرم از چشمه‌های جوشان خراسانیان بزرگی مانند فردوسی و اخوان ثالث و محمود دولت‌آبادی نوشیده بود که قلمی چنان روان، زبانی آمیخته به طنز و تراژدی، یک میهن‌دوستی ژرفانگر همراه با گله‌مندی از کژرفتاری‌های اهل این بوم، و ریشخندی رندانه به دل‌بستگی‌های حقیر مادی و مرتبه‌جویی‌ها را با خود داشت.

عباس از آن کم‌شمار انسان‌هایی بود که آشنا شدن‌شان با تو می‌تواند رویدادی به‌یادماندنی و تاثیرگذار را در زندگیت رقم بزند؛ برای من که چنین بود. نگاه او به کوهستان، به سرزمین پدری، به زمین، و به مردم، زاویه‌ای متفاوت داشت؛ چونان زاویه‌ی دید عکاسی زبردست که آن‌چه را که با چشمان باز، در سرجای خود نمی‌توانی ببینی، در قاب تصویری به تو ارایه می‌کند و شگفت‌زده‌ات می‌کند که “چرا تاکنون این را ندیده بودم؟!”

گمان می‌برم که عباس از نوجوانی “خودآموز” بوده، یعنی بیش از آن که از مدرسه و مربی، و در چارچوب‌های تنگ رسمی چیز بیاموزد، نزد خود با مطالعه‌ی آزاد زیاد و در نشست و برخاست با بزرگان فراگیری کرد. معلومات فراوان در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ ایران، مهارت کم‌مانند در کوه‌نوردی و طبیعت‌پیمایی، و چیره‌دستی‌اش را در عکاسی، نه زیاد در کلاس‌های خشک، که بیشتر در کشاکش رهجویی‌ها و نواندیشی‌ها و کتاب‌خوانی‌ها، با پویش در کنار و گوشه‌های طبیعت و جامعه، و در تدریس‌هایی که داشت فراچنگ آورده بود.

همین پرش‌های مرغ‌سان او در گلزارهای فرهنگ و فن، و اعتماد به نفسی که در مراوده با بزرگان این عرصه‌ها داشت (و از آنان یاد می‌گرفت و به آنان می‌آموخت) یک آزاداندیشی بلندنظرانه برایش فراهم ساخت. این آزاداندیشی و آزادگی که شاید ریشه‌ای تاریخی در شیوه‌ی خراسانیانی همچون ابومسلم و ابوالفضل بیهقی و سربداران داشته، سبب شد که عباس در عمر کوتاه خود، مرحله‌های تکاملی چندی را بپیماید و هر چند گاه، ارتقایی کیفی در بینش و رفتار بیابد. پروفسور پرویز رجبی که اصلا آدمی اهل مجامله و گزافه‌گویی نبود، در یادکرد از عباس گفته است که “وفتی او را دیدم، از هرچه [درباره‌ی ایران و مردمان آن] گفتم، دیدم که عباس تا آخرش را رفته است. او زنده‌یاد یا روانشاد به معنای متعارف نیست... او نمی‌میرد و زنده و شاد است”.

عباس مجموعه‌ای از ویژگی‌های کم‌یاب بود که کم‌تر در یک شخص واحد جمع می‌شود: بسیارخوان بود، اما خانه‌نشین نبود؛ بیابان‌گرد و راه‌کوب و کوه‌پیما بود، اما کناره‌گیر نبود؛ خوب می‌نوشت و عکس‌هایی می‌گرفت که در ایجاز و تاثیر به غزل می‌مانست، اما قلم و دیدگاهش را رهن صاحب نشریه‌هایی نگذاشت که بخواهند او را مقید کنند؛ راهنمای بنام در طبیعت‌پیمایی بود، اما برای به دست آوردن پول بیشتر به هر گردشگر و هر برنامه‌ای بله نگفت؛ صاحبان ثروت و قدرت بسیاری را می‌شناخت، اما برای آن که راه ثروتمندی و قدرتمندی را بسپرد، سرسپرده‌ی هیچ کس نشد.... ثروت که هیچ، حتی یک زندگی ساده‌ی مطمئن هم نداشت، اما چونان غنی‌ترین کسان رهسپار سرزمین‌های دور می‌شد تا جایی نو را ببیند.

می‌گفت کسانی که من می‌شناسم، کسانی هستند که خاک را می‌شناسند. و او خودش عاشق پاک‌باز خاک ایران بود که به گفته‌ی خودش “نزده، برای آن می‌رقصید”. با قلم‌اش که زخمه‌زن بود بر تار و پود وجود انسان، چنان از اهالی این خاک می‌گفت که اشک بر چشمان می‌نشاند. برای نمونه، ببینید که در سوک جعفرقلی خان رستمی، کلانتر ایل بابادی که در فروردین 82 درگذشت، چگونه نوشته است که چنین نوشتنی فقط از عهده‌ی یک خاک‌آشنا برمی‌آید:

ای جعفرقلی! داغُم سیت. بازُفت تنها افتاده است و کارون بی‌خود بر خود می‌غلطد. بلوط و کُنار سر بر شانه‌های هم نهاده‌اند و باد مویه می‌کند و زن ایلاتی چنگ بر چهره و موی برمی‌کند. جعفرقلی، نرو! دشت لالی بی‌سوار می‌ماند، اگر بروی. اما تو می‌روی، تو رفته‌ای، ای ایلاتی. آی بازمانده‌ی مردان تفنگ‌بردوش ایل. ای مرد مانده‌ی ایل! دیگر بار زردکوه را با پاهای خسته‌ام زیر پای خواهم گذاشت شاید که آن بالاها، روی برف‌های گردنه‌ی ایلوک، پشت شاه‌شهیدان، بر ستیغ سکندر، بر برف‌های میلی، بر صخره‌های مافارون، بر خنکای آرام شط‌تمی، بر تنگنای تُمبی، و بر فراخنای سبز شیمبار نشانی از تو بجویم. و می‌دانم که نیستی و نخواهی بود دیگر و هنوز نمی‌دانم بهار آینده چه کسی کوچ را فریاد خواهد کرد. از صخره‌های پشت شاه‌شهیدان خودم را بالا می‌کشم و رو به باد فریاد می‌کشم: کجایی مرداس پیر، سنگ‌تراش ایل؟ پیدا کنید مرداس پیر را تا آخرین شیر سنگی‌اش را بتراشد، پیش از آن که بمیرد! کجایی مرداس؟ کجایی، کجایی؟ کجا...؟”.

**********

عباس! شاید که بخت با تو یار بود که بدین‌سان جهان را ترک گفتی؛ در آغوش رودی، از کوهستانی، به دریا پیوستی... سفر آخری شایسته‌ی مرد سفری چون تو! نه پای‌بند شدن و بسترگیر شدن، و نه زنده ماندن و هر روز چشم دوختن بر مرگ طبیعت و مردمانی که دوست‌شان می‌داشتی و اینک پایمال چپاول‌گران سیاهکار می‌بینی‌شان. همان به که چشم فرو بستی و دیگر مرگ و اسارت نگاهبانان طبیعت شکنجه‌شده‌ی سرزمینت را در نبرد نابرابر با شکاردزدان نمی‌بینی. نمی‌دانم... شاید بهتر شد که نمی‌بینی آن “پریشان”ی را که تو با درناها عکس از آن برمی‌گرفتی، کویری سله‌بسته شده، و اورمیه و ارژن و هامون و مهارلو هم...، و نمی‌بینی که نه‌تنها جعفرقلی‌های بختیاری رفتند، بلکه شیرهای سنگی مزارشان هم ده ده و صد صد در زیر دریاچه‌های مرده‌ی پشت سدها که جایگزین آب رونده‌ی بازفت و رود بالنده‌ی کارون شده، غرقه می‌شوند.

و اینک ماییم و خاطره‌ی تو که کهنه می‌شود چونان شرابی که گیراتر می‌شود! ماییم با دستان خالی، ضعیف‌تر از گذشته- بی‌ تو – که می‌کوشیم تکه‌پاره‌هایی از دیبای هفت‌رنگ طبیعت کشورمان را که باقی مانده، از تاراج ازمابهتران مسلح به بولدوزر و پول... در امان بداریم. کاش تو نیز بودی! که با تو دل‌مان قرص‌تر می‌بود....”

سخنران بعدی شب عباس جعفری، حمید مؤذن جامی یکی دیگر از دوستان او بود که از “گمشدگی” حکایت کرد:

“عباث با وجود دوری و مهجوری هر از گاهی یاد رفیقان می کرد. عکسی می فرستاد یا چیزی که نوشته بود. گاهی هم از طریق وبلاگ اش آزادکوه از حالش باخبر می شدیم.

در یکی از ایمیل های آخرش، عباث مجموعه ای از عکسهایش را فرستاده بود از مادران ایران. همه جای ایران. رفته بود مادرها را در طبیعی ترین شکل زندگی شان ثبت کرده بود. با بچه ای به بغل یا به کمر یا همراه. و مشغول کار در خانه و مزرعه و کوه. مادر که بی مشغله نمی شود. عکسهایش نشان می داد عباث چقدر به مردم عادی و ظاهرا بی نام و نشان دلبسته است. مطلبی هم نوشته بود و اسم اش را گذاشته بود: “به حرمت مادران!”

آن نوشته اینطور آغاز می شد: “دلخوش بودیم آن روزها به پروانه ای و بادبادکی. دلخوش می ماندیم به نان گرمی که پدر می آورد. بوی می کشیدیم همه ی هوای خانه را بوی مادر! بوی کبابی که در دیگدان روی فتیله کوتاه چراغ نفتی انتظار بازگشتمان از مدرسه را می کشید و ما نمی امدیم چرا که آندم کتاب هایمان را سنگِ دروازه کرده بودیم و سر بدنبال توپ فریادمان کوچه های محله را می انباشت. مادر بود که نگران از دیر کردنمان چادر نمازش را به سر می انداخت و کوچه های خاکی محله را زیر پا در می کرد تا پیدایمان کند. بعد حکایت دست او بود و آستین ما و کشاکشی آمیخته به التماس و خنده/”

عباث تا وقتی که از او یاد دارم همینطور مانده بود. همیشه به بوی مهربانی کشیده می شد. و آن را تنها در دست نخورده ترین خانه ها و روستاها و کمرکش کوهها می یافت و در سفره مردمانی که با نان و دراغ سر می کردند و چای و قندی و گاه سیگاری یا چپقی.

عباث باز نوشته بود در باره مادران ما و مادرش که: “همو بود که رسیدن نوروز را با بشقاب گندم خیس به یادمان می اورد و سمنویی که همهمه بپا داشتن دیگش خاموشی یک نواخت محله را بر هم می زد. سپیدی چادرش در کشاکش آمد و رفت ها بود که به یادمان می اورد سفره بی بی سه شنبه در کوچه پشتی حیاط مدرسه آفاق (خونه مرحوم عزیز السلطنه) را هنوز فراموش نکرده است درآن روزگار بی رادیو و بی تقویم. در خم خاکی کوچه ها قد کشیدیم و او پیر و پیرتر شد اما هنوز بر روی قرآنش خم می شد و هنوز حافظ می خواند.”

عباث آدم این چیزها بود. چیزهای قدیمی مثل مادر. خیلی قدیمی مثل نوروز. چیزهای ماندگار مثل حافظ. مثل قرآن.

بعد در همان نوشته با نگاهی سخت انتقادی از نوگرایی به سبک ایرانی خرده می گرفت. مادر گفته بود “چشم هایم کم سو شده مادر!” و عباث از جانب همه فرنگ رفته ها نوشته بود: “بازگشتیم. برایش از فرنگ عینک آوردیم.”

ادامه می داد: “گلستان اش را اورده بود تا حکایتی بخواند. به کوچه زدیم به واکاوی. به یافتن بخشی جامانده از ما در پشت دیوارهای کوتاه مدرسه عسجدی! محله اما دیگر آنی نبود که ترکش گفته بودیم. کوچه ها اسفالت شده بود اما خالی از رنگ و بوی کاهگل. بی بوی عطر یاس و پیچ امین الدوله. نه میراب مانده بود و نه دوره گرد و طحاف تا که آوازشان کوچه را باز پرکند که گل به سر دارم خیار! سوپر مارکتی دو نبش همه احتیاجات را با تلفنی می اورد و سالن های پیتزا فروشی با لقمه هایی غریبه انباشته از پنیرهایی که کش می اید! با بوی غربت آدم های خسته ای که با شنیدن نمره نوبتشان خاموشانه سینی پلاستیکی سهم خویش را از گارسون می ستانند و در سکوت یا همهمه ای بیروح با چنگالی پلاستیکی بر بشقاب های کاغذی خم می شوند و در کشاکش “کش لقمه ها” یاد عطر پلو زعفرانی و قورمه سبزی مادر را با بغضی پنهانی فرومی دهند و سیرمی شوند از این همه زندگانی!”

عباث سر سازگاری با این مدرنیزاسیون وحشی را نداشت. وحشی به این اعتبار که هرچه داشتیم را قربانی می کرد. یا خود قربانی کردیم به پایش. فکر کردیم برای اینکه مدرن شویم باید هر چه قدیمی است هر چه عزیز است هر چه کهنه است فراموش کنیم. فراموش کردیم که این فراموشی به حاشیه راندن همه یادهای ما و همه هویت ما ست. فراموش کردیم که هیچ جای دنیا مدرنیته بدون ریشه نروییده و نمانده است. همه جا مدرنیته از درون سنت برآمده است. ریشه های عمیق داشته که روییده و مانده و سایه گستر شده است.

عباث از این شهر مدرنیزه و بی سنت فراری بود. شهرش مثل سهراب سپهری گم شده بود. می زد به کوه و دشت تا یادهای عزیزش را فراموش نکند. تا آنچه را همه ما فراموش کرده بودیم او حفظ کند. برای همین عکاسی می کرد. می خواست به ما نشان بدهد که چه چیزهایی را از یاد برده ایم. می خواست بگوید این چیزها هویت ما ست. این آسمان پرستاره کویر. این چادر عشایری. آن خانه چوبین ترکمنی. آن دامنه کوه آن فراخی دشت آن درختی که تنها در سایه سار کوهی ایستاده است. و چقدر از این درختهای تنها عکاسی کرد.

مادر برای او وطن بود. در پایانِ نامه اش نوشته بود: “دامن امن مادر کجاست؟ کجاست این روزها که باز گم شده ایم. در غربت شهرهای بی ترحم. در همهمه ی بخشنامه ها و روزنامه ها و تقویم ها و رادیوها. مادر فراموش شده است و ما...گم شده ایم. نسلی گم شده. این روزها زندگی چیزهایی کم دارد. خیلی چیزها. این طور نیست!؟”

عباث معنای این گمشدگی بود. سرگشته این گمشدگی بود. و سرنوشت اش هم همین شد. سرنوشت اش همان کلمه ای بود که به آن تذکر می داد: گمشدگی. رفت تا ما هرگز درد گم شدن را فراموش نکنیم.

ولی من امیدوارم که عباث را دوباره پیدا می کنیم. وقتی مادران مان را پیدا کردیم. وقتی یادهای عزیز و قدیم مان را زنده داشتیم عباث دوباره بر می گردد. و با همان لهجه شیرین مشهدی اش می گوید سفر سختی بود رفیق. ولی به رفتن و بازآمدن اش می ارزید. سفر چشم ما را باز می کند. به طبیعت خدا. به هویت خودمان. به مهربانی مادران وطن مان. وطن مان. سفر کمک می کند خودمان را دوباره پیدا کنیم. و عباث که آدم سفر بود چطور می تواند گم شده باشد؟”

سپس نوبت به جواد نظام دوست رسید تا از خاطره‎هایش با عباس جعفری بگوید:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‎ایم ای بی‎خبر ز لذت شرب مدام ما

“خوش حالم که در جایی قرار است به عنوان یک شاگرد، یک دوست، یک همراه دوران کودکی تا میان سالی عباث صحبت کنم که درست مثل خودش هستند و امیدوارم که نه تپق بزنم و نه دستپاچه شوم. بله قرار است در حضور کسانی از او حرف بزنم که مثل او بی‌ریا و صمیمی‏اند، پر از ترانه و ترنم. آمده‎اند و نشسته‌‎اند در قاب‎های سکوت، قاب‎هایی آویخته از دیوارهای سادگی، درست مثل خودش، مثل عکس‏هایش، پر از رنگ، پر از شعر و پر از کوه، پر از برف، پر از معنای گردنه بازفت، هنگام کوچ، پر از نگاه ملتسمانه چوپان به رمه‏اش وقتی که مراقب است تا بره‏ای به دره نیفتد.

شما هم به اندازه من و برخی شاید بیشتر از من این منشور چند وجهی را دیده و شناخته‎اید. پس باید نه غلو کنم و نه کم فروشی. با خاطره‏ای از ابتدای سنگ نوردی‎ام رفع زحمت می‎کنم.

چند هفته‏ای بود که آرام و قرار نداشت. می‎خواست وسایل و ابزار فنی جور کند و قبل از تیم دیگری که هیات کوهنوردی آن دهه، یعنی 60، هماهنگ شده و امکانات گرفته و حمایت شده بود، این طلسم پرده ناول را باطل کند. ده سالی بود که به این صعود فکر می‎کرد اما بدون ابزار که کاری نمی‎توانست بکند. طناب لازم بود و میخ و کاربین و گوه. دست به کار شدیم. عباس برای خودش فرمانده‎ای بود. به هفت هشت نفر سربازای دور و برش که ما بودیم و تعدادی هم از او بزرگتر بودیم دستور هم می‎داد. و ما با کمک عباس و با دست خالی ابزارمان را از این طرف و آن طرف جور کردیم و توانستیم از دیوار سفید صعود کنیم و بعد هم صعودهای دیگر بود. عباس اسم مسیر اول را گذاشت “سختون”. عباث عباث بود همین...”

دیگر سخنران این مراسم رسول نوری بود که چنین سخن گفت:

“چون همیشه دلتنگ شدم به سراغت آمدم. اما این بار خیلی متفاوت. خودت نبودی تا صبورانه حرفهایم را گوش دهی. به ناچار به یادت دل خوش شدم و سرمست.

کاش ساعت زندگی عقربه نداشت. زندگیی که چون بیراهه‌ای در پیش رویم رخ می‌نمایاند. عباس! آن زمان که از بیگانگی و غربت در خاکم به خود می‌پیچیدم و در این شهر مخوف و بی‌آسمان سکنی گزیدم. دست تقدیر راهیم کرد به سفر، به طبیعت. دل‌داده شدم. نشریه‌ای در همین وادی را سرمایه‌گذار و مجری شدم. سرآغاز دوستیم شد با عباس. بی‌کس بودم و غریب. تنها بودم و ناوارد. اما دل به دریا زده بودم و فراموشم شده بود که شنا بلد نیستم.

عباس قلم به دستم داد و بند دوربین هم آویخت بر گردنم. دست و پای شنای من شد. جرات نوشتنم داد. بیننده صبور عکس‌هایم شد. همچون طفلی خرد در سرآغاز گام‌های تاتی‌تاتیم بر همواری زمین دستم گرفت و به راه انداخت. هر زمان به بن بست رسیدم، ایستادم، تامل کردم، جای نگرانی نیست! بیمی ندارم، چون عباس را دارم. عباس مرد است. رفیق است. ستونی است برای تکیه دادن. دستی است برای بلند شدن. رفاقت میکند بدون صدور فاکتور. هرچند برخی‌ها از پورسانت هم نمی‌گذرند امروز و همه چیز به عاریه می‌گیرند در پیچ و قوس دوستی و رفاقت!!

امروز
دلم گرفته از غروب تیره و سرد چشمانت
از این مهر سکوتی که بر لبهایت نقش خاموشی زده
ازاین بی خبری‌ها و بی صدایی‌ها
دلم گرفته
دلتنگ روزهای آفتابی چشمانت هستم
دلتنگ آن بهارها و زمستان‌ها
پاییزهای برگ ریز هزار رنگ و تابستان‌های پر دریا
دلتنگم عباس

دلتنگم. دلتنگ کوله‌پشتی خسته. کفش‌هایی خسته تر، قمقمه‌ای خالی به عنوان سوغات سفر! و چشمانی که دنیای تصویر را به ذهن من هدیه می‌کرد. تصاویری که آن همراه همیشگی سفرهایت، دوربینت را می‌گویم، به یادگار برداشته بود و تماشای آنها همیشه برایم انگیزه و بهانه‌ای بود برای سفر. سفر در این سرزمین مغموم که زیبایی‌هایش به چوب حراج به تاراج رفته و می‌رود. دلتنگی هم کلمه‌ای است کوچک این روزها در بود و نبود آدم‌هایی چون تو. خلوت شده است این طبیعت دل خسته پرهیاهو، عباس!

خواستم با تو همسفر شوم که دست تقدیر اجازه نداد. گفتی تخته بند جانم پوسیده است. گفتی پای بیابان ندارم. گفتی زانوهای بیمار من یاریم نمی‌کنند در سفرهایی این چنین. پس رفیق بی تو، که راه برمن نشان دهد؟ بر میانه این راه گم و گور که راه نشانم دهد؟ در این شب‌های کور خسیس بی ستاره. با این آسمان دودزده بی شهاب! گرهی به کارم بگشا رفیق.

ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم/ بسان ابر که با طوفان/ بسان علف که با صحرا/ بسان باران که با دریا

طبیعت گرچه زود برای من و دیر برای تو، آخر تو را یافت. اما من تو را نیافتم، تو را هم نخواهم یافت و این را دیگر به یقین می‌دانم ما یکدیگر را بر روی این خاک و در این مرحله بودن نخواهیم یافت.

ای گمشده، ای نادیده‌ای که نیامده رفته‌ای، من اما هر جا که می‌روم تو پیش از من آنجا بوده‌ای. دیگر عادت شده برایم دیدن ردپای تو، ردپایت را زیر آن تک درخت آشنا دیدم که دیشب را کنارش سپری کرده بودی اما صبح زود که من رسیدم رفته بودی و باد ناشیانه می‌کوشید تا بوی تو را از من بگیرد و نمی‌دانست که بوی تو را می‌شناسم حتی در باد کویر!

در این مدت که نیستی با عکس‌هایت راهی سفر به همان جا شدم تا شاید تو را ببینم و دریابم. در سر کویر سرازیر شدم، رد تو در باران دوشینه بود، بالت را بر شیشه سرد آسمان کشیده بودی و رفته بودی. درست پیش از آمدنم. هوبره‌های جندق از تو گفتند و پریدند. تک درخت سر راه عروسان از تو گفت و از دستان از آب باران پُرت که بر صورتش کشیده بودی. درست همین امروز، و امروز هم این چنین گذشت. امروز هم مثل هر روزم! بازگشته ام به جای خود، بی‌تو و شاید این هم از مصائب گرد بودن زمین است که یکی‌اش همین بازگشتن به جایی است که از آن آغازیده‌ای.

و من این روزها همچنان منتظرم و شاید از همین روست که چه بی‌تابانه، چه با حسرت و بی‌قرار به دنبال نشانه‌های بودنش می‌گردم. از یادآوری صدایش بر روی نوارهای مغناطیسی گرفته تا دل نوشته‌هایش به گاه دلتنگی‌ها، یا شاید دست نوشته‌ای در جایی میان دفترهای خاک خورده کوهنوردان و طبیعت گردان. این چند روز که باز همچون همیشه خود را گم کرده بودم در پیش بودم؛ این بار جایی در کنار قدیمی‌ترین دوستانش... خاطره ها.. یادها.. عکس‌ها و دست نوشته‌ای از یکی از سفرهایش.... گفته‌هایش با آن صدای صحرایی خش دار و.....

رفیق! هر صبح دوباره بیدار می‌شوم از نخوابیدن‌های شبانه، می‌زدایم اشک‌های خشکیده را، به آفتاب سلامی دوباره می‌کنم. پاشنه گیوه‌ها را بالا می‌کشم، لبخند زنان در هجوم و غلغله شهر فرو می‌شوم، سلام می‌کنم و دوست می‌دارم حتی آنانی که دوستم نمی‌دارند. می‌دوم، می‌افتم، بر می‌خیزم و دوباره لبخندزنان تا ته شب می‌دوم و شب باز دوباره برمی‌گردم. نقاب از چهره برمی‌گیرم و خسته‌تر از آنچه که باید باشم پناه می‌برم به دیدار عکس‌هایت، نگاهت و شنبدن صدای خش‌دار صحرائیت تا آنجا که همه چیز در نم اشک و خستگی‌هایم موج بر می‌دارد و.... می‌افتم. فردا باز دوباره آفتاب و دوباره سلام و دوباره فرو شدن در موج مواج مردم...... تکرار دیروز....امروز.... فردا.... و کردار روزگار! عباس!

نگاهم را رد پروازت در آسمان بدنبال خود کشید
لحظه اوج گرفتنت از زمین به سوی این سقف لاجوردی
کاش بدانی که چطور با رفتنت روحم را بدنبال خود کشیدی
بعد تو نگاهم به آسمان خیره ماند
و دنیا در قلبم به آخر رسید
میدانم بر نمی گردی
دهاتی همیشه مسافر، سفرت بی‌خطر.

من بر سر کلاس درس عباس ننشستم. سفر هم با عباس نرفتم. بر اساس تقویم زمان دوستیمان طولانی نبود. سراغاز این دوستی از یک مصاحبه شروع شد. عباس گیوه اورامی به پا داشت و من کرد زبان، کفش چینی به پا داشتم. خیلی زود کرد بودن من رفاقت را صمیمی کرد. نوشتن و عکس گرفتن را به من یاد داد. عشق به وطن را اموختم. در پی اموختن ان هم به مردم و خانواده ام و به ویژه فرزندم رادین (عباس به او کردبچه میگفت) برامدم. این عشق را هم از نوشته‌های عباس اموختم:

بسان همان گنجشکک اوازهای بختیاری که بردندش به باغ بهشت و نالید ولات، ولات؛ برای حفظ طبیعت این سرزمین بانگ براریم وطن، وطن، وطن، وطن.
که وطن یعنی کارون و هلهله عبور و طغیان
وطن یعنی دشت لالی
وطن یعنی شیم بار همیشه بهار
وطن یعنی سوسن چلچراغ
وطن یعنی میانکاله قبل از پتروشیمی
وطن یعنی پرور
وطن یعنی دریاچه ارومیه
وطن یعنی جنگل ابر قبل روسیاهی اسفالت!
وطن یعنی اورامان
وطن یعنی زرد کوه
وطن یعنی بلندترین هرمی که فرعون تخیل می‌تواند ساخت؛‌ دماوند،
وطن یعنی.....
عباس رفتی و دیگر عادت کردم به این رفتن‌ها و نبودن‌های تو. مثل عادت کردن به این کوله بار سنگین تنهایی که گویی همزاد من است. اما یادت باشد عباس! یادت باشد به یک چیز عادت نکرده و عادت نخواهم کرد.
عادت به فراموشی تو نخواهم کرد؛ عباس.
نانتان داغ. آبتان سرد. دلتان شاد.”

سپس محمود بنکدارنیا، مدیر تورهای نوبل، از حاضران برای حضور در این شب و زنده کردن یاد عباس جعفری سپاسگزاری کرد.

پایان بخش این مراسم تک نوازی محسن جواد زاده بود که به یاد عباس قطعه‎ای نواخت.

و نیز کلیپ‎هایی از عکس‎های عباس جعفری کار مجید عاشقی در فواصل سخنرانی‎ها پخش شد.

 

شبهای بخارا: شب عبدالرحیم جعفری

شب عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، برگزار شد.

شب “عبدالرحیم جعفری” صد و شصت و پنجمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات فرهنگ معاصر غروب یکشنبه 22 تیر 1393 برگزار شد.

علی دهباشی این نکوداشت را با شرح مختصری از زندگی عبدالرحیم جعفری آغاز کرد:

“شصت و پنج سال از آبان سال 1328 که مؤسسه امیرکبیر در یک بالاخانۀ 16 متری در خیابان ناصرخسرو تأسیس شد می‎گذرد.

عبدالرحیم جعفری در دوازدهم‌ آبان‌ ماه‌ سال‌ 1298 شمسي‌ در آخر بازار عباس‌آباد يكي‌ از محلات‌ فقيرنشين‌ جنوب‌ تهران‌ متولد شد‌. پس از ترک پدر آن هم چند ماه قبل‌ از تولد او، مادرش برای تأمین زندگی خود و تنها فرزندش‌ به كار نخ‌ريسي‌ براي‌ جوراب‌بافها روی آورد.

عبدالرحیم تا كلاس‌ چهارم‌ ابتدايي‌ در مكتب‌خانه‌ و دبستانهاي‌ علامه‌ و ثريا در تهران‌ درس‌ خواند و چون‌ مادرش‌ قادر به‌ تأمين‌ مخارج‌ خانواده‌ نبود در حالي‌ كه‌ بيشتر از دوازده‌ سال‌ نداشت‌ او را به‌ چاپخانة‌ علمي‌ كه‌ در آن‌ سالها به‌ طريقة‌ چاپ‌ سنگي‌ كار مي‌كرد سپرد و او نیز پس از چند سال کار متمادی، در 1320 و با ورود متفقین به ایران به خدمت سربازی رفت و پس از گذراندن این دوران به کار در چاپخانه برگشت و تا 1328 به کار در کتابفروشی علمی مشغول بود و سپس از این کار استعفا داد و با پس‌انداز سالهاي‌ كارگري‌ و كارمندي‌ مؤسسة‌ اميركبير را در يك‌ اتاق 4*4 در قسمت‌ فوقاني‌ يكي‌ از ساختمانهاي‌ خيابان‌ ناصرخسرو تأسيس‌ نمود.

به این ترتیب، عبدالرحیم جعفری، بنیان‎گذار مؤسسه انتشارات امیرکبیر، با همت ستودنی و بی‎نظیر خود موفق شد “صنعت نشر” را در سرزمین ما معنا و مفهوم بدهد. در طی چندین دهه دست به انتشار صدها کتاب مهم در عرصه‎های گوناگون زد که مجموعۀ این کتابها در ارتقاء سطح فلسفی و فرهنگی، هنری و ادبی و علمی جامعۀ ما مؤثر بود. بدون شک این همه ممکن نمی‎شد مگر با همت والای انسانی به نام عبدالرحیم جعفری.

امشب خوشحالیم که آقای جعفری در دهۀ نهم زندگی همچنان سرشار از شور و شوق و امید در میان ما هستند.

آقای جعفری در طول چندین دهه زندگی فرهنگی خود با مهم‎ترین و مؤثرترین نویسندگان، شاعران و مترجمان و پژوهشگران و استادان دانشگاه کار کرده است، وآثار آنها را در مجموعه‎های انتشارات امیرکبیر منتشر نمود. خوشبختانه بسیاری از آنها هستند و همین امشب برای قدردانی از آقای جعفری در این مجلس حضور دارند.بسیاری هنگامی که با آقای جعفری و مؤسسه امیرکبیر آغاز به کار کردند جوان بودند و اکنون زنان و مردانی نام‎آور در عرصۀ فرهنگ ایران هستند.

اما بسیاری دیگر از نویسندگان و پژوهشگران و شاعران و مترجمانی که با مؤسسۀ امیرکبیر همکاری داشتند و آثارشان در این مؤسسه منتشر شد اکنون در بین ما نیستند و جای آنها در این مجلس بسیار خالی است و اگر بودند حتماٌ در این مجلس شرکت می‎کردند.”

سپس دهباشی با ذکر نام آنها یادشان را در خاطر حاضران زنده کرد:

“بدیع‎الزمان فروزانفر،محمد معین، ابراهیم پورداود، سعید نفیسی، محمدتقی بهار، علی دشتی، پرویز ناتل خانلری، ذبیح‎الله صفا، مجتبی مینوی، رشید یاسمی، یحیی مهدوی، عبدالحسین زرین کوب، عباس زریاب خویی، احسان نراقی، سید محمد علی جمالزاده، بزرگ علوی، احمد آرام، ابراهیم یونسی، اسماعیل رائین، محمد جعفر محجوب، شجاع‎الدین شفا، مرتضی کیوان، وحید مازندرانی، علی اکبر مهتدی، کاظم انصاری، ایرج افشار، محمد عباسی، مشفق همدانی، فریدون آدمیت، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، محمود تفضلی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، محمود هومن، اسدالله مبشری، حسین مکی، امیرحسین آریان پور، سادات ناصری، ذبیح الله منصوری، حسن قائمیان، مسعود رجب نیاف عباس آریان پور کاشانی، کریم کشاورز، منیر جزنی، فروغ فرخزاد، غلامحسین ساعدی، حسن شهباز، محمد خزایلی، احمد گلچین معانی، احمد شاملو، نادر نادرپور،رهی معیری، حمید مصدق، رضا آذرخشی، حسن هنرمندی، محمد ابراهیم ریاحی، حسینقلی مستعان، پرویز نقیبی، رحمت الهی، علی اکبر بامداد، سید صادق گوهرین، مصطفی مقربی، فریدون کار، شاهرخ مسکوب، بهمن محصص، سیمین دانشور، خسرو همایون پور، اسماعیل فصیح، بهمن فرزانه، مهدی سحابی، سیاوس کسرایی، نصرت رحمانی، سعید سلطانپور، احمد محمود، پیروز ملکی، نادر ابراهیمی، سیروس طاهباز”

فیلم مستندی که مهرداد شیخان با عنوان “در جست‎وجوی صبح” ساخته بود بخش اصلی”عبدالرحیم جعفری” را تشکیل می‎داد. پیش از نمایش این فیلم علی دهباشی درباره این فیلمساز چنین گفت:

“مهرداد شیخان در سال ۱۳۶۶ وارد دانشگاه هنر شد و از رشته های طراحی گرافیک و فیلمسازی فارغ التحصیل گردید.

شیخان از سال ۱۳۶۷ در فیلمسازی، طراحی گرافیک و تصویر سازی مطبوعات فعالیت داشته. در زمینه فیلم سازی مستند، پیش از این “ سیاه سبز سفید “ با موضوع نصرت کریمی را در “ استودیو فیلم تاریکخانه ما “ تهیه و تولید نموده است و در حال حاضر تهیه و تولید فیلم مستندی درباره زنده یاد محمود جوادی پور، نقاش و از نخستین اساتید دانشکده هنرهای زیبا را در دست دارد.

تهیه و تولید فیلم مستند “در جستجوی صبح “ از تیر ماه سال ۱۳۹۰ آغاز شد و پس از ده ها ساعت فیلم برداری وارد مراحل تدوین، آهنگ سازی، صدا گذاری و مراحل فنی شد تا در تیر ماه ۱۳۹۳ آماده نمایش گردد.

در فیلم مستند” در جستجوی صبح “ عبدالرحیم جعفری، پرویز شهریاری، احسان نراقی، سیمین بهبهانی، محمد بهرامی، پوراندخت سلطانی، بهاءالدین خرمشاهی کامران فانی، عبدالحسین آذرنگ، بهمن فرزانه، لیلی گلستان، ابراهیم حقیقی، داوود موسایی، رضا یکرنگیان، علی دهباشی، مهدخت معین، محمدرضا جعفری حضور دارند و زمان نمایش آن ۸۵ دقیقه است.”

پس از آن نوبت به مهرداد شیخان رسید تا پیش از نمایش فیلم توضیحی کوتاه از چگونگی ساخت این فیلم بدهد:

“با تشکر از بنیاد فرهنگی هنری ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار و به ویژه مجله بخارا و آقای دهباشی که این جلسه را بر پا کردند.

به سهم خودم خیر مقدم عرض می کنم خدمت همه مهمان های گرامی و جمع نویسندگان، مترجمین، شعرا و بزرگان کتاب و نشر ایران که وقت گرانبهاشون رو گذاشتن و دراین جلسه حاضر شدن. گروه سازنده فیلم مستند ”در جستجوی صبح “ امشب افتخار این رو دارد که نخستین نمایش عمومی این فیلم - با وجود اندکی تصحیحات فنی - را به شما بزرگواران تقدیم کنیم.

زمان بندی

زمانی که تصمیم به ساخت فیلم مستند ”در جستجوی صبح “ گرفته شد، تصور کردم با موضوع آشنایی دارم و ظاهرا موضوع ِ آشنایی هم بود. پرداختن به یک انتشاراتی خوش نام و با سابقه: «موسسه انتشارات امیر کبیر”. می ماند آشنایی بیشتر با آقای عبدالرحیم جعفری که جسته و گریخته از ایشان شنیده بودم. پس از ایده یابی های اولیه، جمع آوری تحقیق برای طرح شروع شد و هر چه جلوتر رفتیم دامنه ی پژوهش گسترده تر و پیچیده تر شد. چنانچه وقتی تحقیق و پیش تولید به نهایت خود رسید با حجم زیادی اطلاعات و اتفاقات بزرگ و کوچک مواجه بودیم. حجم این ها حتی بیشتر از آنی بود که در کتاب خاطرات آقای عبدالرحیم جعفری ذکر گردیده بود.

به هر روی مرحله ی تولید پروژه فیلم مستند “در جستجوی صبح “ در تیرماه نود کلیدخورد و پس از ده ها ساعت تصویربرداری و تهیه راش به طور پیاپی وارد مراحل تدوین، آهنگ سازی، صدا گذاری و سایر مراحل فنی شدیم. هنوز هم که ساخت ِ فیلم تمام شده با حجمی زیاد از رخداد ها و ماجراهای کوچک و بزرگ در زندگی آقای جعفری و انتشارات امیر کبیر مواجه هستیم.

دو راهی و راه سوم

یکی از مهمترین تصمیم هایی که باید از همان آغاز می گرفتیم توجه به این موضوع بود که کدام برای ما اولویت دارد ؟ پرداختن به شخصیت آقای عبدالرحیم جعفری و یا پرداختن به عملکرد انتشارات امیر کبیر. عبد الرحیم جعفری به عنوان مدیری موفق دارای وجوه بارزی مثل صراحت کلام، تصمیم گیری های قاطع ِ کلان و همچنین دارای هوش، شم و آینده نگری عمیقی بود - و همچنان هست -. از طرفی ایشان متولد و بر آمده از خانواده ی کارگری در دوران پسا مشروطه ایران یعنی سال های پایان جنگ اول جهانی و آغاز حکومت پهلوی اول بودند. خاستگاه ایشان طبقه ای بود که به سوی جامعه ای مدرن خیز بر داشته بود. ـ این ها برای فیلم ساز انگیزه هایی قوی هستند تا یک مستند بیوگرافی بسازد -. از طرفی انتشارات امیر کبیر هم به تنهایی می توانست موضوع فیلم دیگری باشد. انتشاراتی که در بیش از سه دهه حدود دو هزار عنوان کتاب را در شرایط بی سامان ِفرهنگی ایران، از پیشرو ترین نویسندگان، شعرا و مترجمین این آب و خاک چاپ و منتشر کرده بود. در نهایت تصمیم گرفتیم و تلاش داشتیم این فیلم بیوگرافی یا یه قولی مستند پرتره نباشد و همینطور گزارش عملکرد از یک موسسه انتشاراتی هم نباشد بلکه در موازنه ای موازی، ساختاری برای ارائه هر دو موضوع صورت پدید آید. به این ترتیب بخش عمده ی تلاش ما در پروسه تولید مستند “در جستجوی صبح “ معطوف این حفظ تعادل بود و بیشترین زمان ما صرف تلاش و دغدغه ای شد که در تمام طول کار، از نوشتن طرح فیلمنامه تا پایان تدوین وجود داشت و همچنان نمی توان بین عبدالرحیم جعفری و انتشارات امیر کبیر مرزی کشید و جدایشان کرد. حالا قضاوت با شما عزیزان ست که اول بار شاهد این فیلم خواهید بود.

جریان فرهنگی امیر کبیر

دریافت‎های ما نشان می‎داد طی سال های فعالیت موسسه انتشارات امیرکبیر با مدیریت عبدالرحیم جعفری، نوعی جریان فرهنگی پدید آمده بود که ابزار آن کتاب و نشر بود.بخش دیگری از تلاش ما اشاره غیر مستقیم به وجود و اهمیت این جریان فرهنگی بود. به اعتقاد ما امیر کبیر چیزی فراتر از یک انتشارات رفته بود. در مدتی طولانی طی بیش از سه دهه، جریان کتاب سازی در امیر کبیر مانند جریان ِ رودخانه ای شده بود که هر کتاب ِ آن در ذات خودش قطره ای از علم، کمال و معرفت را حمل می کرد و وفور تولید حجم بالای کتاب، برآیندی فرهنگی از آرا و نظرات و دیدگاه ها را به خوانندگان زیادی منتقل می کرد. وقتی انتشاراتی بتواند روزانه چندین کتاب در دست تولید داشته باشد از مرز تولید کننده صرفا کتاب فراتر رفته و تبدیل به جریان فرهنگی می شود. جریانی که حامل بخش عمده ای از فرهنگ این کشور بوده و تاثیرات آن هنوز و همچنان به وضوح بر صنعت نشر ایران دیده می شود و هنوز امیر کبیر امیر کبیر است.

عدم داوری و پیش داوری

دیگر اینکه به عنوان فیلم ساز مستند می‎باید به دور از هر گونه پیش داوری و داوری نسبت به عملکردها و رخدادهایی که برای شخص آقای جعفری و نیز سرنوشت موسسه انتشارات امیرکبیر رخ داده بود عمل می‎کردیم. در سینمای مستند - به عنوان شریف ترین قِسم سینما - گذشته از قواعد و چهار چوب های نگارش و ساخت، نوعی قانون نانوشته و اخلاقی وجود دارد و آن احترام و ارزش سازندگان برای مخاطب به هر وسیله ای، از جمله بی طرفی و عدم داوری است. این موضوع و تاکید ما در فصل های واپسین فیلم به خوبی مشهود است. برای گروه سازنده فیلم مستند “در جستجوی صبح “ تاثیر گذاری و ماندگاری فیلم بیش از هر چیز اهمیت داشته و دارد چرا که آزاد بودن مخاطب در نظراتش رمز ماندگاری و سلامتی ِ اثر است.

محدودیت زمان فیلم و تنوع و گستره موضوعات

طی روند تولید به این واقعیت رسیدیم که طبیعت این فیلم نمی تواند روایی و روایت گر باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم فیلم شامل برش‎های غیرخطی از زمان‎های مختلف و مهمترین رخدادها باشد. بنابراین هم در فرم و هم در ساختار امکان مانور بیشتری فراهم می شد تا ریتم کلی تنوع و گیرایی بیشتری داشته باشد. در ابتدا قرار بود زمان فیلم کمتر از شصت دقیقه باشد اما به مرور به این نتیجه رسیدیم که با توجه به گستره وسیع افراد اعم از نویسندگان، مترجمین و شعرا، عناوین کتاب ها و نیز رخداد های اجتماعی، باید زمان فیلم بیشتر شود. با تمام این ها باز هم به ازدحام و تراکم موضوع بر خورد کردیم. بنابر این باید دست به انتخاب می‎زدیم. این مرحله حساسیت بالایی داشت. بسیاری موضوعات و مطالب باید با هم مقایسه می شدند و تا حدی انتخاب ها بسیار سخت می شد.

....

گروه سازندۀ فیلم مستند«در جستجوی صبح” یاد بزرگواران زنده یاد دکتر پرویز شهریاری، دکتر احسان نراقی و بهمن فرزانه که با کمک بی دریغ شان ما را در ساخت این فیلم یاری دادند گرامی می‎دارد. حضورشان همیشه و همه جا خالی ست و در این مجلس خالی تر.

همینطور از دوست خوبم مهرداد دفتری به خاطر همراهی و تصویر برداری این فیلم، از خلاقیت های آرش زاهدی و مدیریت محمود یارمحمد لو برای تدوینی استادانه، از بهروز شهامت برای طراحی صدا و صداگذاری، از مرتضی ساعدی برای ساخت موسیقی و تمامی همراهان این فیلم سپاسگزارم.

در خاتمه باید بگویم در روند تولید این فیلم درسهای بسیاری آموختم. درس امید، درس صبر، درس تلاش و آرامش... درس هایی که فقط با همجواری معلمی مثل عبدالرحیم جعفری رخ می دهد و امید که به بار بنشیند. ”

پس از این توضیحات فیلم “در جست‎وجوی صبح” به نمایش درآمد.

از جمله کسانی که در این فیلم دربارۀ عبدالرحیم جعفری سخن گفتند محمد بهرامی بود که از چگونگی چاپ نخستین شاهنامه مصور با خط نستعلیق حکایت کرد. و پوراندخت سلطانی (همسر مرتضی کیوان) از چاپ مجموعه “چه می‎دانم” سخن گفت که با تشویق و هدایت مرتضی کیوان در این مؤسسه به انجام رسید.بنا بر حکایت خانم سلطانی “آقای جعفری به دنبال مترجم برای این مجموعه بود و کیوان به ایشان گفت که این کتاب‎ها را ببرید پیش آقای شهریاری که در آن موقع دبیر دبیرستان‎های تهران بودند و ریاضی درس می‎دادند “ و پرویز شهریاری نیز برای ما می‎گوید که “پس از چاپ مزدک و مزدکیان در مؤسسه امیرکبیر آقای جعفری به چاپ کتاب‎های من علاقمند شد و از من خواست تا کتاب‌‎هایی در زمینه ریاضیات و فیزیک به او بدهم.”

و ابراهیم حقیقی از نحوه کار برای تهیه روی جلد کتابهایی سخن گفت که در این مؤسسه به چاپ می‎رسید. و عبدالحسین آذرنگ از دعوت ناشران توسط احسان نراقی برای تشکیل سمیناری دربارۀ سمینار روایت کرد و احسان نراقی نیز از چند و چون این سمینار سخن گفت.

بهمن فرزانه از دیگر راویان این فیلم بود که حکایتی داشت از ترجمه صد سال تنهایی و چاپ آن به وسیله انتشارات امیرکبیر. لیلی گلستان نیز از ترجمه زندگی، جنگ و دیگر هیج اوریانا فالاچی و انتشار آن توسط آقای جعفری حکایت کرد. سیمین بهبهانی از انتشار اشعارش در امیرکبیر گفت و مهدخت معین حکایتی داشت از چگونگی تألیف و انتشار فرهنگ معین در این مؤسسه. رضا جعفری از فراز و نشیب مؤسسه امیرکبیر و کار با پدرش روایت کرد. و کامران فانی گفت که “وقتی آقای جعفری مؤسسه امیرکبیر و دیگر مجموعه‎های انتشاراتی‎اش را از دست داد، باعث شد که ما از وجود کسی که واقعاً بنیانگذار نشر نوین در ایران است، از تجربه‎هایش، از آن همه ایثار و فداکاری که ایشان در طی سی سال کار انجام داده بود محروم شویم، جامعۀ ما محروم شود.”

پس از نمایش فیلم، کیارس ساکت و سالار زمانیان قطعاتی را به افتخار آقای عبدالرحیم جعفری با تار نواختند.

و در پایان این نکوداشت پرتره عبدالرحیم جعفری کار فخرالدین فخرالدینی به وی اهدا شد و هدایایی نیز از سوی دایره العمارف بزرگ اسلامی و موقوفات دکتر محمود افشار به آقای جعفری داده شد.

از جمله حاضران در شب عبدالرحیم جعفری می‌توان به: ناهید طباطبائی، فریده گلبو، تورج اتحادیه، فریبا وفی، رضا یکرنگیان، اصغر علمی، شهلا طهماسبی، ماندانا صدیق بهزادی، محبوبه مهاجر، افسانه گیدفر، کیوان ساکت، منوچهر مشیری، قدرت الله مهتدی، جمشید مرادی، فرزانه قوجلو، حمید دهقان، صالح رامسری، سرمد قباد، عرفان قانعی، دکتر نصرالله پورجوادی، دکتر روشن وزیری، فریده زندیه، رکسانا شایگان، پژمان موسوی، پژمان جعفری، مهرداد دفتری، مسعود عرفانیان، بهمن سراج و حمید تبریزی اشاره کرد.

 

 

زبان فارسی در قلمرو خاندان مولانا

ترانه مسکوب

"شب خاندان مولانا” صد و چهل و دومین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و بنیاد مولانا در عصر چهارشنبه 13 آذر ماه برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز این مراسم چنین عنوان کرد:

“خیرمقدم عرض می‌‎کنم از طرف بنیاد موقوفات افشار، بنیاد ملت، دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و بنیاد بین‎المللی مولانا و مجله بخارا خدمت استادان محترم و حضار گرامی. به خصوص سرکار خانم اسین چلبی که امشب مفتخریم به حضور ایشان. خانم چلبی بیست و دومین نوه از سلطان ولد، پسر بزرگ مولاناست و مسئولیت اداره بنیاد بین‎المللی مولانا را نیز بر عهده دارند.

بد نیست یادآوری کنم که همزمان در تهران و قونیه و در آغاز هفتصد و چهلمین سال خاموشی مولانا جلال‎الدین بلخی مراسمی برگزار می‎شود. چند روز دیگر شکل‎های دیگری از این بزرگداشت را شاهد خواهید بود.”

دهباشی همچنین یادی کرد از مولوی پژوهان بزرگ درگذشته ایرانی: بدیع الزمان فروزانفر، جلال همایی، محمد تقی جعفری، علی دشتی، رضا قلی خان هدایت، عبدالحسین زرین کوب، سید جعفر شهیدی و محمد امین ریاحی. سپس از محمود دولت آبادی دعوت کرد تا با خواندن غزلی از مولانا “شب خاندان مولانا” را آغاز نماید و دولت‎آبادی چنین شروع کرد: “دهباشی عزیز همیشه مرا غافلگیر می‎کند. وگرنه قرار نبود من امشب اینجا حرف بزنم.” و این غزل مولانا را برای حاضران خواند:

آه چه بی‎رنگ و بی‎نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندرین میان که منم
کی شود این روان من ساکن اینچنین ساکن روان که منم
بحر چو من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی‎کران که منم
این جهان وان جهان مرا مطلب کین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی‎سود و بی‎زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود درین عیان که منم
گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامدست آن که منم
گفتم اندر زبان چو در نامد اینت گویای بی‎زبان که منم
می‎شدم در فنا چو مه بی‎پا اینت بی‌‎پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می‎دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم

و پس از این غزل دولت‎آبادی قطعه‎ای از مقالات شمس به تصحیح دکتر محمد علی موحد را نیز برای حاضران قرآئت کرد:

هر که ترا از یارِ تو بدی گوید ـ خواه گوینده درونی و خواه گوینده بیرونی ـ که یارِ تو بر تو حسودست، بدان که حسود اوست، از حسد می‎جوشد

آن سُوماری گفت که ابلیس کیست؟ گفتم: تو، که ما این ساعت غرق ادریسیم. اگر ابلیس نیستی تو هم چرا غرق ادریس نیستی؟ و اگر از ادریس اثری داری، ترا چه پروای ابلیس است؟ اگر گفتیی: جبرئیل کیست؟ گفتمی: تو.

هر که گوید که ترا فلان ثنا گفت، بگو: مرا تو ثنا می‎گویی، او را بهانه می‎سازی. هر که گوید که ترا فلان دشنام داد، بگو: مرا تو دشنام می‎دهی، او را بهانه می‎کنی، این او نگفته باشد، یا به معنی دیگر گفته باشد. و اگر گوید: او ترا حسود گفت: بگو، این حسد را دو معنی است، یکی حسدی است که به بهشت برد ـ حسدی که در راه خیر گرم کند، که من چرا کم از او باشم در فضیلت. کراخاتون نیز حسود است، مولانا نیز حسود است. آن حسد است که به بهشت برد ـ همه روز سخن من جهت این حسد است. اما حسد آن کس به دوزخ برد که خدمتی می‎کردم و مرا از آن چیز حسد کردی تا از آن منع شودم و بازمانم.” و سخنش را با این عبارت از شمس به پایان رساند:

ای خواجه خانه از آن شماست.

و در ادامه برخی از تصینف‎هایی که تا کنون بر اساس غزلیات مولانا ساخته شده با صدای شهرام ناظری، محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، سالار عقیلی،علیرضا قربانی و همایون شجریان برای حاضران پخش شد.

سپس نوبت به سخنرانی دکتر محمد علی موحد رسید و علی دهباشی در توصیف دکتر موحد گفت، “هر چند از آنچه می‎گویم دکتر موحد خرسند نخواهد شد اما شاید بهترین فرصت باشد که علیرغم ناخرسندی ایشان بگویم باید قرنی بگذرد تا فرهنگ ایران یکی دو موحد بسازد. دکتر موحد متعلق به نسلی است که ادامه‎دهندۀ راه پژوهش‎های ادبی بزرگانی همچون بدیع‎الزمان فروزانفر، ملک‎الشعرای بهار، سید حسن تقی‎زاده و مجتبی مینوی است. او از نوادر شخصیت‎هایی است که چند وجهی است و در هر زمینه که کار کرده‎اند کار درجه اول و بی‎نظیر بوده است. اشاره کوتاه می‎کنم و درمی‎گذرم. بی‎گمان موحد در حقوق بین‎الملل یگانه است. در تاریخ‎نگاری ملی شدن صنعت نفت که به نوعی تاریخ پنجاه سالۀ معاصر ایران است، با انتشار سه جلد کتاب بسیار مهم “خواب آشفتۀ نفت” فصل دیگری از پژوهش‎های ملی شدن صنعت نفت را به وجود آورد. در حوزۀ تصحیح متون با تصحیح “مقالات شمس تبریزی” و “ابتدا نامه” کاری سترگ را به انجام رسایند که با بسیاری از نکات تاریک و ناروشن شمس و مولانا برای اولین بار آشنا شدیم. در ترجمه فقط به دو کار ایشان اشاره می‎کنم: “سفرنامه ابن بطوطه” و “چهار گفتار دربارۀ آزادی” از آیزیا برلین و بسیار گفتنی‎ها که فرصت و مجال دیگری می‎خواهد و بدون تردید ایشان یکی از مولوی‎پژوهان مهم محسوب می‎شود”.

و محمد علی موحد گفتار خود را چنین آغاز کرد:

“سلام می‎کنم به حضار و خیرمقدم عرض می‎کنم خدمت خانم چلبی که یادآور خاندان مولاناست. اما تمام جوانانی که اینجا نشسته‎اند، به دلیل شور و علاقه‎ای که دارند همگی فرزندان مولانا هستند. شمس سخنی دارد، می‎گوید: فرزندان جان و دلمان، نه فرزاندان آب و گِل ما. اینها اگر فرزندان آب و گِل مولانا نیستند، فرزندان دل و جان مولوی هستند. آقای دهباشی که این مجلس را آراستند و همت می‎کنند به برپایی چنین مجالسی که بسیار مهم‎اند در پیشرفت فرهنگی یک جامعه. وجود چنین محافلی و چنین شب‎هایی بهانه است برای آن که شما کنار هم جمع بشوید. این جمع شدن یک جاست که حرکت فکری ایجاد می‎کند، همدلی ایجاد می‎کند و درباره آقای دهباشی من گفته‎ام که ایشان به اندازه یک وزارتخانه کار می‎کنند و من این حرف‎ها را بابت ایشان نمی‎زنم چون ایشان از من چنین گفتند. نه من از این قسم آدم‎ها نیستم. ببینید همین مجله‎ای که ایشان درمی‎آورد، به پاکستان، هندوستان، تاجیکستان راه پیدا می‎کند و به هر جای دیگری در دنیا که درباره زبان فارسی حرف زده می‎شود.

آقای دولت آبادی در اینجا شعر خواندند، من هم می‎خواهم اینجا شعر بخوانم. آقای دولت آبادی اشاره کردند به شمس تبریزی. به دل من برات شد که این غزل را برای شما بخوانم. این غزل به ما می‎گوید که چطور مولانا شکار شمس شد. از داستان ملاقات شمس با هدهد می‎گوید و من حیفم آمد که آن را نخوانم:

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی بگه صید بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بنَدیدم زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم تا سِرّ تجلی ازل جمله بیان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد و آوازه درفکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و بهر پاره از آن کف نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کزان بحر و نشان یافت در حال گذارید و در آن بحر روان شد
بی‎دولت مخدومی شمس‎الحق تبریز نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد

و دکتر موحد در بخش دیگری از گفتار خود گزارشی کوتاه از مولاناپژوهی‎ها در عصر حاضر ارائه داد، با عنوان: موج مولاناپژوهی در ایران معاصر. و دکتر موحد مبدأ شرح دکتر بدیع‎الزمان فروزانفر را بر مثنوی معنوی سرآغاز کارهای علمی و انتقادی در این زمینه دانست و چنین ادامه داد:

“با این نظر اگر نگاه بکنیم مولاناپژوهی در ایران معاصر ما یک سابقۀ هشتاد ساله دارد. کتاب مرحوم فروزانفر در 1315 چاپ شده ولی در همان جا، در مقدمه‎اش ذکر کرده‎اند که علی اصغر حکمت، وزیر فرهنگ وقت، سفارش این کتاب را در 1312 به ایشان داده‎ بود. پس از 1312 این پژوهش‎هایی که جنبه علمی دارد با این کتاب فروزانفر آغاز شد. و درست در همان سال 1315 ما مرحوم جلال همایی را داریم که ولدنامه را، ابتدانامه سلطان ولد را که اولین مثلث مثنویات سلطان ولد است به چاپ رسید.”

دکتر موحد در بخشی دیگر از سخنان خود افزود که “ما در سال‎های اخیر سه گروه مولوناپژوه داریم. یکی کسانی‎اند که شرح مثنوی می‎نویسند، گروه دیگر کسانی هستند که از نظرگاه معیارهای جدید انتقاد ادبی در مولانا می‎نگرند، مخصوصاً مولانای قصه‎پرداز. و رشته دیگر که مورد نظر من است چاپ و انتشار مقالات شمس بود که نقطه عطفی است در مولاناپژوهی.”

به دنبال سخنان دکتر موحد فیلمی پخش شد از مراسمی که بر سر مزار شمس در خوی برگزار شده بود و خانم چلبی نیز در آن حضور داشت.

و سپس نوبت به اسین چلبی رسید، بیست و دومین نوه از سلطان ولد و رئیس بنیاد بین‎المللی مولانا که به همراهی فروزنده اربابی، تنها عضو ایرانی عضو این بنیاد، تا درباره خاندان مولانا و کار این بنیاد سخن بگوید و فروزنده اربابی نیز سخنان ایشان را که به زبان ترکی ادا می‎شد به فارسی برگرداند:

“شنیده‎ام که می‎گویند وقتی در جایی صحبت از اولیاء است، و به ویژه وقتی از ولی بزرگی صحبت می‎شود مسلماً آن ولی و آن اولیاء در جمع حضور دارند، هر چه فکر کردم که امشب شب من است، دیدم نه امشب شب جناب مولاناست و در جایی که اسم اولیاء برده می‎شود همه اشخاصی که هستند میهمانان او به شمار می‎آیند، بنابراین همه به مهمانی مولانا خوش آمدیم.

و همه به خوبی می‎دانند آنچه امروز ما هستیم و زندگی می‎کنیم میراثی است که از حضرت مولانا به ما رسیده. روزی حضرت مولانا با سلطان ولد راه می‎رفتند در قونیه. خیلی از مریدها جلو می‎آمدند و ادای احترام می‎کردند و ارادتشان را به نحوی به او نشان می‎دادند و مولانا متوجه می‎شود که سلطان ولد از این همه احترام و ستایش بسیار خوشحال شده، از او می‎پرسد که آیا از این همه احترام خوشش آمده است؟ و سلطان ولد به این پرسش پاسخ مثبت می‎دهد و مولانا در حق سلطان ولد دعا می‎کند که در آینده سلطان ولد و فرزندانش نیز از این احترام و ستایش برخوردار شوند. و خدا را شکر که این میراث پس از هفتصد و چهل سال حفظ شده است و نسل‎های مولانا از این احترام و تقدیر نصیب برده‎اند.”

خانم چلبی در بخشی دیگر از سخنانش به ذکر تاریخچه‎ای مختصر از خاندان مولانا پرداخت: ”همانطور که می‎دانید پس از مولانا پسرش سلطان ولد برای حفظ آثار و اندیشه‎های مولانا ”طریقت مولویه” را تأسیس می‎کنند و اولین مولوی خانه در داخل تربت حضرت مولانا بوده و علاوه بر کشور ترکیه، هر کشوری که سلاجقه به آن راه یافتند، مولوی خانه‎ها در آنجا نیز تأسیس شد و بعد هم این کار در دوران عثمانی نیز ادامه پیدا می‎کند. دانشگاه مانندی که علاقمندان باید مراحلی را می‎گذراندند تا بتوانند به داخل این مدرسه راه یابند، در حقیقت نوعی امتحان ورودی وجود داشته. باید زبان فارسی یاد می‎گرفتند، عربی می‎آموختند تا بتوانند قرآن بخوانند و درست همانند دانشکده هنرهای زیبا تدریس خط، تذهیب و مینیاتور داشتند. و در رأس این مدارس شیخی وجود داشته است. و تمام این مولوی‎خانه زیر نظر یک مولوی خانه اصلی، یعنی مولوی خانه قونیه قرار داشتند.”

اسین چلبی در ادامه سخنانش به این نکته اشاره کرد که ”شیخ و رئیس مولوی خانه قونیه حتماً باید از پسران و فرزندان حضرت مولانا باشند و البته طی مراسمی حتماً به صورت انتخابی، البته از نسل پسری، برگزیده می‎شده. و این رویه تا 1925 ادامه پیدا می‎کند. و در 1925 پدربزرگ من، عبدالحلیم چلبی، این مقام را بر عهده داشت. بعد قانون منع بسته شدن خانقاه‎ها و زاویه‎ها و مولویه‎ها به اجرا درآمد و خاندان ما مجبور به ترک ترکیه شد و به حلب رفت و من نیز در حلب به دنیا آمدم. و پدر من، جلال الدین چلبی در شانزده سالگی به مقام شیخ اعظم می‎رسد و مشایخ آنجا با پدرم بیعت می‎کند و عموی پدرم نیابت ایشان را به عهده داشتند. و زمانی که سوریه شروع کرد به بدرفتاری با مولوی خانه‎ها و ما مجبور شدیم که شبانه خاک سوریه را ترک کنیم و به ترکیه برگشتیم و پدر من همیشه به قانون احترام می‎گذاشت و آن را رعایت می‎کرد. تا آنکه در 1974 دولت وقت ترکیه مجدداً اجازه داد تا مولوی خانه‎ها و خانقاه‎ها دایر شود. پدرم در 1996 به جانب حق شتافت. ولی پیش از مرگ، بنیاد بین‎المللی مولانا را به ثبت رساندند.”

و سپس فیلمی از آرامگاه مولانا در قونیه و از مراسم و مناسکی که به مناسبت تولد مولانا برگزار می شد به نمایش درآمد.

امسال از میان مولوی پژوهان و کسانی که به نوعی در عرصه‎های گوناگون بر مجموعه آثار مولانا کار کرده‎اند، چند شخصیت ایرانی از سوی شورای عالی بنیاد بین‎المللی مولانا شایسته تقدیر شناخته شدند که در این مراسم لوح ویژه‎ای توسط خانم چلبی ریاست بنیاد بین‎المللی مولانا به آنان اهدا شد: دکتر محمد علی موحد (به خاطر تصحیح مقالات شمس)، پری صابری (برای اجرای نمایشنامه شمس پرنده)، دکتر توفیق سبحانی (برای ترجمه آثار گلپینارلی)، عباس کیارستمی (برای کتاب “آتش” ـ گزیده ای از شمس تبریزی)، سالار عقیلی (برای اجرای غزلیات شمس همراه با موسیقی)، محمد بردبار (که از مشایخ مولویه نیز هست به خاطر سالها تدریس مثنوی)، بهاء الدین خرمشاهی (به خاطر مقالات و گزیده غزلیات شمس).

و اهدای جام نقره کار هنرمندان تبریز از سوی بنیاد فرهنگی ملت، توسط دکتر مسعود غلامپور به برگزیدگان و نیز به خانم اسین چلبی و فروزنده اربابی یکی دیگر از بخش‎های پایانی این مراسم بود.

و در پایان نیز علی دهباشی ضمن تجلیل و یادکرد از مقالات و پژوهش‎ها و کتاب‌های استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، یک جلد از غزلیات شمس تبریزی با مقدمه، تصحیح و تفسیر دکتر کدکنی را که از سوی انتشارات سخن منتشر شده است به خانم چلبی اهدا کرد و گفت ”دکتر شفیعی کدکنی از نخستین شخصیت‎هایی بود که منتخب بنیاد بین‎المللی مولانا شناخته شده بود”

و در خاتمه مجله بخارا از زنده یاد ایرج افشار تجلیل کرد و گفت: برگزاری مراسم امشب نیز یکی از آرزوهای ایرج افشار بود که تحقق یافت.

چند جلد از آخرین انتشارات دایره العمارف بزرگ اسلامی، موقوفات افشار توسط آقای افسری، مدیر کانون زبان فارسی، به خانم چلبی اهدا شد.

همچنین پرتره عکاسی شده استاد فخرالدین فخرالدینی از صورت خانم چلبی از سوی بنیاد ملت و مجله بخارا به ایشان اهدا شد.

پایان بخش این مراسم استاد سالار عقیلی بود که غزلیاتی از مولانا را برای حاضران اجرا کرد.

از جمله شخصیت‎های شرکت کننده در این مراسم ماندانا صدیق بهزادی، محقق و پژوهشگر که “کتابشناسی مولوی” را در هشتصد صفحه منتشر کرده حضور داشت و نویسندگان و پژوهشگرانی از کشورهای افغانستان و تاجیکستان، سوئیس و فرانسه، دکتر محمد اسلامی، سیروس علی نژاد، سیامک عاقلی، پروفسور کارلو چرتی، سیما سلطانی، فرزانه قوجلو، پیروز سیار، آناهیتا قبائیان، علی غضنفری از دیگر حاضران در این مراسم بودند. و نمایشگاهی از کتابهایی که چاپ نظر منتشر کرده بود در سالن مجاور بر پا بود.

 

 

تجلیل از مترجم شاهنامه پس از دویست سال

شب "ژول مول" صد و سیزدهمین شب از شب‎های مجله بخارا بود که غروب روز پنچشنبه 10 اسفند ماه 1391 (28 فوریه 2013)، با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در محل ساختمان کانون زبان پارسی برگزار شد.

پس از گذشت نزدیک به دویست سال برای اولین بار در ایران از ژول مول، مترجم شاهنامه به زبان فارسی تجلیل به عمل آمد.

این نشست پس از خوش‎آمدگویی علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، با سخنرانی برونو فوشه، سفیر فرانسه در تهران آغاز شد و آرمان کریمی گودرزی این سخنان را به فارسی ترجمه کرد:

«من به طور ویژه از افتتاح این کنفرانس که مجلۀ بخارا برای ژول مول و ترجمۀ شاهنامه به زبان فرانسه توسط او برگزار می‎کند خوشحالم. این کنفرانس در چارچوب دیدارهای علمی و ادبی است که مجله بخار به طور منظم برگزار می‎نماید.

در حقیقت ژول مول کاری استادانه را به انجام رسانده است.ترجمه ی کامل حماسه فردوسی بزرگ به زبان فرانسه.

او سفارش رسمی این کار را در 1826دریافت کرد و نزدیک 50سال برای انجامش وقت گذاشت.اولین مجلد شاهنامه در 1836 منتشر شد و هفتمین و آخرین مجلد آن در 1878 پس از در گذشت وی او توسط ... شاگرد پیشین و جانشینش بر کرسی زبان فارسی در کولژ دوفرانس منتشر شد.

اما ترجمۀ او بدون کار جمع آوری متن شاهنامه امکان پذیر نمی شود و او به عنوان متن شناس نسخ مختلف موجود در کتابخانۀ سلطنتی پاریس،کتابخانۀ کمپانی هند شرقی، موزۀ بریتانیا و کتابخانه آکسفورد را بررسی و مقایسه کرد.

چاپخانه سلطنتی فرانسه هم مجلد های شاهنامه را به طرز نفیسی به صورت دوزبانه منتشر کرد که متن فارسی فردوسی و متن فرانسه مول را در برابر دیدگان خوانندگان قرار می دهد. این متن بر روی سایت ادارۀ ملی فرانسه قابل دیدن و دانلود هست. پس بزرگداشت این عالم بزرگ و مترجم شایسته است.

برای آنکه حق مطلب را برای همۀ کارهای او ادا کنیم باید به مشارکت و همراهی او اشاره کرد، نزدیک به نیم قرن فعالیتش در زمینۀ مطالعات شرق‎شناسی در جامعۀ آسیایی در شهر پاریس که گزارش‎های سالانۀ آن را از 1840 تا 1868 خودش نگاشته است.

طی این مدت او مجموعه کتابهای شرقی را ایجاد کرد و پروژه های عالمان متعددی را خارج از زمینه ی شخصی تحقیقاتی اش مورد حمایت قرار داد.

ژول مولِ متن‎شناس و مترجم خود را وقف انتشار شاهنامه کرد زیرا می خواست متنی را به زبان فرانسه در اختیار جمع گسترده ای از خوانندگان قرار بدهد که آنرا به عنوان منبع اصلی اطلاعات در مورد ایران کهن تلقی میکرد.

در اینجا ما علاقه ی بسیارش را به تاریخ ادیان می بینیم. ضمنا پروژه ی او برای شناساندن یک حماسۀ وسیع که با نمونه های یونانی و لاتین فرهنگ کلاسیک حماسه برابری میکند جزو حرکت و جنبش بیداری مردمان و مللی قرار میگیرد که اروپای آن زمان را به حرکت درآورد.

درنهایت او کاملا آگاه بود که با ترجمه ی شاهنامه ی فردوسی در ورود یک نویسندۀ عمده به ادبیات جهان مشارکت می‎کند.

این مرد اهل کتاب که درزمان تولد آلمانی بود و هیچگاه به ایران سفرنکرده بود نقش مهم واسطه را میان دو کشورمان و دو فرهنگمان بازی کرد.

او مطمئنا در زمرۀ متخصصان، متن شناسان، فیلسوفان،تاریخ دانان،باستان شناسان،جغرافی دانان و جامعه شناسانی قرار میگیرد که از دو قرن پیش خود را تمام و کمال وقف مطالعه و تحقیق بر روی ایران و دنیای ایرانی کرد.او یکی از فضلای بسیار برجسته ای بود که در شناخت متقابل بهتر میان ایران وفرانسه مشارکت کرد. واین نقش به نظر من دقیقا نقش مطالعات یر روی فرهنگ ها وجوامع است. آن جیزی است که به این مطالعات بها می دهد و مارا برمی انگیزد که انجام این مطالعات را ترغیب و تشویق کنیم تا علم پیشرفت کند ومباحثه علمی موجب پیشرفت تبادلات بشود.

من از مجلۀ بخا[را که مرا در برنامۀ امشب شریک کرد سپاسگزارم و تبریکات خود را به این مجله و برگزار کنندگان این کنفرانس و این ابتکار زیبا تجدید می‌کنم.»

سپس نوبت به هانری لوبرتون، رایزن فرهنگی سفارت فرانسه در تهران رسید که به ژول مول و دشواری‎های ترجمه شاهنامه پرداخت و مترجم گفتار او نیز آرمان کریمی گودرزی بود.

"این نشست به ژول مول و ترجمه او از شاهنامه فردوسی اختصاص دارد و من درصدد هستم تا چند تأمل شخصی‎ام را در مورد مسیری که ژول مول طی کرده با شما در میان بگذارم.امیدوارم که این تأملات به روشن شدن اثر این مترجم یاری برساند.

عنوانی که من برای این سخنرانی انتخاب کرده‎ام، "ژول مول عالمی میان دو فرهنگ و مترجمی میان دو رشته" است.

نکته اول : ژول مول در میان آلمان و فرانسه. زبان فرانسه در نسل ژول مول زبان فارسی و ابیات فردوسی را تجلی می‎کند و از فردای روز چاپ مجلد اول شاهنامه فردوسی کسبومن دومنسی شخصیت مقتدر مطالعات پاریس مقالات متعددی را در نقد کار ژول مول منتشر کرد و در میان انتقادهایی که از ژول مول شده می‎بینیم که سبک کدر و گاه تیره و حداقل تحت‎اللفظی آن مورد سرزنش قرار می‎گیرد.

اگر ما تنها کمی اغراق کنیم، می‎توانیم بگوییم که زبان فرانسه ژول مول که با نام ژولیون فون مول متولد شده در تمامی معانی کلمه یک فرانسه وام گرفته است. در حقیقت این مسئله و کاری که او کرده خیلی رایج نیست. ژول مول به ترجمه شصت هزار بیت از زبان فارسی به غیر از زبان مادری خودش دست زده است. کارشناسان ارزش ترجمه‎اش را مورد ارزیابی و پسند قرار می‎دهد . اما به نظر من می‎رسد که هنگامی که دربارۀ اصالت آلمانی ژول مول و به کارگیری زبان فرانسه صحبت می‎کنیم باید از خطر خطای تاریخی اجتناب کنیم.

ژول مول در سال 1800 در اشتوتگارت با نام ژولیوس فون مول متولد شد. او پسر دوم خانواده‎ اشرافی و مرفه آلمانی با مذهب پروتستان است. در 1824 در پاریس مستقر می‎شود و در 1843 ملیت فرانسوی را اختیار می‎کند و به تابعیت فرانسه درمی‎آید و در 1875 در پاریس فوت می‎کند. پرونده سجل احوالی بسیار ساده‎ای دارد و مسیر علمی که طی کرده به همین ترتیب است. در آلمان آموزده دیده، تخصصش و زندگی آکادمیک درخشانش را در فرانسه داشته. با این همه همانطور که گفتم باید از خطای تاریخی اجتناب کنیم . اول از آلمان صحبت کنیم.

ژول مول جوانی خودش را در گوتنبرگ، یکی از 39 حکومت کنفدراسیون ژرمانیک گذارند. این آلمان قدرت واحدی که بعد از پیروزی در جنگ پروس با اتریش به وجود آمده نیست. آلمان موزاییکی است از یک مجموعه حکومت‎هایی که بسیار به استقلال خودشان و ویژگی‎های خودشان وابسته هستند و گوتنبرگ یکی از این حکومت‎های نزدیک فرانسه است. ژولیوس آموزش اروپایی را که پدرش می‎خواست به چهار پدرش بدهد دریافت کرد و پدرش این چهار پسر را ترغیب می‎کرد که تحصیلات خودشان در خارچ از حکومت خودشان پیدا کنند. در فرانسه و در انگلستان. وقتی که ژولیوس در پاریس مستقر شد، هیچ تفاوتی را از طرف استادان و همکاران فرانسوی‎اش که به طور عمده مثل او مطالعات علوم انسانی کلاسیک را گذرانده بودند احساس نکرد. او آلمانی است ولی همینطور یک رنانی است . این آلمانی جوان که بعد از سفرهای دانشجویی‎اش در پاریس مستقر می‎شود، متعلق است به جامعۀ جهان وطن آریستوکراسی و علمی که بدون پاسپورت در اروپا در سفر هستند و گردش می‎کنند. پاسپورت در آن دوران برای برقرار نظم عمومی بود و نه برای کنترل هویت مسافران.

در مورد زبان فرانسه نیز باید از این خطای تاریخی اجتناب کرد. زبان فرانسه در آن دوران زبان فرهنگ و ارتباط مورد استفاده در اروپا هست. در محیطی که مول در آن زندگی می‎کند و پدرش وزیر شاعر گوتنبرگی است همه به زبان فرانسه و دیگر زبانها صبحت می‎کنند. تبادلات علمی به زبان فرانسه انجام می‎شود و دانشگاه آلمانی یا نمونه دانشگاه آلمانی به عنوان مدل آموزش مدرن تنها در سی سالۀ آخر قرن نوزدهم به وجود آمد. مول به عنوان یک آلمانی متولد شده، در فرانسه مستقر شده و یک نمونه‎ای است از اروپاییان گذشته و آینده. کشور آلمان برای او در تمام طول زندگی‎اش بیشتر از آن که یک نسبت ملی باشد، یک نسبت فرهنگی است. با این همه با جنگ میان آلمان و فرانسه در سال 1870، این دوران برای او به پایان می‎رسد و ژول مولی که رنانی است، آلمانی است، فرانسوی است و اروپایی است در چشم برخی از همکارانش به دشمن آلمانی تبدیل می‏شود و از این مسئله بسیار رنج می‎کشد.

خطای دوم ژول مول میان متن‎شناسی (فقه‎اللغه) و ادبیات است. ژول مول در تمام طول کار بزرگش بر روی شاهنامه نه تنها این تصمیم را گرفت که یک متن تحقیقی از کتاب فردوسی ارائه بدهد و آن را ترجمه بکند بلکه در فضایی کار کرد که بین دو رشته و دو زمینه کاری قرار داشت که تنها موضوع یکسان آنها زبان بود. اما این دو رشته با زبان ارتباطی بسیار متفاوت داشتند. این دو رشته فقه‎اللغه و ادبیات است. متن‎شناسی و ادبیات.

متن‎شناسی بر اساس عبارت و گفته نیچه ... منزوی می‎کند، جدا می‎کند و به دنبال معنی است. فقه‎اللغه یا متن‎شناسی در مسیر ظن و گمان است اما ادبیات دختر تخیل است، بازی تکثر و گردش معنی است. ادبیات در مسیر تداعی حرکت می‎کند و ژول مول در قلب این مناقشه قرار دارد.

تصویرهایی که از ژول مول داده شده، بر روی آموزش‎هایی که در دانشگاه گوتینگن دریافت کرده تأکید می‎کند. دانشجوی الهیات پروتستان بود، و به همین خاطر باید با زبان عبری در کنار زبان لاتین و یونانی آشنا می‎شد. او در تماس با استادانش با روش‎های مطالعه در سنت لوتری آشنا می‎شوند. همانطور که لوتر خودش می‎گوید:"نوشته خودش را تفسیر می‎کند"ما بقیه مسیری را که ژول مول طی کرده می‎شناسیم. الهیات را کنار می‎گذارد و تحصیلات خودش را در زمینۀ فقه‎اللغه و زبان‎های شرقی در آلمان و فرانسه پی می‎گیرد. ابتدا زبان چینی و بعد زبان فارسی. در حقیقت اولین آموزش‎هایی که می‎گیرد دیدگاه علمی را که با کمک آن با متن و فردوسی مواجه می‎شود تعریف می‎کند و تعیین می‎کند .

در مورد ادبیات به نظر من می‎رسد که ما علاقۀ ژول مول را در زمینۀ ادبیات دست کم می‎گیریم . ادبیات در سالن‎های ادبی و در محیط‎های فکری فرانسه حکومت دارد. در دوران امپراتوری دوم یک حکایت است که بسیار در این زمینه اهمیت دارد. وقتی که ژول مول در 1830 از لندن به پاریس برمی‎گردد، کمی بعد از رسیدنش خانوادۀ کومیه او را دعوت می‎کنند. یک عالِم جوان که بعدها دوست صمیمی ژول مول می‎شود، یعنی ژان ژاک آمپر در یک لحظه جلوی شومینه می‎نشیند و آخرین شعرهایی را که گفته در شور و اشتیاق عمومی دکلمه می‎کند. ژول مول چند سال بعد می‎نویسد،"من بسیار متحیر شده بودم. هیچ وقت چنین چیزی را ندیده بودم. با این که بعد از آن بسیار مسائلی از این دست را شاهدش بودم؛ هیچ وقت نتوانستم به چنین مسئله‎ای عادت کنم.» او آداب سالن‎ها را که بسیار با آنها بیگانه بود کشف کرد و با دنیای اجتماعی و ادبی جدیدی آشنا شد. اما در این دنیای ادبی مشارکت می‎کند. در تمام طول زندگی‎اش با برخی از بزرگ‎ترین نویسندگان زمان خودش آشنا می‎شود و برخورد می‎کند. او به سالن خانم کراک، خانم انگلیسی که در پاریس اقامت داشت رفت و آمد می‎کند و بعدها تنها دختر این خانم به نام مری را به همسری برمی‎گزیند. مول جزو حلقه دکامینه است که میزبان سنت بوو، توکویل، لامارتین و بالزاک است . با شاتوبریان صمیمی است . و شاتوبریان آپارتمانی در طبقۀ پایین ماری کراک دارد. ... شاهد ازدواج آنهاست هر جمعه میزبان یک سالن است و همین مؤلفان را پذیرا می‎شود و پیرامون ژول مول از آنها پذیرایی می‎کند.

در زمینۀ دانشگاهی‎تر این مسئله، باید بگوییم که ژول مول با ژان ژاک آمپر تاریخ‎دان ادبیات ارتباط نزدیک دارد که مثل او استاد کلوژ دوفرانس می‎شود. و ژول مول و آمپر طی هفده سال همخانه هستند و آمپر به ویژه مؤلف تاریخ شعر منتشر شده در 1830 است و کتاب دیگری در زمینۀ ادبیات فرانسه و روابطش با ادبیات بیگانه دارد. ژول مول احساس تحسین برادرانه‎ای نسبت به ... دارد که تاریخ‎دان، زبان‏شناس و استاد ادبیات خارجی در سوئیس است و مؤلف کتابی به نام ترانه‎های مردمی در یونان و همینطور ریشه‎های حماسۀ شهسواری. ما در این روابط اجتماعی، روابط دوستی و منابع فکری مول می‎بینیم که چقدر در ادبیات ارتباط داشته و درون ادبیات بوده، ادبیاتی که در سالن‎های پاریسی مورد بحث قرار داشته. در ارتباط نویسندگان رومانتیک نیمه اول قرن نوزدهم و ادبیاتی که مورد پژوهشی آکادمیک زمان او بود.

در مورد کار بزرگ ژول مول یعنی ترجمه شاهنامه، نمی‎توانیم آن را فقط در زمینۀ متن‎شناسی مورد بررسی قرار دهیم، بلکه باید آن را در زمرۀ ادبیات هم گذاشت اگر در هر مترجم یک نویسنده وجود دارد و نهفته است می‎توانیم این تصور را داشته باشیم که ژول مول با آغاز این کار شاید یک طرح ناخودآگاه را پی‎ریزی می‎کرد. این که در کنار نویسندگان درخشانی قرار می‎گیرد که خود با آنها برخورد می‎کند و رفت و آمد می‎کند و تبدیل بشود به یک مؤلف اثر استثنایی به زبان فرانسه. من امیدوارم توانسته باشم گوشه‎ای از کار فرهنگی و آکادمیکی را که ژول مول با آن به ترجمه اثر بزرگ فردوسی همت کرده به شما داده باشم."

دکتر ژاله آموزگار سخنران بعدی این نشست بود که از ایران‎شناسی، ژول مول و فردوسی سخن گفت:

"سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم میلادی، دوران زرین ایران‎شناسی است. در آن سالها برگزیدگان، فرهیختگان و هوشمندانی از میان دانشمندان مغرب زمین، با پشتوانه‎ای از علوم متداول زمان خود، زمینۀ مطالعات تخصصی خود را فرهنگ شرق قرار دادند و ایران‎شناسی از اهمیت خاصی برخوردار گشت. پژوهشهای ارزندۀ این دانشمندان، این سالها را به درخشان‎ترین دوران ایران‎شناسی تبدیل کرده است.

ژول مول یکی از بزرگان برجسته شرق‎شناسی آن دوران است. او در اوایل قرن نوزدهم در آلمان به دنیا آمد، تحصیلات اولیه شرق‎شناسی را در این کشور آغاز کرد و سپس به پاریس رفت و تحصیلات عالیه خود را در فرانسه و انگلستان ادامه داد. به مقامات علمی مهمی دست یافت و به استادی زبان فارسی در کولژ دوفرانس نیز منصوب شد.

در 1826 از طرف دولت فرانسه به او مأموریت داده شد که نسخۀ منقحی از شاهنامه را فراهم کند و با ترجمۀ فرانسه به چاپ برساند. از این پس ژول مول بخش اعظم زندگی را هم چون خود فردوسی صرف این کار سترگ کرد.

او برای تصحیح شاهنامه از 35 دستنویس موجود در اروپا بهره برد و متن تصحیح شده‎ای را با ترجمۀ فصیحی به فرانسه ارائه داد. حاصل کار او به پشتوانۀ دولت وقت فرانسه در هفت مجلد با چاپی بسیار زیبا و استثنایی، با جلد نفیس و در قطع بزرگ در چاپخانه دولتی فرانسه به چاپ رسید که از لحاظ هنر چاپ، درشتی و زیبایی حروف هم از شاهکارهای صنعت چاپ آن دوران به شمار می‎رود.

از آن پس این اثر مورد استفاده محققان اروپایی قرار گرفت و ولف دانشمند معروف آلمانی فرهنگ شاهنامه خود را بر پایه این مجموعه تدوین کرد.

در این که ژول مول دانشمند و محقق بزرگی است شکی نیست، ولی برای ما ایرانیان که شاهنامه فردوسی را بخشی از هویت و موجودیت فرهنگی خود به شمار می‎آوریم و در حافظه احساسی و تاریخی ما، فردوسی و اثر جاودانش جای خاصی دارند، به این دانشمند که بیشترین سالهای عمر خود را برای بهتر به جلوه درآوردن شاهکار فرهنگی ما صرف کرده است، به چشم یک قهرمان می‎نگریم. و این یکی از نمونه‎ها در شکسته شدن حصارها در قلمرو فرهنگ‎هاست. اینجاست که می‎بینیم ایرانی، فرانسوی،آلمانی و دیگر ملیت‎ها چگونه می‎توانند در کنار هم و با هم برای شناسایی بهتر و معرفی یک شاهکار جهانی تلاش کنند.

اما ارتباط با شاهنامه چگونه است؟ ما چرا این چنین عاشقانه به این اثر و گزارندۀ آن می‎نگریم. مگر فردوسی چه کرده است؟

سر آن ندارم که آنچه را که دانشمندان و پژوهشگران ارزنده دربارۀ شاهنامه، سبک ادبی و دیگر مشخصات آن گفته‎ان و خوب هم گفته‎اند تکرار کنم. اما پرسش کوچکی را مطرح می‎کنم:

چرا شاهنامه در میان آثار همانندش این چنین خوش درخشیده است و ماه مجلس شده است و آثار دیگری از این قبیل وشعرهای شعرای نامدار دیگر، چنین پایگاهی نیافته‎اند؟

در تاریخ ادبیات جهان و ایران، فهرست بلند بالایی از نویسندگان و سرایندگان نامدار می‎توان یافت . ولی از میان آنها، تعداد معدودی هستند که از استقبال بیشتری برخوردار می‎شوند، در حالی که بن مایۀ گفتار در بیشتر این آثار همانند است.

همۀ شعرای پیشین ما از یار و دلدار و می و معشوق و وصل و هجران سخن گفته‎اند، ولی هیچ کدام حافظ نشده‎اند.

در زمینۀ شاهنامه‎سرایی، نگارش تاریخ اساطیری و حماسی هم از دیرباز طبع‎آزمایی بسیاری شده است. هم به نظم و هم به نثر. ولی هیچ‎کدام در میان مردم مقبولیت شاهنامه فردوسی را نیافته‎اند.

سخن سنجان بر این باورند که در یک اثر ادبی و هنر، نحوۀ گفتن بیش از محتوای آن نقش بازی می‎کند و بیش از آن چه به آن چه گفته می‎شود، توجه شود، چگونه گفتن مدّ نظر قرار می‎گیرد.

فردوسی نیز، با زبان سهل و ممتنعی که ما هنوز پس از گذشته ده قرن با آن بیگانه نیستیم، این مهارت را به بهترین صورت به نمایش درآورده است.

اما به نظر من دلیل دیگری نیز می‎تواند وجود داشته باشد و آن"آنی» است که شاهنامه را آن چنان‎تر کرده است و مقبول همگان. به جز نحوۀ گفتار، صحنه‏آرایی‎های ماهرانه، ایجاز و اطناب بجا و دیگر ظرایف، فکر می‎کنم سایۀ عشق و ایمان و صمیمیت او به فرهنگ ایرانی و طنین فریاد خویشکاری درونی و ناخودآگاه او که باید کاری کرد که این فرهنگ از دست نرود و ماندگار شود، این مقبولیت را بدو بخشیده است. گویی فردوسی احساس کرده است که فره ایرانی را باید در لابلای ابیات شاهنامه جای دهد تا دیوان آن را نربایند. و شاید این فره ایرانی است که به اثر او نور جاودان می‎بخشد.

از این روست که به عنوان مثال آثار دقیقی، کسائی مروزی، ابوالمؤید بلخی و تاریخ‎های طبری، بلعمی، مسعودی، ثعالبی و غیره که در نوع خود از اهمیت و ارزش فراوان برخوردارند چون نتوانسته‎اند فره ایرانی را از آن خود کنند به چنین مقامی نرسیده‎اند و شاید هم برای این که به اندازۀ فردوسی عاشق آن نبوده‎اند.

ضمناً همان طور که همۀ ما می‎دانیم فردوسی مطالب خود را عمدتاً از شاهنامه منصوری که به دستور ابومنصور عبدالرزاق توسی تدوین شده بود برگرفته است که آن خود بر پایه خدای‎نامه‌ها و روایت‎های تاریخی، اساطیر دوران و نقل‎قول‎های موبدان و دهقانان بوده است. خود فردوسی نیز بنا به شواهد متعدد، از سنت ادبیات شفاهی بهره گرفته است. اما آنچه هنر فردوسی را در بازگویی این مطالب بارزتر می‎کند این است که او بیشتر سراینده و شاعر است تا تاریخ نگار. او طبری نیست که تنها شرح رویدادهای تاریخی کند. او عشق و علاقه به سرزمین ایران را با روایتها درمی‎آمیزد. او به این اکتفا نمی‎کند که آن چه را خوانده و شنیده، تنها نقل کند و به نظم کشد زیرا اگر چنین بود، ما با اثر خشک و بی‎روحی هم چون دیگر تاریخ‎های آن دوران رو به رو بودیم. در حالی که در کلِ شاهنامه ما روحی می‎بینیم متعالی، جوهر شعری می‎بینیم لطیف و به دل نشستنی. حماسه‎ای می‎بینیم با قهرمانانی قدبرافراشته و تحسین برانگیز که گویی جان دارند.

و موضوع مهم‎تر دیگر که به نظر من به این استادی باید افزود، این است که فردوسی شخصاً یا بر مبنای متنی که در دسترس او بوده است چون دیگر راویانِ روایت‎ها با حوادث و قهرمانان خدای‎نامه‎ها یکسان برخورد نمی‎کند. او بنا به شرایط زمان چرخشی به رویدادها، شخصیت‎ها و باورهای دوران باستان می‎دهد. به دلایلی بر برخی پوشش دیگری می‎پوشاند تا خلاف عرف و عادت حاکم بر جامعۀ آن روز نباشد و برخی را از صحنه خارج می‎کند و با این ترفندها کوشش می‎کند این یادگارهای فرهنگی کهن ایران را از خشم دوران در امان دارد.

گاهی نیز رویدادها را از حالت کاملاً اساطیری، به صورتی ملموس و قابل قبول درمی‎آورد تا تعارضی پیش نیاید و در حافظۀ آشکار و نهان ایرانیان به راحتی جای گیرد.

برای تک تک این موارد مثال و نمونه بسیار است و مسلماً معرف حضور حضار نیز هست.

با این توضیحات، من فردوسی را تنها پیکرتراشی نمی‎بینم که پتکی بر سنگی بکوبد تا پیکری بیجان بسازد. او برای من آرشی است که همۀ هستی، عمر و جان و روانش را در این اثر نهاد و هم چون آرش که خود تیر شد تا گسترۀ ایران گسترده‎تر شود، فردوسی نیز خود شاهنامه شد تا فرهنگ ایرانی زنده بماند. او پیر شد. پیمان‎شکنی از فرمانروایان دید، مرگ غریبانه‎ای به سراغش آمد اما موفق شد سایه‎بانی بسازد که نام و فرهنگ ایران، در سایۀ آن، از گزند زمان، در امان بماند و فره ایرانی او چنان گسترده شد که دانشمند صاحب‎نامی چون ژول مول، در سرزمینی با فرسنگ‎ها فاصله از ایران زمین، هم چون خود او، سالهای عمرش را هزینه کند، آنجا دولتمردان فرهنگ پرورش یاریش دهند، تا این اثر گرانبها را در دسترس فرهنگ دوستان جهان قرار دهد.

درود بر این دو بزرگ مرد. فردوسی دو هزار سال پیش و ژول مول در دو قرن پیش .

در بخشی دیگر از این نشست، متن سخنرانی دکتر محمود امیدسالار توسط علی دهباشی خوانده شد:

"ژول مول را بیشتر فضلا و حتی متخصصین شاهنامه فرانسوی پنداشته‎اند. مثلاً استاد یارشاطر در مقدمهء مجلد اول شاهنامه در ذکر تصحیحات شاهنامه نوشته اند: "چاپ مَکـَن [از شاهنامه] بزودی رواج یافت ...[و] نه سال بعد، ژول مـُل، دانشمند فرانسوی چاپ تازه‎ای از شاهنامه را با ترجمهء آن به زبان فرانسه بر اساس سی و پنج نسخه"منتشر کرد.[1] مرحوم مینوی هم نوشته اند که "یک نفر فرانسوی به نام ژول مهُل سی چهل سال در تصحیح متن شاهنامه و ترجمهء آن به فرانسه و طبع متن و ترحمه در هفت مجلد بزرگ عمر گذرانید."[2] فقیر هم گویا به اشتباه این دانشمند آلمانی را اینجا و آنجا فرانسوی دانسته و نوشته باشم. ازین میان تا آنجا که بنده دیده است مرحوم استاد ریاحی به آلمانی بودن او اشاره کرده مُل را دانشمندی فرانسوی و آلمانی تبار خوانده اند.[3] تداوم ذکر نادرست ملیت مُل و "آلمانی تبار"خواندن او، ممکن است برخی خوانندگان را بدین اشتباه بیفگند که مول خودش فرانسوی، اما اجدادش آلمانی بوده اند. اما حقیقت امر اینست که ژول مُل (که های میان نامش تلفظ نمی شود) اصلا ً زاده و پروردهء سرزمینی بود که امروزه آلمان خوانده میشود.[4]

نام کامل این شاهنامه پژوه عالیقدر یولیوس فُن مـُل (Julius von Mohl) بود. او در 25 اکتبر 1800 میلادی معادل با 3 آبانماه 1179 شمسی در شهر اشتوتگارت آلمان زاده شد و در تاریخ 4 ژانویه سال 1876 میلادی معادل با 14 دیماه 1254 شمسی در پاریس درگذشت . خانوادهء او اهل علم بودند و پدرش بنیامین فردیناند فن مُل (1766-1845) از رجال سیاسی امیرنشین کوچکی به نام Württemberg بود که اکنون Baden-Württemberg نامیده میشود و یکی از ایالات شانزده گانهء آلمان است و در جنوب غربی جمهوری فدرال آلمان قرار دارد. سه برادر مـُل، روبرت فن مُل (1799-1875)، هوگو فن مُل (1805-1872)، و موریتز فن مُل (1802-1888) همه از مشاهیر علم و سیاست آلمان به شمار می روند. روبرت از حقوقدانان و اساتید علوم سیاسی دانشگاه توبینگن و هوگو استاد گیاهشناسی آن دانشگاه بود. موریتز از جوانی در سیاست وارد شد و به عضویت پارلمان های فرانکفورت و وُرتمبرگ هم در آمد و تألیفات بسیاری در باب اقتصاد و سیاست منتشر کرد.

هر چهار پسر خانوادهء مُل از کودکی بسیار با استعداد و تیز هوش بودند. به گزارش مادر ژول مُل، او از چهارسالگی بقدری به مطالعه علاقه داشت که هر روز ساعت چهار صبح برای خواندن کتاب بیدار میشد. پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه، مُل به قصد مطالعهء علوم دینی وارد دانشگاه توبینگن شد اما اساتید و رویکرد دانشکده را خوش نداشت. با این حال، مطالعهء زبان عبری که از لوازم تحصیل در رشتهءعلوم دینی بود، او را نیز مانند بسیاری دیگر از شرقشناسان که آشنائیشان با مشرق زمین با مطالعهء این زبان آغاز شد، به رشتهء شرقشناسی کشید و در سال 1823 مُل تصمیم گرفت که برای ادامهء تحصیل درین رشته به پاریس برود زیرا کولژ دو فرانس تنها مدرسه یی بود که در آن دوران دانشکدهء خاورشناسی هم داشت. در آن دانشکده، مُل وارد کلاسهای عربی و فارسی دوساسی (De Sacy) شد و و در عین حال به کلاسهای آبل رموسا (َAbel Rémusat) که زبان چینی تدریس میکرد نیز میرفت زیرا نمی خواست خود را به یک زبان یا ادب محدود کند و چنان که ازو نقل کرده اند، مایل بود با اندیشهء شرقی که از دیرباز بر سیر تفکر بشری حاکم بوده است آشنا گردد. تیزهوشی و دقت مُل، او را مورد توجه اساتیدش قرار داد و با حمایت ایشان، کم کم معروفیتی کسب کرد چنان که در سال 1826 دولت وُرتمبرگ که دنبال شرقشناس جوانی می گشت که بتواند این رشته را در دانشگاه توبینگن تدریس کند، او را به استادی آن دانشگاه منصوب کرد با این مزیّت که لازم نیست که مُل بلافاصله برای احراز کرسی استادی خود به وطن برگردد، بلکه اجازه دارد در پاریس بماند و به تحصیلات و تحقیقات خود ادامه دهد. بنابرین علیرغم این که مُل به ورتنبرگ بازنگشت و هیچ کلاسی در توبینگن تدریس نمی کرد، حقوق استادی او مرتباً پرداخت میشد و این شرایط تحقیقات او را در فرانسه تسهیل کرد. در سالهای 1830 و 1831 مُل سفری هم به انگستان رفت و در آن بلاد با چندین خاورشناس دیگر که در استخدام کمپانی هند شرقی بودند آشنا شد. گویا درین دوران تمایلی به رفتن به هند پیدا میکند تا تحقیقات خود را در زمینهء شرقشناسی تکمیل نماید اما نمی تواند به این خواسته جامهء عمل بپوشاند و به پاریس میگردد.

پس از بازگشت به پاریس مُل به تحقیقات خود در زبان چینی ادامه میدهد و دو مجلد از امهات کتب چینی را که یکی "شی کینگ"و دیگری "یی کینگ"نام داشت در سالهای 183، 1837 و 1839 به قول امروزیها، ویراستاری و چاپ میکند. البته این دو کتاب را یک کشیش فرانسوی در نیمهء دوم قرن هجدهم میلادی از چینی به لاتینی ترجمه کرده بود، اما ترجمهء او تصحیح نشده و هیچگاه به چاپ نرسیده بود. درین دوران علاقه و ارتباط مُل با زبان و ادب فارسی در تزاید روزافزون بوده تا آنجا که تخصص او درین زبان برای او معروفیتی کسب میکند. ظاهراً دولت فرانسه در سال 1826، هنگامی که مُل جوانی بیست و پنج ساله بوده، ترجمه و تصحیح شاهنامه را به او می سپارد با این امید که شاهنامه در مجموعه یی با عنوان "مجموعهء شرقی" (Collection Orientale) در دسترس علاقمندان قرارگیرد. اما متأسفانه حاصل کار به قدری نفیس و گرانقیمت در میاید که کسی به جز اشخاصی که دولت فرانسه این کتاب را به ایشان هدیه میداد، قادر به خرید آن نبود. علی ای حال پس سال 1826 که تصحیح و چاپ شاهنامه به مول محوّل میشود، او این کار را در دست میگیرد تا در سال 1833 اولین مجلد شاهنامه را برای چاپ آماده ساخته آن را به چاپخانه می سپارد. در همین سال، برای این که بتواند تمام همّ خود را مصروف چاپ این کتاب بکند، از کرسی استادی خود در دانشگاه توبینگن استعفا میدهد و تا آخر عمر در پاریس می ماند. نمیدانم که آیا تابعیت فرانسوی هم پیدا میکند یا نه، و اصولاً آیا در آن زمان این مطلب در جوامع اروپائی که بسیاری از آنها تازه داشتند به صورت کشورهای مشخص ظاهر میشدند، اهمیتی داشته است یا نه. آنچه که میتوان بدان مطمئن بود اینست که ماندن مُل در فرانسه تا پایان عمر و عضویتش در مجامع مهم و معروف علمی آن کشور، حتماً درین توهم که ملیت او فرانسوی بوده نقش داشته است.

مجلد اول شاهنامه که گفتیم در سال 1833 به چاپخانه می رود، در سال 1383، مجلد دوم در 1842، مجلد سوم در 1846، چهارمین در 1855، جلد پنجم در 1866، و مجلد ششم در سال 1868 از مطبعه در میاید اما عمر مُل به اتمام تصحیح جلد هفتم شاهنامه کفاف نمی دهد و در ژانویهء سال 1870 دار فانی را وداع میگوید. تصحیح مجلد هفتم، که آخرین مجلد شاهنامهء اوست در عهدهء دوست و شاگردش باربیه دو مینار (Barbier de Meynard 1826-1908) قرار میگیرد و در سال 1876 منتشر میگردد. با این حساب میان سالهای 1826 که دولت فرانسه پروژهء تصحیح و چاپ شاهنامه را به او می سپارد، تا سال 1868 که آخرین مجلدی که به دست خود او تصحیح شده از چاپخانه خارج میشود، ژول مُل 42 سال از عمر 76 سالهء خود را بر سر تحقیق و تصحیح شاهنامه صرف میکند و این معادل بیش از 55% کل حیات اوست.

چنان که گفتیم، چاپ قطع بسیار بزرگ و لوکسی که دولت فرانسه از شاهنامهء مُل فراهم آورد، به حدّی گران بود که کسی توان خرید آن را نداشت و مع التأسف فقط به اشخاصی که به قول اسطوره شناس بزرگ آلمانی و ساکن انگلستان، مَکس مولر (Max Müller) "کمترین قابلیت های استفاده از آن را داشتند،"هدیه می شد. خوشبختانه، همسر مُل، ماری الیزابت مُل (1793-1883) ترجمهء فرانسهء شاهنامه را از چاپ شوهرش در سال 1878 در هفت مجلد به قطع جیبی در فرانسه منتشر کرد.[5] ناگفته نماند که همسر مُل،[6] از خانم های فضیلتی بود که فعالیت های فرهنگی او موضوع کتب و مقالات مستقل قرار گرفته است. همچنین نامه هائی که میان ژول مُل و همسرش ردّ و بدل شده است نیز به خاطر محتوای قابل استفاده شان جمع آوری و منتشر شده اند.[7]

نکتهء آخری که در مورد تصحیح ژول مُل از شاهنامه قابل ذکر است اینست که با این که در مقدمهء تصحیح نوشته است که بیش از سی نسخهء شاهنامه برای این تصحیح مقابله شده اند، مقابلهء متن مصحح او با نسخهء پاریس به نشانهء پ در تصحیح خالقی مطلق نشان میدهد که متن تصحیح مُل اساساً متن همین نسخه است که با برخی بدخوانی ها و اغلاط تقریباً طابق النعل بالنعل حروفچینی و چاپ شده است. البته شکی نیست که مُل این نسخه را با برخی از نسخ دیگری که در دسترس او بوده مقابله کرده است اما این مقابله به برخی از ابیات محدود میشده و از نوع مقابله هائی که در تصحیحات اخیر شاهنامه می بینیم نبوده است. در هرحال چون مُل هیچ نسخه بدلی به دست نداده قضاوت در باب نوع مقابلهء او و یا میزان این مقابله به آسانی مقدور نیست.

محمود امیدسالار

کتابخانهء دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در لس آنجلس

پنجم اسفندماه 1391.»

تصویر و سخنانی از مجتبی مینوی درباره فردوسی و سرودن شاهنامه بخش کوتاهی دیگر از این مراسم بود.

و سپس دکتر حامد فولادوند و سوسن سپهری بخش‎هایی از شاهنامه فردوسی، ترجمه ژول مول را به فارسی و فرانسه برای حاضران خواندند.

امیر صادقی با نقالی و شاهنامه‎خوانی و نیز سرودن ابیاتی فی‎البداهه در وصف این بزرگداشت و تک تک سخنرانان جذابیتی دیگر به این مراسم بخشید.

در پایان کمال گلستانی قلم فردوسی را به برونو فوشه، سفیر فرانسه تقدیم کرد و قاب‎های مزین به مینیاتورهای بایسنقری از سوی مؤسسه فرهنگی هنری ملت به سخنرانان اهدا شد و جامی نقره نیز به امیر صادقی اهداء گردید.

و علی دهباشی از کتابخانه مجلس شورای اسلامی و آقای رجبی تشکر کرد که امکان نمایش چاپ اول شاهنامۀ ژول مول را فراهم آورد و همچنین از دکتر داریوش شایگان سپاسگزاری نمود که نسخۀ کامل یکی از چاپهای ژول مول را در اختیار برگزارکنندگان این مراسم قرار داده بود تا به نمایش درآید.

نمایشگاهی از مینیاتورهای بایسنقری از دیگر جذابیت‎های این شب از شبهای مجله بخارا بود که در کنار این مراسم برپا شده بود.


[1]- شاهنامهء تصحیح خالقی، دفتر یکم، ص 13.

[2]- مینوی، "اهتمام در تهیهء متن صحیح شاهنامه و چاپ آن" در مینوی و شاهنامه، تهران: بنیاد شاهنامه، 2536، ص 99.

[3]- سرچشمه های شاهنامه شناسی، چاپ اول، 1372، صص 101-102.

[4]- پس از درگذشت مُل مقالات و یادبود های زیادی در باب او منتشر شد که یکی از بهترین اینها به زبان انگلیسی که بنده در تهیه این مختصر از آن سود برده ام منبع زیر است:
Müller, Max. “Julius Mohl,” Biographical Essays. London: Longmans, Green, and Co. 1884, pp.272-311.

[5]- Le Livre de Rois, par Abou’lkasim Firdousi, traduit et commenté par Jules Mohl, publié par Madame Mohl. 7 vols. Paris: Imprimerie Nationale, 1878.

[6]- O’Meare, Kathleen. Madame Mohl, Her Salon and Her Friends. BiblioBazaar, 2009.

[7]- Simpson, Mark Charlotte Mair. Letters and Recollections of Julius & Mary Mohl. London: K. Paul Trench & Co., 1887.

 

گزارش شب جوانی ماریا دِرمه

بزرگداشت پروفسور جوآنی ماریا دِرمه در نخستین سالروز درگذشت وی

مجله بخارا با همکاری مؤسسه فرهنگی ملت « شب جوآنی ماریا دِرمه » را در روز سه شنبه 28 آذرماه 1391 ( 18 دسامبر 2012) در محل بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ـ ساختمان کانون زبان فارسی برگزار کرد.

«به‌نام خداوند جان و خرد

از طرف مجله بخارا و آقای دکتر مسعود غلام‌پور راد، مدیر موسسه فرهنگی ملت، به حضار گرامی خیرمقدم می‌گوییم

امروز سالگرد درگذشت دکتر محمود افشار بنیانگذار مجله آینده و مجموعه فرهنگی عظیم بنیاد موقوفات افشار است، که هم‌اکنون این شب در آن برگزار می‌شود. لطفا برای شادی روح دکتر محمود افشار، دکتر احسان نراقی و ایرج افشار فاتحه‌ای قرائت بفرمایید.همچنین مفتخریم به حضور خانواده دکتر احسان نراقی، دکتر عنایت الله مجیدی ریاست کتابخانه دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و استاد حسین محجوبی که در جمع ما هستند.»

علی دهباشی، مدیر بخارا، پس از این مقدمه، به معرفی چهرة فرهنگی شب صد و چهارم، پروفسور جوانی ماریا دِرمه از حافظ‌شناسان مشهور اروپا و ایران‌شناسان بنام پرداخت.

پروفسور جوآنی ماریا دِرمه، متولد 12 فوریه 1935 ، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شرق شناسی ناپل و از حافظ شناسان شهیر اروپا بود و دارای تألیفات و مقالات فراوانی در حوزه زبان و ادبیات فارسی است. وی ترجمه تحسین برانگیزی از دیوان غزلیات حافظ همراه با مقدمه‌ای با شرح و تفسیر این اشعار داشته است. و افزون بر ترجمه دیوان حافظ و تالیف دستور زبان فارسی به زبان پهلوی آگاهی داشته و آثار عبید زاکانی از جمله کتاب‌های ˈاخلاق الاشرافˈ، ˈرساله دلگشاˈ، ˈرساله صد پندˈ و ˈموش و گربهˈ را به زبان ایتالیایی ترجمه کرده است. درمه با توجه به طنز در ادبیات ایتالیا، به این سبک علاقه‌مند بود و اشعار عبید را به این دلیل ترجمه کرده و معتقد بود که اشعار عبید زاکانی مستقیم، هجو و همراه طنز است و او به نقد عبید از ریاکاری علاقه داشت.


عکس از جواد آتشباری

جوآنی دِرمه که از دانشجویان دکتر بدیع الزمان فروزانفر، دکتر محمد معین و سعید نفیسی بود، با کشور ایران رابطه‌ای خاضعانه و فروتنانه داشت و در دوران تحصیل خود در رشته زبان و ادب فارسی، این عشق نهفته در وجود خود را پرورش داد. گفتنی است که دِرمه به هنگامی که جوانتر بود ، در 1970 به دعوت رسمی مجله‎ای ایتالیایی در ازبکستان به شهرهای تاشکند، سمرقند و بخارا سفر کرد تا گزارشی دربارۀ معماری اسلامی تهیه کند و حتی در همان دوران نیز سفرهای متعددی به ایران داشت. سرانجام پروفسور دِرمه پس از سال‌ها تلاش در آموزش و ترویج زبان و ادب فارسی در در 21 دسامبر 2011 دارفانی را وداع گفت.»

و سپس شب بزرگداشت این ایرانشناس ایتالیایی با سخنرانی دو تن از شاگردان وی آغاز شد؛

پروفسور کارلو چرتی که هم‌اکنون وابسته فرهنگی ایتالیا در ایران است، از خاطرات دانشجویی در دانشگاه ناپل و خصوصیات دِرمه به‌عنوان استادی سخت‌گیر اما سخاوتمند سخن گفت که شور و اشتیاق پایان‌ناپذیری در مطالعه ادبیات کهن ایران بخصوص حافظ و عبید زاکانی داشت و عمر خود را صرف آموختن و آموزاندن ادبیات کهن ایران کرد. پروفسور چرتی دو غزل حافظ را با ترجمه پروفسور درمه به ایتالیایی و خانم هانیه اینانلو اصل ابیات را به‌فارسی خواندند.

دکتر بیانکا ماریا فلیپینی، محقق ایتالیایی و متخصص ادبیات فارسی که رساله دکترایش درباره اقتباس ادبی در سینمای ایران بوده و ناشر آثار ادبیات مدرن ایران با ترجمه ایتالیایی است، از حضورش در شب پروفسور جوانی ماریا دِرمه ابراز خوشحالی کرد و گفت: صحبت من امشب فقط یک خاطره ی خیلی شخصی هست که در ارتباط با تجربه ای است که با جناب پروفسور درمه داشته ام و واقعاً اتفاقی نیست که من امشب اینجا حضور دارم ، در شبی که یادبود پروفسور درمه هست.


هانیه اینانلو و دکتر ماریا بیانکا فیلیپینی
عکس از جواد آتشباری

در واقع من خیلی خوشحال هستم که بعد از چند سال مجدداً توانستم به ایران بازگردم و سفری به ایران داشته باشم البته سفر من اینبار یک سفر کاری بود به عنوان یک کسی که محقق ادبیات ماصر ایران است و همچنین به نوان ناشری که الآن دارد کتابهای ادبیات معاصر ایتالیا را در ایران منتشر می کند و من یک سفر بیست روزه به ایران داشتم. خیلی اتفاقی می توانم بگویم ... شاید اتفاقی بود و شاید هم اتفاقی نبود که سفر من امشب که آخرین روز مسافرتم هست با همچین مراسمی به پایان می رسد و اختتامیه ی سفر من مراسمی درباره ی پروفسور درمه است کسی که باید بگویم اگر آنچه که هستم به لطف ایشان است و عشق به ایران و ادبیات ایران را ایشان به ما دانشجویان انتقال دادند.

وقتی که من دوران دانشجویی را آغاز کردم ، وارد دانشگاه شرق شناسی ناپل شدم و زبان ربی را شروع کردم و از سال دوم ما باید یک زبان دومی را انتخاب می کردیم که در کنار زبان اولِمان به تحصیل آن مشغول بشویم و زبانهایی که می توانستیم انتخاب کنیم زبانهای فارسی ، ترکی و بری مدرن بود. یک مشورتی کردم با دانشجویان سال بالاتر از خودم که تجربه بیشتری از من داشتند و همه آنا با لاق فراوان فارسی را پیشنهاد می کردند چون می گفتند که ادبیات فارسی یک ادبیات بسیار غنی است ، ادبیات بسیار زیبایی است و بعد که من شروع کردم به خواندن ادبیات فارسی آقای پروفسور درمه شرح دادند که ادبیات فارسی ادبیاتی است که از طریق آن ما می توانیم با راز و رمزها و پیچیدگیهای زندگی آشنا شویم چون ادبیات فارسی می توانیم بگوییم یک جور بیانگر و سمبل این راز و رمزها و پیچیدگی هاست.

بزرگترین آموزه این استاد برای ما از طریق آموزش زبان فارسی این بود که چیزی که در زندگی باید به دنبالش باشیم ، معنای زندگی ، تحقیق برای رسیدن به حقیقت و به شناخت رسیدن است. این شناخت در زندگی مراحل و لایه های مختلفی دارد. پروفسور سی می کردند که به ما یاد بدهند که چگونه غور کنیم در این مسأله و به آن لایه های زیرین و پنهانی شناخت در راه زندگی دست پیدا کنیم. می توانم بگویم که این بزرگترین مطلبی بود که ایشان در طول سالهای دانشگاه به ما یاد دادند و این همیشه در یاد من می ماند و من هر وقت که به پروفسور درمه فکی می کنم این موضوع به ذهنم می آید.

پروفسور درمه توانایی فوق العاده ای داشتند در تدریس ادبیات فارسی به دانشجویان ایتالیایی به خاطر اینکه از نظر فرهنگی اختلافات فرهنگی هست بین ایران و ایتالیا و ادبیات متفاوتی دارند. وای ایشان توانستند که انتقال بدهند به دانشجویان علاقه مند به یادگیری ادبیات فارسی. ایشان یک نگاه خیلی شفافی نسبت به مسائل داشتند و شخصی بودند بسیار صادق و خیلی رُک صحبتشان را می کردند و شاید این رُک گویی و صداقت خیلی جاها برای ایشان مایه دردسر می شد ولی آدمی بودند که در واقع همان چیزی را که فکر می کردند به زبان می آوردند و با کسی تعارف نداشتند یک نکته خیلی برجسته که در مورد ایشان به نظرم می آید بگویم این است که اگر چه ایشان تخصصشان بیشتر در زمینه ادبیات کلاسیک ایران بود ولی اصلاً مانع دانشجویان نمی شدند که راجع به سایر دوره های ادبی تحقیق کنند و یا پایان نامه ارائه دهند و در موردی یکی از دانشجویان ایشان به نام خانم ناتالیا تورنلزو که الان استاد ادبیات فارسی در دانشگاه ناپل هستند را که خیلی علاقه داشت راجع به سفرنامه های قرن بیستم کار کند خیلی تشویق کردند و با اینکه این موضوع، موضوع کار ایشان نبود او را تشویق به انجام آن کار کردند به عنوان پایان نامه و یا در مورد خود من که موضوع پایان نامه ام ادبیات سینمایی ایران بود را خیلی تشوق کردند و در این راه خیلی به من کمک کردند و اصلاً مانع نمی شدند و نمی گفتند که باید روی موضوعاتی کار کنید که من علاقه دارم و یا من تخصص دارم.

فقط سخن پایانی اینکه خیلی خوشحال هستم که امشب می توانم به یک شکلی از آقای پروفسور درمه خداحافظی کنم کاری که نتوانستم انجام بدهم در زمانی که ایشان فوت کردند من نتوانستم به حضورشان برسم و از ایشان خداحافظی کنم امشب این کار را انجام می دهم و مطمئن هستم که ایشان در بین ما هستند و از این شبی که برگذار شده بسیار خرسند هستند و من همین فرصت را غنیمت می شمارم. متشکرمترجمه سخنان خانم دکتر فلیپینی را خانم هانیه اینانلو، مترجم زبان ایتالیایی، بر عهده داشت.

دکتر صادق سجادی، محقق، مؤلف و عضو شورای عالی دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، پس از شرح جامع و مختصر زندگینامة پروفسور جوانی ماریا دِرمه از سابقه اولین سفر او به ایران در آستانة بیست‌سالگی و آموختن زبان و ادبیات فارسی نزد اساتیدی چون سعید نفیسی و محمد معین سخن گفت. دکتر سجادی همچنین به احاطه پروفسور درمه بر تاریخ سیاسی و اجتماعی عصر مغول در ایران اشاره کرد که باعث درک عمیق او از اشعار حافظ و عبید زاکانی می‌شد. او از جمله ایرانشناسانی بود که با شادروان ایرج افشار در ارتباط و مکاتبه بود و به یاری ایشان به کلیه مقالات و منابع مهم درباره این دو شاعر ایرانی دسترسی یافت. به عقیده پروفسور درمه حافظ شاعری جهانی است، مضامین خاص اشعار حافظ از جمله «باغ» را در آثار بسیاری از شاعران اروپایی می‌توان یافت. جهان ایرانی جهان مولد ادب است و در هر دوره‌اش ذوق شعری و معانی مجازی واژه‌ها متحول می‌شود. پس جریان شعر نو مرحله‌ای است از این جریان ادب و نه جدا از آن، البته طرفداران مکتب پست‌مدرن ادبی نیازمند دانش و آگاهی عمیق نسبت به قوالب جریان‌های پیشین ادبیات فارسی هستند.

سردبیر بخارا بخش بعدی برنامه را به شاعر جهانی حافظ، لسان‌الغیب، اختصاص داد.

صدیق تعریف، هنرمند موسیقی ایرانی، با یادی از کارنامه هنری خود از سال 65 چنین گفت:


صدیق تعریف
عکس از جواد آتشباری

« با سلام و درود به حاضرین محترم در این جلسه و سلام به استادان بزرگ حوزه های مختلف ادبیات شعر و هنر.

آقای دهباشی ، دهباشی عزیز ، دهباشی تلاشگر که همیشه همیشه هر موقع که می بینیمش بهش فکر می کنیم می بینیم که در حال نوشتنه در حال کاره و واقعا تلاشگره در حوزه ادبیات هنر فرهنگ و آن چیزی که همیشه جاش در این مملکت خالی بوده.

از من خواستند که به شکل بداهه اندکی صحبت کنم و اگر بشود صحبتها را به طرف حافظ و ارتباط حافظ و اساساً ارتباط شعر و ادبیات کهن و ادبیات معاصر و ادبیات به قول معروف شعر امروز و ارتباطش با موسیقی و تا حدی که بذاعت ذهنی من اجازه بدهد بکشانم.

عرض کنم که به اعتقاد و گمان من شعر و موسیقی و آواز با هم زاده شدند و به اعتقادی آنگاه که اولین صوت آهنگین و موزون از هنجره بشر در می آید به خودی خود این اصوات نوعی شعر است چون موزون است چون آهنگین است دو تا شاخصه اصلی اش وزن و ملودی که آهنگ باشد در هر دو هست. وقتی صوتی را ما از هنجره مان در می آوریم حتی اگر آن صوت همراه با کلام هم نباشد اون صوت درواقع شعر است. امید دارم که جلساتی باشد که در مورد برخی مسائل موسیقی و آواز بشود صحبتهایی بشه در مجالی بیشتر که اساساً تحریر خودش نوعی شعر است تحریر همان چه چهه ایست که خواننده می زند در موسیقی کلاسیک ایران.

بشر اساساً به خطر نیازی که به معنویات دارد به شکل فطری طبیعتا اولین نمودهای آنچه که بعدا اسمش را هنر گذاشتند اصلا نیاز دارد به خلق همانقدر که در خلق ابزار و آلات آنچه را که زندگی ساز هستش مثل مسکن مثل تمام آلات و ابزارهایی که لازم هست برای زندگی طبیعتا به گمان من نیازمند تر است انسان به آن چیزی که نهایتا بهش می گویند معنویات و حتما موسیقی


مهندس امیر هوشنگ اردلان
عکس از جواد آتشباری

سخن زیاد است و من نمی خواهم وقت شما را بگیرم خیلی سریع اشاره می کنم به این مساله که طبق اسناد و مدارک و شواهدی که در رابطه با موسیقی هست اولین موسیقی دانهایی که در تاریخ مشخصند و ایشان اسمشان ثبت شده در دوره ساسانیان بوده اند و دوره خسرو پرویز که همانا باربد و نکیسا و رامتین و بامشاد و خیلی های دیگر و آن داستان معروف سبز در سبز که همه حاضرین فرهنگ دوست در جریان داستان و افسانه هستند و اکنون در موسیقی یک گوشه ای به همین نام داریم.

و اما برویم سر اصل موضوع امشب که به خاطرش گرد هم جمع شده ایم که شب استاد جوانی ماریا درمه و قله بزرگ ادبیات ایران حافظ بزرگ

باید اشاره کنم آقایث دهباشی تکلیف کردند که راجع به ادبیات کلاسیک به صورت مصداقی و با آواز از کارهای خودتان صحبت کنید که البته این خیلی سخت است ولی از آنجایی که ایشان تکلیف فرمودند سعی می کنم در همان حوزه خیلی مختصر صحبت کنم.

طبق اسناد و شواهدی از جمله مقدمه محمد گل اندام که نزدیکترین آدمی است به دوره حافظ و هم عصر اوست و همچنین کتاب نزهت القلوب مستوفی و همچنین تاریخ معاصر حافظ استاد غنی اشاره شده که حافظ در مجالس خصوصی – اساسا این موضوع را باید بگویم که شاعران در زمان قدیم با ساز و آواز هم آشنایی داشتند و در اغلب مناطق ایران من جمله کردستان هنوز هم به نوازندگان در مجالس انس و شادی که شعر هم فی البداهه می سرودند شاعر می گفتند- و طبق مستندات ذکر شده حافظ خود با موسیقی آشنایی داشته است و خواننده بوده است و طبق گفته محمد گل اندام دو دانگ صدا داشته از جمله در مجالسی که عبید شرکت داشته است و ساز می زده و می خوانده

در ادامه صدیق تعریف قطعاتی از اشعار حافظ را که در دستگاه اصفهان، شور، سه گاه و دشتی اجرا نموده بود به صورت زنده به اجرا در آورد....

سپس مهندس امیرهوشنگ اردلان ابیاتی را به دوستداران حافظ و پروفسور جوانی ماریا دِرمه تقدیم کرد و سه‌تار نواخت.


مهندس امیر هوشنگ اردلان
عکس از جواد آتشباری

رونمایی از قلم‌خودنویس حافظ طراحی شرکت بازرگانی برادران گلستانی توسط استاد محجوبی، از دیگر بخش‌های برنامه بود. کمال گلستانی در این‌باره گفت: «یکی دو سال پیش، گفتگویی دوستانه با علی دهباشی و پیشنهاد او برای اینکه در ایران هم قلم به فرهنگ و تاریخ و هنر گره زده شود، باعث شد تا کار طراحی قلم‌هایی با طرح فرهنگ ایران را آغاز کنم. حاصلش قلم منشور کورش، خلیج فارس، خیام و... است. امروز خوشوقتم که فرزندم، مونا گلستانی، این کار را ادامه می‌دهد.» مونا گلستانی به نمایندگی از شرکت گلستانی یک قلم‌ حافظ به هر یک از سخنرانان اهدا کرد.

در پایان گزیده‌ای از فیلم مستند زندگی پروفسور جوانی ماریا دِرمه به‌کارگردانی مهدی فارسی فرزند محمدعلی فارسی، کارگردان و مستند ساز نامدار، به نمایش درآمد. این فیلم که فیلمبرداری آن همچنان در ناپل ایتالیا ادامه دارد و ساخت آن هنوز به‌پایان نرسیده، به روزلینا درمه، همسر جوانی ماریا دِرمه، تقدیم شده است.

اکنون مروری داریم بر متن سخنرانی های این مراسم :

خاطراتی از پروفسور جوآنی درمه : دکتر کارلو چرتی


دکتر کارلو چرتی
عکس از جواد آتشباری

پیش از این به کرّات راجع به زندگی دانشگاهی و علمی نانی دِرمه صحبت شده است، راجع به اینکه او برای تاریخ مطالعات ایتالیا چه مفهومی داشت. امروز می خواهیم شخصیت وی را در قالب فیلم مستندی که آقای محمد علی فارسی و گروهشان تهیه کرده اند به تصویر بکشیم. در این مستند نه تنها ویژگیهای روشنفکرانه وی به عنوان متخصص ادبیات فارسی بلکه ویژگیهای انسانی، زندگی شخصی، تعهد و علائقش برجسته می گردند.

حدود یک سال پیش، هنگامی که آقای محمد علی فارسی به دفتر من آمدند تا راجع به احتمال تهیه یک فیلم مستند درباره زندگی یکی از بزرگترین ایران شناسان کشور من صحبت کنند، که البته پیش از آن نیز این امر در مورد بزرگانی فتیزجرالد و فوشه کور و سابقه داشته است، من از برخی از چهره های علمی کشورم مانند بوسانی ، پیه مونتسه نام بردم. وقتی به اسم دِرمه و اثر ایشان رسیدم، برقی از شادی در چشمان آقای فارسی دیدم که البته بعد از شنیدن خبر فوت ایشان برای چند لحظه رو به خاموشی گرایید. سپس ایشان دست بکار شدند و به جمع آوری اطلاعات، مستندات و تصاویر پرداختند و در این زمینه از کمکهای شایان خانم روزالینا درمه ، فرزندانشان سیمونه و لورنزو و بسیاری از همکاران محقق مرحوم بهره جستند.

امروز من که افتخار شاگردی وی را داشتم، مایلم راجع به حصوصیات ایشان در مقام استادی صحبت کنم، استادی عبوس و تُرشرو. می خواهم راجع به مردی صحبت کنم که در اولین روزهای دانشگاه دیدم، وقتی که در کلاس باز شد و یک چهره شیطنت آمیز با چشم هایی آتشین در قابی از ریش بلند طاهر شد و با لحنی خشک گفت: " شما دانشجویان سال اولید، همینجا منتظر من بمونید!"

از آن دانشجویان سال اول تنها کسی که کلاسهای زبان فارسی را به مدت 4 سال دنبال کرد، من بودم. در طی این مدت بتدریج علاقه من به هند جای خود را به عشق ایران داد.

نانی همیشه به نسبت من بخشنده بود، بخشنده در زمانی که به من اختصاص می داد، بخشنده در افکار و نظراتش و بخشنده در بیان شور و اشتیاقش.

تنها در یک مورد دست و دلباز نبود: هنگام نمره دادن!!!!!

با وجود اینکه من تنها دانشجوی نانی در مقطع تحصیلی خودم بودم، او دو بار نمره 27 و یک بار نمره 29 به من داد تا اینکه در سال چهارم دانشگاه موفق شدم نمره کامل یعنی 30 را از ایشان بگیرم. البته من دانشجوی تنبلی نبودم و تمام دروس دیگر، حتی کسالت بار ترین آنها را، با بهترین نمره گذراندم.

این در واقع شیوه کار نانی برای ترغیب دانشجویان به درس خواندن بود. او می خواست نشان دهد تنها دانشجوی زرنگ بودن کافی نیست، بلکه انسان باید مدام در حال پیشرفت و تَرَقّی باشد.

نانی استاد مشاور پایان نامه من نیز بود و در همان ماههایی که روی پایان نامه کار می کردم با خانواده خونگرم و مهمان نواز استاد آشنا شدم. همسرشان خانم روزالینا و فرزندانشان سیمونه و لوزنزو در بعد ازظهر های طولانی از من در خانه شان به گرمی پذیرایی می نمودند و نانی اشتباهات متعدد ترجمه های مرا تصحیح می کرد. روزهای پر کاری بودند. پیرامون موضوعات مختلفی بحث می کردیم: راجع به شعرای مورد علاقه مان؛ او و حافظ و عبید زاکانی اش، من و فردوسیم. راجع به زرتشت و زمان ازلی ، راجع به زوروان، زبان عیلامی و فارسی باستان. جدای از این بحثها، سیگار می کشیدیم، قهوه می خوردیم، راجع به سیاست گپ می زدیم و البته هیچ وقت به توافق نمی رسیدیم و راجع به تیم فوتبال یوونتوس که علاقه مشترکمان بود صحبت می کردیم.

بعدها که درسم را تمام کردم، مانند یک خانه به دوش از سویی به سوی دیگر در اروپا سفر می کردم و البته ناپل همچنان خانه اصلی بود. در آن دوران گاهی به بهانه تماشای دسته جمعی مسابقه فوتبال، من و همسر مهربانم به همراه نانی ، آقای برونو گنیتوو سایر دوستان و همکاران دور هم جمع می شدیم و شبمان را در فاصله گلی تا گل دیگر به گفت و گفتگو در مورد ایران و اسلام می گذراندیم.

در سالهای اخیر هروقت به دانشگاه اروینتال ناپل سر می زدم، به دیدارشان می رفتم و ایشان هم مرا در جریان دریافت های جدید و پیشرفت ترجمه شان از اشعار حافظ می گذاشتند و من هم راجع به درس هایم، مهرهای دوره ساسانی و خسرو پرویز برایشان تعریف می کردم.

تا اینکه به عنوان رایزن فرهنگی به تهران آمدم. روزی ایمیلی از ایشان بدستم رسید با این مضمون که قرار بود برای دریافت جایزه فارابی به ایران سفر کنند. در همان سفر به اتفاق برای برگزاری سمیناری به مناسبت بزرگداشت هزارمین سالگرد سرایش شاهنامه برنامه ریزی کردیم. آن سفر فرصتی بود تا دیداری تازه کنیم و ارتباطمان، هر چند از راه دور، مجددا از سر گرفته شود. بعد از آن یک شب برای شام مهمان خانواده و گربه های ایرانی دوست داشتنی نانی در تراس زیبای خانه شان در رم بودم.

و بعد یک روز، در راه بازگشت از سفری به ارمنستان خبر غیر منتظره بیماری ایشان را دریافت کردم. آخرین بار در روز 3 دسامبر تلفنی با من تماس گرفتند تا از احوال من و خانواده جویا شوند. تماس محبت آمیزی که هرگز از یاد نخواهم برد.

20 روز بعد، در فرودگاه امام خمینی تهران، در صف انتظار برای سوار شدن به هواپیما به مقصد ایتالیا جهت گذراندن تعطلات عید کریسمس، در این فکر بودم تا در آن سفر حتماً به ملاقاتشان بروم، کاری که متاسفانه در ماه سپتامبر انجام نداده بودم. و در همان لحظه تلفن زنگ خورد نانی دیگر در میان ما نبود.

یاد و خاطره اش برای من همیشه زنده خواهد بود. نانی، متشکرم... برای همه چیز!!!!!

امروز که از نانی یاد می کنیم تنها به معرفی ترجمه دیوان شاعر محبوبش، حافظ، و پخش مستندی پیرامون شخصیت خود او، بسنده نکرده و فرصت را غنیمت می شماریم تا از قلم حافظ که با یک مکانیسم ایتالیایی ساخته شده است، رونمایی کنیم. این هدیه ایست به شاعر مورد علاقه اش، به وطنش و به کشوری که به آن عشق می ورزید که اگر اینجا در بین ما بود حتما این اقدام را ارج می نهاد چرا که او عاشق نوشتن، عاشق ایتالیا، عاشق ایران و بطور کلی عاشق زیبایی بود.»

استاد جیووانی ماریا درمه/دکتر صادق سجادی


دکتر صادق سجادیی
عکس از جواد آتشباری

« در 12 فوریة 1935م در شهر کوری متولد شد و در 21 دسامبر 2011م پس از 76 سال زندگی پربار فرهنگی، بر اثر بیماری د رم درگذشت.

 

جیوانی درمه سالهای دراز در دانشکده های زبان و ادبیات دانشگاههای مختلف ایتالیا، به تحقیق و تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود و آثاری گرانبها در همین زمینه پدید آورد که به آنها اشاره خواهد شد؛ آثاری که فرهنگ و اندیشة ایرانی و ادب فارسی را بیش از پیش به ادب دوستان و ادبای ایتالیا شناساند و در این پهنه حقی بزرگ بر ایرانیان دارد.

نگاهی به حیات فرهنگی استاد درمه نشان می دهد که او از آغازهای جوانی به فرهنگ ایرانی و ادب فارسی سخت علاقمند بوده است، چنانکه در 1955م ، در آستانة بیست سالگی، به تهران آمد و سه سال نزد دانشمندانی چون سعید نفیسی و محمد معین، دانش آموزی کرد و از محضر ادبای نامدار و استادان برجستة ایرانی فواید بسیار برد. احاطة درمه بر قسمتی از ادبیات فارسی در عصر مغول،که از این راه و نیز مطالعات وسیع بعدی اش حاصل آمد، با استعداد ذاتی اش در ادب و ادراک ادبی در آمیخت و او را تبدیل به ادب شناسی برجسته و مسلط بر تاریخ ادبیات فارسی آن دوران گردانید. چنانکه یک وقت که در بارة بعضی مشکلات شعر حافظ و فواید اقدم نسخة دیوان ، که من و همکارانم منتشر کرده بودیم سخن می گفتیم، به درستی معتقد بود که برای حل بعضی از آن دشواریها ، احاطه بر تاریخ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی سراسر ایران و از جمله عراق و بین النهرین ضروری است؛ و او خود اوضاع آن عصر و احوال و آثار گویندگان و سرایندگان عصر مغول را خوب می شناخت و مخصوصاً در توضیح بعضی ابیات یا غزلیات لسان الغیب به مدد شعر بعضی از شاعران متقدم و متأخر بر او، دستی قوی داشت.

به هرحال استاد درمه از 1969م به تحقیق و تدریس در دانشکدة زبانها و ادبیات دانشگاه ونیز مشغول شد. سال بعد به ازبکستان رفت و چند ماه در بخارا و سمرقند تحقیقات خود را ادامه داد. از 1970 تا 1980م در دانشگاه ونیز با عنوان استادیار خدمت کرد و سپس به دانشگهاهای بولونیا، رم و سپس ناپل منتقل شد.

هنوز در جامة استادیار جوان دانشگاه ونیز بود که مشغول تحقیق در لطایف عبید زاکانی شد که بعداً آنرا به ایتالیایی هم ترجمه کرد. در همان اوان ، مطابق 1358ش، نامه ای به زبان فارسی روان به ایرج افشار نوشته و از او تقاضا کرده بود که کپی چند مقاله از دانشمندان و محققان ایرانی چون مجتبی مینوی و پرویز ناتل خانلری و محمد جعفر محجوب در بارة عبید را برای او تهیه و به ایتالیا ارسال کند. من سالها بعد در مجلة آینده عین نامة او را که مرحوم استاد ایرج افشار منتشر کرده بود و خود همانجا، ضمن درج آدرس درمه، از دیگر محققان ایرانی خواسته بود اگر منابعی دیگر هم می شناسند به درمه معرفی کنند، دیدم. اندکی بعد از استاد افشار پرسیدم مقالات مورد نظر برای درمه فرستاده شد؟ فرمودند بلی آن مقالات و چند مقالة دیگر در بارة عبید همان وقت برای او فرستاده شد. مقصود آن است که استاد درمه، محققی جستجو گر بود و با آخرین تحقیقات استادان برجستة ایرانی، مخصوصاً از راه فهرست مقالات فارسی استاد ایرج افشار، بخوبی آشنایی داشت. همینجا باید متذکر شوم که استاد درمه در بارة اهمیت و فواید بیکران این اثر گرانبهای مرحوم استاد ایرج افشار، همواره صحبت می کرد.


اهدای قلم حافظ توسط مانا گلستانی به سخنرانان شب درمه
عکس از جواد آتشباری

گفتیم که درمه مخصوصاً در زمینة قسمتی از ادب فارسی در عصر مغول به تحقیق و تدریس و تألیف و ترجمه اشتغال داشت. از آن میان حافظ شناسی را عرصه ای خاص و ممتاز تلقی می کرد و به همین سبب از بحث و مذاکره و احیاناً استفاده از همة کسانی که به شکلی با شعر لسان الغیب مأنوس بودند یا در زمرة اهل نظر در آن باب به شمار می رفتند، درنگ نمی کرد. ترجمة دیوان حافظ به ایتالیایی به قلم او، به عقیدة صاحب نظران، با توجه به دشواریهای بی شمار ترجمة شعر، مخصوصاً زبان شهر حافظ، ترجمه ای عالی است. درمه معتقد بود که حافظ معناً شاعری ایرانی یعنی محلی و بومی نیست، بلکه شاعری جهانی است و جز آنکه بسیاری از ادیبان و شخصیتهای فرهنگی غرب از او الهام گرفته اند، بعضی از مضامین خاص حافظ را می توان به وضوح در آثار شعرای غربی یافت. در واقع درمه به مثابه فیلسوفی جهان نگر معتقد بود که فرهنگ مرز نمی شناسد و در آنچه به این مقوله تعلق دارد، میان شرق و غرب تفاوتی نیست و همه فارغ از مرزهای جغرافیایی و ایدئولوژیکی و قومی، در این عرصه می توانند یکدیگر را درک کنند؛ و شعر و اندیشة حافظ یکی از برجسته ترین جلوه گاههای فرهنگ جهانی است . حتی آنجا که واژه یا تعبیری عقیدتی در شعر شاعران بزرگ به کار می رود، آن واژه یا تعبیر، بُعد جهانی و بشری می یابد. او چندان معتقد به تأویل های صوفیانة شعر حافظ و لغات و تعبیرات آن نبود؛ و مخصوصاً عقیده داشت که بسیاری از شاعران از معنای رمزی کلمات متداوَل صوفیه استفاده کرده اند، اما خود در زمرة آنان نبوده اند. یعنی هرچه صوفیانه می نماید، لزوماً صوفیانه نیست.

درمه در تحلیلی از واژگان پر بسامد در شعر شاعران کهن، مخصوصاً تعبیر «باغ» را مهم می دانست که به دیدة او حامل معانیی است که ریشه در حساسیت روحی و حتی اعتقادی بشر دارد و واجد قوی ترین احساسات و تأثیرات است. درمه معتقد بود که باغ در ساحت شعر شاعران بزرگ به مثابه صحنة تأتری است که بازیگرانش، گل و بوته و درخت و پرنده و انسان و چشمه و اجزاء دیگر در روابط متقابل با یکدگر و بر حسب دیدگاه شاعر می توانند مضمون و موضوعی واحد را القاء کنند. او در شعر حافظ، باغ را جانِ جهان و عالَم صغیری می دید که شاعر، کنجکاوانه و هوشیارانه به جریان حیات واقعی آدمی در آن می نگرد. مثلاً در غزلِ به مطلعِ

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام را

اشتیاق خود را به حقیقت زندگی عادی نشان می دهد. همین اشتیاق برای واقع نگری، زمان را به عنصری مهم در شعر او بَدَل کرده است؛ چیزی که در شاعران دیگر جایی ندارد یا کمتر دارد. مثلاً غزل

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

و بیت آخر آن:

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد

به دیدة استاد درمه، حافظ با وجود آگاهی بر لزوم ترک دنیا، با اراده ای قوی و از راه احساسات نیرومند اخلاقی، معتقد بود که تنها وسیلة نیل به کمال انسانی آن است که آخرین لحظة حیات، زندگی را تجربه کند. به نظر او اعتنا و تمسک به برزخ تخیلات صوفیانه سرانجام به شکست منتهی می شود.


اهدای قلم حافظ توسط مانا گلستانی به سخنرانان شب درمه
عکس از جواد آتشباری

جز ادبیات کهن فارسی، استاد درمه با ادبیات نو و قوالب و مضامین شعر نو فارسی و آثار نوپردازان ایران و افغانستان و تاجیکستان به خوبی آشنا بود. چه اعتقاد جازم داشت که جهان ایرانی، جامعه ای مولّد ادب است؛ و معتقد بود که خصیصة مهم چنین جامعه ای آن است که ذوق و پسند شعری، و نیز معانی مجازی واژه ها و ترکیبها متحول می شود، و تعابیر و مضامین نو پدید می آید. به همین سبب او ظهور شعر نو را جزئی از جریان طبیعی تحول ادب می دید. بنابراین، همانطور که در جایی تصریح کرده است، پست مدرنیسم در ادبیات را نه پدیده ای مستقل، بلکه مبتنی بر ادبیات پیشین اما متحول و متکامل می دانست و اعتقاد داشت که طرفداران این مکتب نو باید با ادبیات کهن و نو کاملا آشنا باشند و سبک ها و قالبها و مضمونهای آن و اسباب تحول آنها را خوب بدانند.در حالی که غالب کسانی که به ادبیات پست مدرنیستی گرایش یافته اند، یا حتی بعضی از نمایندگان آن، از تاریخ و جریانهای ادبی پیشین اطلاع ندارند یا دانسته هاشان چنان سطحی و اندک است که نمی توانند خاستگاهها، مبانی و اسباب ظهور آنرا تبیین کنند.

من و استاد درمه، دو بار در تهران، وقتی برای جشنوارة فارابی به اینجا دعوت شده بود، ملاقات داشتیم. گذشته از آنکه من از داورانی بودم که ایشان را به مناسبت آثار محققانه اش برگزیده بودم، فرصتی می جستم تا با او از نزدیک آشنا شوم؛ و از قضا استاد هم مرا می جست تا در بارة نسخة بسیار کهن دیوان حافظ، که من چاپ کرده بودم، و ایشان در ترجمة دیوان به ایتالیایی از آن بسیار استفاده کرده بود، مذاکره و تبادل نظر کند. در این ملاقات ها در بارة تاریخ ادبیات فارسی در جهان ایرانی، شعر نو و بعضی مباحث ادبی سخن رفت و بعضی از آنچه در سطور بالا ذکر کردم، نمایی از آن سخنهاست. بعدها که تصمیم گرفتم چاپی عکسی از آن نسخة دیوان بیرون دهم، یعنی چند ماه قبل از مرگ استاد، وقتی تازه از بیمارستان مرخص شده بود، دو سه نامه رد و بدل کردیم. پاسخ احوالپرسی را به سرعت می داد و می گذشت. نسبت به بیماری و ضعف مفرطش هیچ پروا نداشت.رند بود و رندانه و مردانه کالبد تهی کرد.

 

ساختارهای وندی، مشتق های فعلی

 دکتر محسن حافظیان

انتشارات مولتی ساژ (کانادا) و نشر گل آفتاب (ایران)، 1388

 زبان پارسی عضوی از خانوادهی زبانهای ایرانی است که خود این خانواده شاخۀ تناور و برومندی از درخت زبانهای هندواروپایی است. در این زبانها واژهسازی بر پایۀ افزودن وندها (پیشوندها، میانوندها، و پسوندها) به بُنها و ریشهها صورت میگیرد. وندها میتواند بر سر نام و صفت و کارواژه (فعل) درآیند و معناهای آنها را گسترش دهند یا وارونه کنند. مانند پیشوند «آ» که چون بر سر فعل «کندن» درمیآید و «آکندن» را میسازد معنای آن را وارونه میکند. یا «اَ» که چون بر سر نام «مُرداد» (مرگ) افزوده شود «اَمرداد» (بیمرگی) را میسازد یا پسوند «ـترین» که چون بر صفت «نیکو» افزوده شود «نیکوترین» را میسازد.

دانش و شناخت کافی از این وندها و ریشه در کار واژهسازی به ویژه واژهسازی علمی و فنی بسیار سودمند است. بزرگان زبان پارسی چون فردوسی و مولانای بلخی و دیگران به خوبی با این نکتههای زبان آشنا بودهاند و میبینیم که فردوسی «اَژدَهافَش» (اژدهامانند) را میسازد و مولانا «آدمکده» را و خاقانی شروانی «مریمکده» را. از سوی دیگر اگر از ساختارهای درست زبانی آگاه نباشیم ممکن است بدانها آسیب برسانیم و نیز واژههایی ساخته شوند که از نظر ساختاری و زبانی نادرست باشند.

کتاب «ساختارهای وندی مشتقهای فعلی» تلاشی برای درک بهتر و به دست دادن منبع و مرجعی برای ساختارهای مربوط به وندهایی که بر فعلها درمیآیند. این کتاب در ۲۰۳ صفحه در بهار سال ۱۳۸۸ در انتشارات گُل آفتاب در مشهد و انتشارات مولتیساژ در مونترال کانادا چاپ-پخش شده است.

در پیشگفتار این کتاب چنین میخوانیم:

از تواناییهای واژگانسازی زبان فارسی بسیار شنیده و خواندهایم. در نوشتهای که پیش رو دارید، تلاش کردهام تواناییهای زبان فارسی را در لایهای از لایههای زبانی بازنمایانم. در نخستین کتابم در این مجموعه، از فعلهای ساده[ی] زبان فارسی و ساختارهای آن نوشتم. در این نوشته، ساختارها، گونههای وندی و بسامد این وندها را، در واژگانی که از فعلهای ساده[ی] فارسی به دست آمدهاند، بررسی کردهام. امیدوارم که دادههای این پژوهش راه را بر پشتیبانان سختکوش زبان فارسی هموارتر کند.

همان گونه که گفته شده این کتاب شامل فعلهای سادۀ زبان پارسی به همراه واژگان ساخته شده بر اساس آنها است که از فرهنگ دهخدا بیرون کشیده (استخراج) شدهاند. کتاب از سه بخش عمده تشکیل شده است:

• بخش نخست به تعریفها و بیان ساختارهای وندی در زبان پارسی میپردازد و بنیانهای نظری ساختارشناسانۀ اثر توضیح داده شدهاند. بنهای و وندها و گونههای وندی (پسوند، پیشوند، میانوند) تعریف شدهاند. فعلهای ساده به سه گروه تقسیم شدهاند:

- گروه آ که بن۲ آنها نتیجهی حذف چند نویسه از بن۱ است مانند آوردن: بن۱= آورد، بن۲=آور.

- گروه ب که بن۲ آنها نتیجهی تبدیل چند نویسهی پایانی بن۱ به گروه نویسهای دیگر است مانند زدن: بن۱=زد بن۲: زن.

- گروه ج که بن۲ آنها نخست با حذف و سپس تبدیل گروه نویسههای پایانی بن۱ به دست میآید مانند مُردن: بن۱=مُرد بن۲=میر.

سپس گروههای مختلف اشتقاقی و نیز ساختارهای گوناگون اشتقاقی توضیح داده شدهاند مانند فعلهای مشتق میانوندی و پیشوندی و پسوندی. برای هر گروه نمودار توزیع فراوانی آن نیز رسم شده است. سپس به سنجههای گزینش واژهها از فرهنگ دهخدا پرداخته شده است. این بخش ۳۷ صفحه است.

• بخش دوم شامل فهرست ۵٨۶ فعل ساده است که از آنها مشتقهایی در زبان پارسی وجود دارد. فعلهایی که مشتقی از آنها دیده نشده در این مجموعه نیامدهاند. برای نمونه در این کتاب فعل آژدن/آجیدن نیز گزیده شده است زیرا از آن جداشدۀ آجین (مانند شمعآجین یا بلورآجین) را در زبان داریم. این بخش ۳۷ صفحه است.

• بخش سوم - که مهمترین و عمدهترین بخش کتاب (نزدیک ۱۳۰ صفحه) است - تشکیل شده از فعلهای ساده به همراه تمام جداشدههای آنها و ساختار به کار رفته است. برای نمونه یک درآیه (سرواژه) را در اینجا میآورم:

آغِشتَن [āgheštan]: ج. گذ. بن۱: آغشت بن۲: آغار -> آغاریدن
◊ آگَشتَن
- آغشتن نا. ۱ | آغشتنی ص. ۱ | نیاغشتن نا. ۱
- آغشته ص. ۲-۱ | آغشتگی نا. ۳-۱ | نیاغشته ص. ۶-۱
- آغار نا. ۱-۲ | آغارش نا. ۲-۲ | آغاره نا. ۲-۲

نشانهای اختصاری:

ج = گروه فعلی ج 
گذ. = فعل گذرا (متعدی)
نا. = نام
ص. = صفت
◊ = گونهی دیگر فعل

عدد جلوی هر مشتق نشاندهندهی شمارهی ساختار به کار رفته برای ساخت آن است که در بخش نخست کتاب توضیح داده شده است.

همچنان که گفتیم، داده های موجود کتاب تنها مبتنی بر داده های مشتقی است  که در لغت نامۀ دهخدا موجود بوده است (نزدیک به 6000 واژه مشتق). با این حال اگر با توجه با شمار ساختارها، شمار وندها و شمار افعال به آمار واژگان «ممکن» برآمده از اشتقاق فعلی به شرح زیر دست می یابیم. این کتاب فهرست ۵٨۶ فعل ساده داده شده است. شمار وندهایی که با بُن۱ یا بن گذشته (ماضی) ترکیب میشوند ۳۴ وند است (١٩٩٢۴ = ۳۴ * ۵۸۶). هم چنین تعداد ۶۲ وند وجود دارد که با بُن۲ یا بن مضارع فعلها ترکیب میشود (۳۶۳۳۲ = ۶٢ * ۵۸۶). فعل ساده نیز با ۱۶ وند ترکیب میشود (۹۳۷۶ = ۱۶ * ۵۸۶). و این تنها ساختارهای وندی بر پایۀ فعل ساده است. و میتوان اینها را با هم ترکیب کرد و یا بر سر یک بُن بیش از چند وند درآورد. ساختارهایی هم هست که بر پایهی اسم یا نام است و میتوان این ساختارها را با هم ترکیب کرد. از این روش میتوان به فراوانی و انبوهی واژههای ممکن پی برد.

همان گونه که بالاتر گفتیم این کتاب به ویژه برای علاقهمندان و پژوهشگران در زمینۀ واژهسازی زبان پارسی بسیار سودمند است و میتواند به عنوان کتاب مرجع به کار رود.

یوسف امیری

 

جدال با سعدي در عصر تجدد

علی دهباشی

كتاب جدال با سعدي در عصر تجدد اثر كاميار عابدي توسط انتشارات دانشنامه فارس و با همكاري مركز سعدي شناسي در قطع وزيري چاپ و منتشر شده است.

اين كتاب دربرگيرنده بحث‌ها و جدل‌هاي مختلفي است كه از نيمة دوم سدة نوزدهم ميلادي تا امروز، دربارة سعدي صورت گرفته است.

جدال با سعدي در عصر تجدد در دو بخش « تحليل‌ها» و «جستجوها» تدوين شده كه در بخش نخست به اجمال، تحليلي از آثار سعدي و موقعيّت فكري و فرهنگي او ارائه شده و از بازتاب نام و آثارش در عصر او و عصرهاي بعد، ياد شده است.

اين بخش خود دربرگيرنده چهار فصل با عناوين: « چند نكته دربارة معلّم و نماد پختگيِ زبان فارسي»، « اشاره‌هايي در زمينة نفوذ و اعتبار سعدي در دورة خود و ادوار بعد»، « نگاهي به شاعران و نثر نويسان عصر تجدّد در مكتب سعدي» و « بحث دربارة سعدي در عصر تجدّد: تفاهم يا جدال؟» است كه در دو فصل نخست، مولف سعدي را معلّم و نماد پختگيِ زبان فارسي دانسته و معتقد است كه از نيمة‌ دوم زندگي‌اش تا پيش از عصر تجدد، نفوذي بس گسترده و سهمگين بر ذهن ايرانيان و فارسي‌گويان و فارسي دانان داشته است.

در فصل‌هاي سوم و چهارم، از روزگار كهن به عصر تجدّد پرداخته و بهره‌مندي اديبان و شاعران و دانشوران و نويسندگان ايران را در اين عصر از آثار سعدي نشان داده است.

در ادامه با رعايت امانت، تحليلي از آراء منتقدان سعدي (چه منتقدان مطلق، چه منتقدان نسبي و چه منتقدان مشروط) و برخي از دليل‌هاي «نقد»، «بي‌مهري»، «نكوهش» و «ناسزا» نسبت به او ارائه شده است.

در بخش دوم «جستجوها» مولف به گردآوري و نقل «نقدها و پاسخ‌ها و حمله‌ها و دفاع‌ها»يِ مربوط به سعدي در عصر پرداخته است كه بيانگر يك جريانِ پرتداوم تاريخي در يك دورة صد و پنجاه ساله دربارة سـعدي است.

هم‌چنان كه از عنوان‌ كتاب برمي‌آيد، اين كتاب بر پاية نوعي نگاه تاريخي به موضوعي ادبي شكل گرفته است. بنابراين، اشاره‌ها و بحث‌هاي ادبي، اغلب، در جهتِ تكميلِ «نگاه تاريخي» بوده است.

با توجه به آن كه بازانديشيِ منصفانه نسبت به سنّت‌هاي ادبي و فرهنگي، نكته‌اي نيست كه هيچ ملّتي) از آن بي‌نياز باشد، تحليل و جست‌وجوي تاريخي جدال با سعدي در عصر تجدد،گامي موثر در مسير بازخواني ويژگي‌ها و ارزش‌هاي گوناگون استاد مسلّم نثر و نظم فارسي است و راه را براي بحث‌ها و هم‌انديشي‌هاي علمي دربارة او مي‌گشايد.

 

زلزله در ادب فارسی

علی دهباشی


عکس از ستاره حیدری

مصيبت جانگداز زمين‌لرزة مردادماه 1391 آذربایجان شرقی و شهر‌ها و روستاهاي اهر، ورزقان، هریس و تبریز، مردم سراسر ایران را غرق ماتم و اندوه کرد. در این مصیبت بزرگ دلی نماند که آتش نگیرد و چشمی نماند که خون نگرید.

قهر طبیعت هر چند سال یک بار،‌ بدین صورت جانهای عزیزان ما را بر باد می‌دهد. سرنوشت سرزمین ما تا بوده چنین بوده است. از زمین‌لرزه‌های قرون اخیر اطلاعات دقیق‌تری داریم، اما هر چه دورتر می‌رویم آگاهی‌های ما کمتر است.

در شعر هزار سال گذشتة ما، سوگنامه‌هایی دربارة زمین‌لرزه‌های شهرهای مختلف هست که هم مکمّل متون تاریخی برای تحقیقات زلزله‌شناسی است و هم سوز و گداز شاعران را در غم هموطنان بیان می‌کند. در اینجا نمونه‌هایی را از شعر کهن از قرن‌های پنجم تا سیزدهم دربارة زمین‌لرزه‌های تبریز و شیراز می‌آوریم و در شمارة‌ دیگر سروده‌هایی از گویندگان امروز چاپ خواهیم کرد.


عکس از ستاره حیدری

بررسی اشعاری در یک موضوع واحد در کنار هم، از چند شاعری که به فاصلة هشت قرن از هم می‌زیستند، تحوّل زندگی و تحوّل شعر فارسی را در قرون مختلف نشان می‌دهد.

در آثار این پنج شاعر، قصیدة معروف قطران تبریزی از نظر استواری زبان و به عنوان کهن‌ترین اثر بازمانده در این زمینه در شعر فارسی اهمیت خاصی دارد. مثنوی بقایی بدخشی هم، یادگار مصیبت مردم تبریز در قرن یازدهم، با مضامین معروف به سبک هندی است. اما در این میان شاعرانه‌تر از همه قصیدة داوری شیرازی است و ارزش آن وقتی روشن‌تر می‌شود که آن را با نظم بیروح پدرش وصال شیرازی بسنجیم.

داوری در این قصیده هم شاعری است لطیف طبع و مضمون‌آفرین، و هم نقاشی چیره‌دست،‌ و هم خبرنگاری هوشمند و باریک‌بین. سراسر قصیدة او لبریز از تصاویر زنده و جانداری است از عظمت فاجعه و روایت لحظه به لحظة یک حادثة جانگداز: شب وحشتناکی است، هوا گره بر ابرو افکنده، ستارگان اشک می‌ریزند. مردم همه در خواب‌اند و هیچ چراغی سوسو نمی‌زند.


عکس از ستاره حیدری

نزدیک به صبح زلزلة «مهیب نعره‌زن و خانه‌کوب و خارا در» بر سرشیراز آوار می‌شود. گویی هزار کوه را بیکباره بلند کردند و بر سر شهر کوبیدند.

شاعر از جای می‌جهد و راه گریزی می‌جوید، اما در و دیوار به او راه نمی‌دهند. زمین مثل کشتی لنگر گسسته دچار امواج تلاطم است، ‌دیوارهای خانه مثل رقاصه‌های بازیگر در جست و خیزند. شهر مثل آبگینة خالی زیر پتک آهنگر در هم می‌شکند. چنارهای بزرگ شیراز مثل شاخ نیلوفر در هم می‌پیچند. دفتر شاعر از هم می‌گسلد،‌ اشعار او نثر می‌شود و از دفتر بیرون می‌ریزد.

خاک سیاه مثل گرگ گرسنه دهان می‌گشاید، و سیزده هزار شیرازی را می‌بلعد.

روزهای بعد مردم جز به دو رنگ بر تن ندارد: سپید و سیاه. نیمی از مردم با کفن سپید زیر خاک آرمیده‌اند، و نیم دیگر که از چنگال مرگ رسته‌اند جامة سیاه ماتم بر تن دارند...

اکنون برگزیده‌ای از سوگنامه‌های پنج شاعر را بخوانیم:

زلزلة 434 تبریز از قطران تبریزی

بود محال تو را، داشتن امید محال
از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود
دگر شدی تو ولیکن همان بود شب و روز
نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز
زناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
در او به کام دل خویش هر کسی مشغول
یکی به طاعت ایزد، یکی به خدمت خلق
یکی به خواستن جام بر سماع غزل
به روز، بودن با مطربان شیرین‌گوی
به کار خویش همی کرد هر کسی تدبیر
به نیم چندان کز دل کسی برآرد قیل
خدا به مردم تبریز برفکند فنا
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز
دریده گشت زمین و خمیده گشت درخت
بسا سرای که بامش همی بسود فلک
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار
کسی که رسته شد از مویه گشته بود چو موی
یکی نبود که گفتی به دیگری که مموی
ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام
گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر

به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال
جهان بگردد، لیکن نگرددش احوال
دگر شدی تو ولیکن همان بود مه و سال
به ایمنی و مال و به نیکوی و جمال
زخلق و مال همه شهر بود مالامال
امیر و بنده و سالار و فاضل و مفضال
یکی به جستن نام و یکی به جستن مال
یکی به تاختن یوز بر شکار غزال
به شب، غنودن با نیکوان مشکین‌خال
به مال خویش همی داشت هر کسی آمال
به نیم چندان کز لب تنی بر آرد قال
فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال
رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال
کسی که جسته شد از ناله گشته بود چو نال
یکی نبود که گفتی به دیگری که منال
ز ماندگان نبینم کنون بها و جمال
که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال

 

زلزلة 1060 تبریز، از بقایی بدخشانی

چه پیش آمد زمین و آسمان را
حوادث با هم از هر گوشه جستند
نوردیدند در هم خشم و کین را
سواد دلنشین ملک تبریز
ز وحشت لرزه بر مردم درآویخت
زمین از لرزه چون دریا خروشید
چنان بگرفت طوفان زمین اوج
همی جستند از غم با دل چاک
برون می‌آمدند از خانة گور
چو من با شاهد حیرت در آغوش
تزلزل آنچنان شد خانه‌افکن
برون جستی ز حیرت مضطرب حال
چو دیوار از تزلزل سر بسر زد
حکیمان را طپیدنهای دیوار
درین بام کهن بام و دری نیست
چه غم ما را شب گور از شر و شور
صراحی شد خموش از خنده فی‌الفور
نبینی خانه‌ای برپا در آفاق
زمین القصه زان رنج جگر سوز
الهی این بلا دور از زمین باد

که بد می‌بینم اوضاع جهان را
طلسم خاک را در هم شکستند
ز جا کندند بنیاد زمین را
شد از فرط تزلزل وحشت‌انگیز
که رنگ سرمه از چشم بتان ریخت
منار از خاک چون فواره جوشید
که رفتی هر طرف دیوار چون موج
خلایق چون سپند از تابة خاک
فقیران همچو خاک آلوده زنبور
همه گشتند هر سو خانه بر دوش
که جان بیرون دوید ازخانة تن
ز صورتخانة آیینه تمثال
در از بیطاقتی خود را به در زد
دهد هر لحظه یاد از نبض بیمار
که در بالین هر خشتش سری نیست
که ما دیدیم خود را زنده در گور
قدح بی‌اختیار افتاد از دور
بجز ویرانة دلهای عشاق
طپیدی چون دل عاشق شب و روز
زمین را درد و رنج آخرین باد

 

زلزلة 1239 شیراز، از وصال شیرازی

که این نکته داند که باور کند
یکی داستان دارم از رستخیز
به خاک اندر آمد یکی زلزله
زمین همچو دریا درآمد به موج
از آن شهر و بازار و ایوان و کاخ
ز مسجد ز بازار و ایوان و باغ
ز هر طاقشان مرغ کوکو زند
کس آن طاقها چون ببیند خراب
نگون گشتن خرگه مهتران
یکی زان میان کلبة‌ تنگ من
چنان آسمان کوفتش بر زمین
من اکنون نشسته بر آن تل خاک
جگر پارگانم جگر خوارگان
گرفتم بر افشانم از دیده آب

که نادیده تصدیق محشر کند
به دل کارگر همچو شمشیر تیز
جهان روز محشر شد از ولوله
جهان غرقة موج از فوج فوج
بجا ماند دشتی همه سنگلاخ
اگر جویی، از جغد می‌جو سراغ
که کو بانی طاق تا او زند؟
کی ایمن رود زیر گردون به خواب
قیاسی است بر حالت کهتران
کز او نام می‌بود، شد ننگ من
که گویی نبوده است آن سرزمین
پس و پیش من نالة‌ دردناک
ز خان و زمان گشته آوارگان
کی از سیل آباد گردد خراب؟

 

زلزلة 1264 شیراز، از وقار پسر وصال شیرازی

دل درهم و خاطر به غم و سینه بتاب است
گیتی همه با زلزلة روز نشور است
آن خانه که بر جای بود خانة مور است
دلها همه بشکسته، مساجد همه ویران
آن قصر که تا قصر فلک کنگره افراشت
خلقی ز بنا کردة خود خوار و هلاک‌اند
هرچند که فصل گل و ایام سرور است
از خون جگر جانب می کس نکند میل
کس را برد ار خواب بر این خاک مشوش
یک لحظه زمین نیست به یک وضع و به یک شکل
از زلزله در پارس دگر سایه‌گهی نیست
قوتی نه ولوتی نه در این روز جگرسوز

شهری به خروش است و جهانی به عذاب است
عالم همه با غلغلة روز حساب است
وان کاخ که برپای بود کاخ حباب است
یزدان هم از این حادثه‌ها خانه‌خراب است!
ویران شد و آرامگه بوم و غراب است
چون کرم بریشم که هلاکش ز لعاب است
دل مایه نقل است و شراب است و کباب است
«غم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است!»
طفلی است که در دامن گهواره بخواب است
شد راست که گیتی بمثل نقش بر آب است
گر بر سر کس سایه‌ای افتد ز سحاب است
گر بوی طعام است ز دلهای کباب است

 

زلزلة 1269 شیراز، از داوری پسر وصال

شبی کشیده به رخساره نیلگون معجر
هوا گره بر جبین و ستاره اشک‌آلود
چراغها همه خاموش و حجره‌ها تاریک
نه هیچ بیدار اندر فراخنای زمین
من و سه چار تن از دوستان یکدل خویش
قریب آنکه بر آید زبانة‌ خورشید
چنان به لرزه درآمد زمین که پنداری
نعوذبالله خارا شکاف زلزله‌ای
هزار کوه بیکباره گفتی از سر جای
بسی نماید که دندان برون جهد ز دهان
ز تنگنای حصار از مخالف انبوه
ز جای جستم و کردم یقین که اسرافیل
شتاب کردم و رفتم ز حجره چندین بار
حصار خانه چو منجنیق سنگ‌انداز
بایستادم و دیدم که شد ز هر جانب
ز زور زلزه سر تا به پای در جنبش
به یک دو لرزه بهم در شکست شهر چنان
ز پیچ وتاب زمین گرد یکدگر به‌ پیچید
به نیمة شب تار آنچنان زمین بشکافت
شکست کوه و افق بر نشیب شد چندان
بیاض شعر مرا آنچنان ز هم بگسیخت
چو گرگ گرسنه خاک سیه دهان بگشاد
چه خانه‌ها که در آن صد نفر فزون و یکی
به جز دو رنگ سیاه و سپید نیست لباس
سیاهپوش یکی نیمه بر فراز زمین
مگر نعیم و جهیم دگر پدید آرد
وگرنه اینهمه کز خلق مرد، پندارم

به قیر روی فرو شسته تودة اغبر
افق دریده به گریبان، زمین سیاه بسر
دماغها همه پر از خواب و دیده‌ها پی در
نه هیچ روغن اندر چراغدان قمر
به خواب، خفته به راحت به گوشه‌ای اندر
به گاه آنکه بمیرد فتیلة اختر
بشد ز مرکز خود سوی مرکزی دیگر
مهیب و نعره‌زن و خانه‌کوب و خارا در
بلند گشت و بیفتاد بر سر کشور
ز زور زلزله و چشمها ز کاسة سر
دوید طفل برون از مشیمة مادر
دمید صورو بپا شد کشاکش محشر
به جانب در و، دیوار ره نداد بدر
فشاند سنگ و به من برنماند راه مضر
زمین چو کشتی لنگر گسسته زیر و زبر
حصار خانه چو رقاصه‌های بازیگر
که آبگینه خالی ز پتک آهنگر
چنارهای قوی همچو شاخ نیلوفر
که مهر تافت از آن سوی تودة اغبر
که هر دو قطب بیکباره آمدم به نظر
که نظمها همه شد نثر و ریخت در دفتر
بخورد ز آدمیان سیزده هزار نفر
برون نرفت که آرد ز اهل خانه خبر
به پیکر غنی و مفلس از گروه بشر
سپیدپوش دگر نیمه زیر خاک اندر
خدا به کیفر و پاداش مؤمن و کافر
که نی دگر به جنان جای ماند و نی به سقر

 

همایش انجمن جوامع فارسی زبان حیدرآباد و زیارت مدرسه مسجد خواجه محمود گاوان

رسول جعفریان

هدف شرکت در یک همایش علمی در شهر حیدرآباد در جنوب هند بود، شهری با سابقه زبان فارسی که صدها کتیبه فارسی، در آن شهر و شهرک های اطراف شاهد تسلط زبان فارسی در روزگاران دراز در این شهر است. شهری با هزاران نسخه خطی فارسی در کتابخانه سالار جنگ. و شهری یادگار از یک ایرانی با نام میر محمد مؤمن استرآبادی که این روزها هیچ کس از این مرد استرابادی که هم سید بود و هم مؤمن و هم معمار و هم مؤلف و هم وزیر یادی نمی کند.

 

روز 13 دی ماه سوم ژانویه سال جدید 2012 ساعت شش و نیم همراه سجاد به فرودگاه امام آمده و حوالی ساعت 11 به سمت دبی پرواز کردم. هدف شرکت در انجمن مطالعات جوامع فارسی زبان1 است که حوالی دوازده سال قبل به کوشش آقای سعید امیر ارجمند تاسیس شد و گزارشی از آن همان حوالی یعنی سال 1379 در مجله بخارا شماره 16 در مصاحبه با وی ارائه گردید. امسال پنجمین همایش این انجمن در حیدرآباد برگزار می شود و دلیل آن هم مثل انتخاب سایر موارد، برگزاری آن در شهرهایی است که قدیما نقشی و سهمی در ادبیات فارسی داشته اند. سومین همایش این انجمن در سال 1386 در تفلیس برگزار شد که برخی از مقالات آن هم در نخستین مجله انگلیسی زبان این انجمن2 منتشر شده است. گزارش دقیقی از مقالات ارائه شده در این کنفرانس را آقای علی اشرف صادقی نوشته اند که برای آشنایی با آن نشست جالب است.3 چهارمین همایش در لاهور بوده و این هم پنجمین آنهاست.

در فرودگاه امام، دوست قدیمی آقای حجت الاسلام بی آزار شیرازی را دیدم که مثل بنده با لباس غیر حجت الاسلامی آمده و عازم باکو بودند. نیم ساعتی فرصت بود تا گفتگویی درباره مسائل مختلف کردیم. پرسش وی در باره نادرشاه و مسأله وحدت بود و تأیید می کرد که اهل سنت در آن سوی، مطالب متعصبانه ای در این باره نوشته اند که شاید نتوان قبول کرد. مقصودش سویدی بود. بحث این بود که نادر چه کرد. بنده هم عرض کردم نادر در پی ایجاد یک حکومت از ماوراءالنهر تا بغداد بر اساس ایده ای بود که بتواند همه طوایف را جمع کند. به هر روی خداحافظی کرده عازم شدیم. در فرودگاه، بانک ملی، به هر مسافر دو هزار دلار به قیمت 1350 می داد. تفاوت آن با نرخ آزاد تقریبا زیاد است. دیروز دلار در پایان روز 1780 هم رسیده بود که گفتند تا 1700 رسید. پرواز تا دبی انجام شد و چون 45 دقیقه ای تأخیر شده بود مجبور شدم به سرعت خود را به گیت 227 برسانم تا به پرواز حیدرآباد برسم. پرواز ساعت سه و ده دقیقه بعدازظهر بود. وارد جمع هندی ها شده و سوار هواپیما شدم. قرار است ساعت هشت و ربع به وقت محلی وارد حیدرآباد شویم. این چند سطر را در هواپیما نوشتم. فاصله میان دبی تا حیدرآباد بیش از 2500 کیلومتر است که با سعت نزدیک به هزار، قریب سه ساعت طول کشید. علی القاعده در برگشت باید بیشتر باشد، به دلیل که باد مانع از آن است که بتواند با این سرعت بیاید. بیش از 800 کیلومتر سرعت نخواهد داشت.

دوستم جناب آقای سیدعلی قلی قرائی در فرودگاه منتظر بود. با ایشان به سمت هتل رفتیم که جایی خارج از شهر اصلی است. در مسیر از جایی به نام سایبرآباد یاد کردند که در مسیر بود و گفتند که در سالهای اخیر حیدرآباد به عنوان یک قطب فن آوری اطلاعات تبدیل شده است. بیشتر شرکت های بزرگ فن آوری دنیا در اینجا دفتر دارند. خواهرزاده ایشان که زادة قم هم هست و در شرکت دِل کار می کند گفت که فقط این شرکت در حیدرآباد بیش از 1600 کارمند دارد. یک مجموعه ساختمانهای بلند هم کنار هم بود که گفتند دفاتر آنها اینجاست. وزیر قبلی ایالت با واگذاری امکانات زیاد به این شرکت ها سبب شده است تا حیدرآباد در این زمینه فعال شده و شهرت یابد. لدی الورود آقای علی دهباشی مدیر بخارا در هتل بودند. قدری صحبت کردیم. سپس اتاق را گرفته و پس از یکی دو ساعت خوابیدم. صبح حوالی هفت و نیم برای صبحانه رفتم. آقای دهباشی هم آمدند. صحبت های متفرقه ای شد. کس دیگری را ندیدم. گفتند در هتل دیگری هستند. معلوم شد میهمانان در دو هتل و بخشی هم در میهمانسرای خود دانشگاه ابوالکلام آزاد تقسیم شده اند.

این دومین سفر بنده به حیدرآباد است و در سفر قبلی که یک هفته ای اینجا بودم گزارشی نوشتم که با عنوان «تحفه هند» در مجموعه مقالاتم منتشر شده و در سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران قم هم هست.

روز اول که تا ساعت دوی بعدازظهر که به سمت دانشگاه ابوالکلام آزاد رفتیم تلف شد. حیدرآباد چندین دانشگاه دارد که یکی همان العثمانیه قدیمی است. یک دانشگاه مهندسی دارد. یکی هم، دانشگاه حیدرآباد و دیگری همین دانشگاه آزاد، یعنی ابوالکلام آزاد.

ساعت دو و نیم بود به دانشگاه ابوالکلام آزاد رسیدیم. دو ساعتی آنچه گردش کرده و با دوستانی که از ایران و نقاط دیگر آمده بودند صحبت کردیم. برنامه در ساعت چهار و ده دقیقه شروع شد. جلسه شلوغی بود. هندی ها فراوان بودند. دختران کارگزار برنامه از داخل دانشکده همه محجبه بودند. جلسه را هم یک روحانی سنی با آیات قرآن آغاز کرد. ترجمه اردو و انگلیسی آن را هم خواند. معاون رئیس دانشگاه محمد میان بود. اداره جلسه به عهده آقای دکتر امیر ارجمند بود. به ترتیب افرادی که بالا نشسته بودند سخنرانی کردند. آقایان مشیر الحسن، محمد میان، شاهد مهدی، خانم سلمی فاروقی و همین طور آقای ظلی. همه صحبت ها در باره اشتراک ایران و هند در زمینه ادبیات فارسی بود. خانم پورشریعتی هم که عجالتاً پس از آقای امیر ارجمند و رودی متی رئیس انجمن شده است، راجع به میترا و مهر صحبت کرد. فرصت نقد و بررسی داده شد. ساعت شش برنامه تمام شد. برای ضیافت شام خانم فاروقی به هتل دیگری رفتیم. تا ساعت نه و نیم شب با دوستان بحث و نظر و صحبت بود. با آقای امیر ارجمند هم صحبت های زیادی شد. پسرش که دکتری را در کلمبیا در رشته جامعه شناسی می خواند، آمده بود. امروز آقای قرائی هم آمد و همراهش آقای ظهیر هم بود که زمانی ایشان را در قم دیده بودم. شماری از نویسندگان هم آشنای آنها بودند که ظهیر ما را به هم معرفی کرد. تعدادی از میهمانان ایرانی نیامده اند. از جمله پنل ما که روز جمعه است، تقریبا به جز من کسی نیامده است. قرار شد من هم فردا سخنرانی کنم و آن پنل را جمع کنند. تغییرات را معمولاً اعلام می کردند تا افراد تکلیف خود را بدانند.

روز دوم همایش از صبح پنج شنبه آغاز شد. دو پنل بود و سخنرانی ها به صورت موضوعی تقسیم شده است. بخشی از مقالات هنری بود و برخی هم تاریخی. به دلیل این که ممکن بود فردا نباشم سخنرانی بنده را امروز گذاشتند، درست به جای کسی که از آن پنل نیامده بود. پنل ما درباره تاریخ نگاری بود. یک سخنرانی در باره جهانگشای جوینی. مقاله ای هم درباره تأثیر مکتب تاریخنگاری فارسی در کشمیر. من هم درباره تاریخ نگاری فقهی، مورد کتاب آداب سنیه صحبت کردم و اطلاعات تاریخی آن را مرور کردم. سخنرانی های دیگری هم بود که صبح و عصر گوش دادیم.

عصر نزدیک به غروب، اندکی در اتاق آقای کورش کمالی که در این سفر با ایشان آشنا شدم، استراحت کرده و شب را در مهمان خانه خصوصی دانشگاه دعوت بودیم. در فضای چمن که اطراف آن هم ساختمان ها و درخت ها بود میزها را چیده بودند. هوا بسیار مطبوع بود. بعد از شام گروه قوالی آمد و یک ساعت و نیم خواندند. اولش از مولا علی و حدیث ولایت بود. بعد از آن اشعار امیر خسرو دهلوی و شمس و مولوی را خواندند. مردم در میان پول به آنها دادند. برای تبلیغ زبان فارسی و تشیع بهترین کار تقویت همین قوالیهاست. فکر کردم اگر بودجه مرکز گسترش زبان فارسی را به همین قوال ها می دادیم بیشتر پیشرفت کرده بودیم. ساعت نزدیک یازده بود که به هتل برگشتیم. قرار بود فردا همراه آقای قرائی به بیدر برویم که عصری زنگ زد که راهنما نیامده که قرار شد شنبه برویم.

جمعه روز سوم همایش هم با پنلی که اختصاص به شاهنامه داشت شروع شد. سخنران اول ملویل بود راجع به فصل بندی شاهنامه در برخی از نسخه ها. سخنرانی خانمش فیروزه ملویل هم در این باره بود، و ایضا سخنرانی دیگر. اغلب انگلیسی صحبت می کنند. برخی هم به فارسی. مخصوصا بچه های ایرانی. گاهی هم متن به انگلیسی خوانده می شود اما پرسش و پاسخ به فارسی است. تعدادی از مدعوین نیامدند که امروز تغییرات را اعلام کردند. دو پنل جمع شد و یکی دونفری از آنها که آمده بودند به پنل های دیگر منتقل شدند.

در وسط برنامه سری به یکی از سالن های مطالعه زدم که قفسه باز بود. روی زمین آن، جایی که سقفش شیروانی و اطرافش باز بود، کثافات فراوانی از کبوترها روی زمین وسط کتابخانه افتاده بود. البته بقیه بخشها تمیز بود. صحنه ناخوشایندی بود و امکان داشت با زدن توری جلوی ورود کبوترها را بگیرند. کبوترها اهل مطالعه نیستند. اینجا سالنی در ساختمان کتابخانه مرکزی بود و سالنهای دیگری هم بود. البته در مجموع دانشگاه تازه ساز تمیزی است.

در وقت ناهار دکتر وطن دوست را دیدم که سابقا در دانشگاه شیراز بود. گویا به تدریج با مدیریت دانشگاه درگیر شد و به امریکا رفته است. خود ایشان اظهار کرد که بعد از یک سال که در امریکا تدریس کرده، به دانشگاه امریکایی کویت آمده و سه سالی است که در آنجا مشغول است. ایشان گفت که حقوقش در این مدت بیش از دوبار تمامی حقوقی بوده که در سنوات کارش در ایران دریافت کرده است. البته بعد از مدتی او را در دانشگاه شیراز بازنشسته کردند. الان هم گه گاهی به ایران می آید و گفت که دلش می خواسته در ایران خدمت کند.

امامیان بدخشان که اسماعیلی شده اند

امید محمدشیرزاد شاه اف نام دوستی است (متولد 1964) که از بدخشان تاجیکستان به این کنفرانس آمده است. شب مراسم قوالی آمد و گفت که دنبال بنده بوده است. ایشان گفتند که در اصل از سادات سبزواری هستند که در قرن دهم هجری در دوره صفوی به منطقه بدخشان سفر کرده اند. طبق گفته ایشان این گروه نسب نامه هایی دارند و حتی در زمان صفوی، مورد تأیید شاه صفوی هم قرار گرفته است. یکی از آنها سید محمد اصفهانی ملقب به شاه کاشان نسب نامه اش در دوره صفوی از جانب شاه صفوی تایید شده است و مهر شاه صفوی هم روی آن هست و در حال حاضر نسل وی که زیاد هم هستند، در بدخشان زندگی می کنند. روستاهایی هستند که چندین خانوار سید دارند ولی اکثریت غیر سید هستند. اینها در ابتدا شیعه امامی بوده اند، به دلیل این که از حوزه صفوی آمده اند. یک گروه از سادات نسب شان به امام موسی کاظم(ع) می رسد و گروهی دیگر از امام زین العابدین(ع). خود ایشان از ساداتی است که نسب شان به امام کاظم(ع) می رسد. این گروه به تدریج اسماعیلی شدند اما اورادی از آنان باقی مانده که مکتوب و شامل دعاهای شیعی است. یک سنت چراغ روشن دارند و برای آن رساله ای به نام چراغ نامه که در حدود سی چهل صفحه (نسخه های آن از قرن هیجده و نوزده) است و مضمون آن امامی است و طبق عقاید امامیه مرتب شده است. برخی از ابیات آن این است:

قندیل چراغ مصطفی را آن نور خدای والضحی را
پیوسته بخوان تو این دعا را خوش گو صلوات مصطفی را
...دین، دین دوازده امام است در شرع نبی چو او تمام است
از شرع برون همه حرام است خوش گو صلوات مصطفی را
بی شک علی ولی بود پرورده نبی بود
ختم همه علی بود صلوات بر محمد
بعد از علی حسن دان آن سرور محبان
هست او چو ماه تابان صلوات بر محمد
بعد از حسن حسین است کان نور هر دو عین است
سلطان حور عین است صلوات بر محمد
... شاه از تقی چو خوانی نامش عجب بدانی
از جان تقی بخوانی صلوات بر محمد
مهدی امام دین است هم قبله یقین است
سر شهی مبین است صلوات بر محمد

ایشان گفت کتابی هم درباره منابع چراغ نامه دارم که به فارسی اما با حروف سرلیک است (نسخه ای را به بنده داد). من در این کتاب تمام منابع تاریخی و مقالات مربوط به سنت چراغ نامه را فراهم آورده ام. یک رساله هم با نام تکیه نشینی هست که آن هم میراث امامی است و امیدوارم آنها را در یک مجموعه آماده کنم. در رساله تکیه نشینی هم وصف دوازده امام با دعاها آمده است. در مراسم دعاها خوانده شده و دوازده امام وصف می شده است. شیرزاد شاه اف گفت: شمار این گروه حدود یک صد و پنجاه هزار تخمیناً هستند که به زبان فارسی با گویش های قدیم ایرانی صحبت می کنند. اشکاشم نام منطقه ای که اینان در آن زندگی می کنند مردمان با فارسی دری صحبت می کنند. من در قم در سال 2000 آمدم و دیداری با آقای آیت الله جعفر سبحانی داشتم. دنبال شما هم جستجو کردم که نیافتم. با آقای خوشنویس هم صحبت کردم و در خانه اش میهمان بودم. الان در بدخشان تاجیکستان هستم و در دانشگاه دولتی خاروغ زبان فارسی و تاریخ خلق تاجیک تدریس میکنم و روی نسخ خطی هم کار می کنم و فهرست شماری از نسخه های را نوشتم. در آنجا ده هزار دستنویس و یک قسمت چاپ سنگی هم هست. بیشتر در خانه های شخصی است. قریب سه چهار هزار سند تاریخی هم هست که آن هم پراکنده است. برخی از کتابهای روسی را هم برای محصلین افغان به فارسی ترجمه کرده ام که از آن جمله کتابهای مربوط به کامپیوتر و حسابداری است. طرحی در باره تاریخ تشیع در بدخشان دارم که شامل تاثیر و آثار تشیع امامی در آن محیط هستم. در آنجا ظرف هایی هست که نام دوازده امام روی آنها حک شده است. گاهی روی سنگها هم نام دوازده امام حک شده است:

یارب تو سرای دلربا را از دست ستمگران نگه دار
یارب به ضعیفی شکسته امداد رسان ز هشت با چهار

این موارد فراوان است. در سمت افغانستان طوایفی از شیعیان دوازده امامی هستند که خویش و تبار هستند و رفت و آمد هم هست. آن طرف امامی و این طرف اسماعیلی هستند. من فکر می کنم که قبلا کل مردم اثناعشری بوده اند. شاید اندکی اسماعیلی بوده اند. بیشتر سنت ها در دوره شوروری اثنا عشری بوده است. بیشتر دعاها هم بر اساس عقاید شیعه اثنا عشری بوده است.

در این پنل که این مطالب را از آقای شیرزاد شاه یادداشت کردم، دوستان ایرانی از جمله آقای شفیعیون در باره مهاجرت ایرانیان به هند و نقد این سخن براون که گفته است در دوره صفوی ادب فارسی ضعیف بوده سخنرانی کرد و این لحظه به این بیت رسید:

هلاک هندم و خوبان بی تکلف او که تا اشاره به ابرو کنی در آغوشند

شب به هتل آمدم. حوالی ساعت ده شب بود که پنج تن از دوستان حیدرآبادی به دیدن بنده آمدند. دو طلبه و سه نفر هم از همکاران آنها که یکی آقای میرجعفر حسین سردبیر نشریه صدای حسینی نخستین روزنامه شیعیان اینجاست که به اردو منتشر شده و حدود سه هزار تیراژ دارد. طلبه های قم که حدود دوازده سیزده نفر هستند و برخی فارغ التحصیل و برخی هم چند سالی به صورت آزاد در قم بوده اند اینجا تحت فشار روحانیون سنتی محلی هستند. بنا به اظهار این دوستان سنتی ها قم و انقلاب و بلکه ایران را از خط تشیع خارج می دانند، در حالی که خودشان سواد علمی زیادی ندارند و غالباً روضه خوان هستند. اینها مراجع قم را قبول ندارند و گاه در حق آنها تندی هم می کنند. وقتی نماینده آیت الله مکارم اینجا آمده بود اصلاً حاضر به دیدار با او هم نشده بودند. اما جوانان دانشجو با این طلبه ها هستند. نشریه صدای حسینی عالی تنظیم شده و لازم است مورد حمایت قرار گیرد. به نظر می رسد قم به حیدرآباد بی توجهی کرده و طی این سالها لازم بود تعداد بیشتری طلبه از اینجا می گرفتند یا مدرسه ای در اینجا افتتاح می کردند. امیدوارم جامعه المصطفی هر چه سریع تر در اینجا دفتری و مدرسه ای باز کند یا دست کم تعدادی از جوانان برای طلبگی به قم منتقل شوند. آقای رضا عابد از محصلان قم است که مجالس روضه خوانی دارد. دوست دیگری هم شیرازی نام که زمانی کارهای فرهنگی کنسولگری ایران را در اینجا داشته حالا بنا دارد دکتری را در دانشگاه بوالکلام آزاد سپری کند. ظاهرا در کنسولگری هم تحت همان فشارها به وی بی توجهی شده است.

سفر یک روزه به بیدر شریف

صبح شنبه آقای قرائی به همراه خواهرزاده خود آقای محمدعلی نقوی آمدند. ساعت هفت بود. به سراغ محل اقامت راهنما رفتیم که آقایی به نام عبدالصمد مهاراتی [به معنای هندی] بود. پیرمردی سرحال و مخلص. گفت که کتابی در باره بیدر به اردو نوشته که زیر چاپ است. اینجا زبان اردو رشدی ندارد و در حالی که همه چیز در حال تغییر است، این زبان تقریبا درجا زده است. اما همین که دانشگاهی برای این زبان تأسیس شده جالب است. دفاتری هم در برخی از کشورهای دیگر دارد. کاش در ایران هم داشت.

شهر بیدر پایتخت بهمنی ها و بریدی ها جمعیتی بالغ بر دویست و پنجاه هزار دارد که بیش از نیمی از آن مسلمان هستند. گفتند در رأی گیری صد هزار رأی دارند. تعداد شیعیان بسیار اندک شاید حوالی دو سه هزار نفر است. این آماری بود که عبدالصمد داد که خود سنی است. علائق صوفیان در این نواحی که جنوب هند است زیاد است و قبور مشایخ فراوانی در گوشه و کنار. هر کدام روزی از سال مراسم عُرس دارند که یک جنش عزاگونه ای است که به یاد وصال آنان [چیزی که جای تاریخ فوت روی قبرهایشان نوشته شده] برپا می شود. گفتند حدود هزار و اندی ایرانی در آنجاست که امیدوارم ببینم و گزارش آن را بنویسم.

طول مسیر را که شلوغ هم بود و بیشتر آن جاده ای که رفت و برگشت کنار هم بود، از میان مناطق کشاورزی و سرسبز و تا حدود زیادی جنگلی عبور کردیم. در هند زندگی در حال تغییر است، اما این تغییر کند و پایین تر از حرکتی است که چین آغاز کرده و در خط رهبری جهان است. پوشش گیاهی در هند بسیار عالی است. درختان زیبا، هر کدام به رنگ و شکلی خاص. میوه های متنوع. نیشکر که در این نواحی بسیار فراوان است و الان فصل درو کردن و ماشین های سنگین که بار آنها نیشکر است در جاده در حال حرکت هستند.

از حدود بیست کیلومتری برخی از مزارات که گویند در جنوب هند فراوان است پیدا شد. اسلام در جنوب هند با همین شیوخ صوفیه آغاز شده و گسترش یافته و مردم دل داده آنها بوده اند. تابلویی از یک شیخ ملتانی با ساختمانی عریض و طویل و قدیمی و بعد هم تابلوی مزار شیخ محمود چشتی. در گوشه و کنار گهگاهی معبد کوچکی بسیار کوچک هست که هندوها ساخته اند.

حوالی پنج کیلومتری بیدر بودیم که تابلوی کرناتک شروع شد. روزگاری کتاب سفرنامه تذکره الطریق را از یکی از شاهزادگان کرناتکی چاپ می کردم مشتاق بودم اینجا را ببینم. حالا به چشم شروع منطقه کرناتک را دیدم. در دوره قطب شاهیان، بیدر جزو سلطنت آنها بوده است.

نزدیک بیدر که رسیدیم شهری را در درون یک دشت دیدیم که البته فراز و نشیب هایی دارد. لدی الورود گفتند که در ابتدای شهر مزار خواجه محمود گاوان قرار دارد. شخصیتی از گیلان ایران که در قرن نهم در اینجا وزیری شایسته بود و منشآت او با نام ناظرالانشاء یکی از آثار و متون ادبی برجسته ادب فارسی در هند است. پیش از ورود به شهر، وارد یک خیابان فرعی شدیم. در درون یک روستا، با پرس وجو وارد فرعی دیگری شده و مزار خواجه محمود گاوان را به همراه شماری دیگر در یک مقبره ملاحظه کردیم. این مقبره را عثمان آصفجاهی آخرین پادشاه آصفجاهیان و همان که دانشگاه عثمانیه را هم ساخته آباد کرده اما باز هم ویران شده است. در کتیبه ای که در بالای سر قبر بود، آمده بود که عثمان آصفجاهی قبر... عمیدالدین محمود گاوان شهید وکیل السلطنه وزیر سلطنت بهمنیه محمد آباد بیدر دکن که در نیم صفر 88 6 جام شهادت نوشید... را درست کرده است. این مقبره زیر درخت انبه بود که برای اولین بار می دیدم. یک تکه بسیار کوچک از دیوار قدیمی اطراف مزار مانده است. البته اکنون در فضایی بزرگ حصار مختصری کشیده اند که محدوده این مزار را مشخص کرده است. پیداست که دولت توجهی به این اماکن نشان می دهد.

از کنار شهر وارد جاده ای شدیم. سمت راست مزاراتی دیده شد که میان یک روستا بود و معلوم بود که جایی است که زائرانی هم دارد. اینجا مقبره نوادگان شاه بنده نواز [پسر] سید محمد گیسودراز است. بالای آن نوشته شده بود خواجه ابوالفیض. بالای مزار او هم مسند حضرت سید محمد یعنی پدر بود با تاریخ ولادت 721 و درگذشت 825 و این بیت شعر:

حضرت سید محمد خواجه گیسو دراز بنده حق، بنده پرور، بنده گر، بنده نواز

اطراف هم، همه مزارات ابناء و احفاد است با تاریخ های تولد و وصال. یک به یک. همچنان هم مراسم عرس برگزار می شود که به نظرم بر اساس اطلاعیه ای که بود روز ششم یا هشتم ربیع الاول خواهد بود. این عرس هم داستانی است در هند و بر سر مزارات مشایخ و سادات. همه جا باید کفش را درآورد. یک نفر هم موکل و ملازم می شود و عاقبت هم باید چیزی به او داد. بیرون آمدیم. چند عدد فروشگاه آنجا بود، فروشگاه چه عرض کنم، مغازه های محقری با حلبی و چوب مغازه ای یک متری دو متری برپا کرده اند. اول چایی خوردیم. )همه چیز با سوزاندن چوب گرم می شود(. بعد هم پان گرفتند و ما را هم مجبور کردند این گیاه را با اشیایی که درون آن می گذراند یک بار آزمایش کنیم. پان در اینجا و یمن بسیار رایج است. از آنجا بیرون آمدیم و بسوی مزارات دیگری رفتیم. در راه، قبرستان مفصل مسیحی ها بود. روبرو آن هم کلیسایی ساخته شده بود. گفته اند که یک درصد جمعیت هند مسیحی است. آن هم به یمن همین سرکار خانم گاندی همسر راجیو که مسیحی است. حمایت ها بیدریغ و آینده ای شگفت در انتظار.

از کنار قلعه بیدر به سمت صحرا رفتیم. باز مجموعه ای از گنبدها بود که مزار میانی متعلق به خلیل پسر شاه نعمت الله ولی است. نوشته اند که از خود شاه نعمت الله دعوت شد، اما او فرزندش را فرستاد. مزاری است به سبک مزارهای دیگر، اما یک بنای علاوه دور آن کشیده شده است. کتیبه هایی دارد و قبری دیگر. تعداد اندکی زائر هم داشت. از جمله یک ماشین شیک با راننده ای زن که نوحه ای برای کربلا گذاشته بود و گوش می داد. راهنمای ما گفت که او را خلیل بت شکن گویند. چندین نفر دیگر هم در اطراف وی مدفونند. در اینجا سنگها، کتیبه ندارد و بنابرین نمی توان تشخیص داد که قبر از آن کیست مگر آن که به آدمی بگویند. سنگ قبرها بزرگ و کوچک دارد. میانی که پدر یا شیخ است بزرگ تر و از احفاد کوچکتر است. گاه کتیبه ای جداگانه بالای سنگ گذاشته شده است. البته روی غالب آنها نیز پارچه کشیده شده و احتمال می رود برخی کتیبه داشته باشد. در کنار برخی از آنها پرهای طاوس هم در یک گلدان گذاشته شده است. در پشت ساختمان روی دیوار سنگی بود که با خط خوش روی آن «ناد علی مظهر العجائب» نوشته شده بود، اما تاریخ نداشت.

همان مسیر را به درون صحرا و در راهی بود که ادامه دادیم. به مجموعه مزارات بهمنیان رسیدیم. همایون پسر احمدشاه ولی، همین طور علاءالدین و خود احمدشاه ولی. در برخی از این مزارها بسته و برخی باز بود. دو تای آنها نیز نصفه ریخته بود. یعنی بخشی از گنبد باقی مانده بود. گفتند صاعقه خراب کرده است. اینجا یک مأمور پلیس هم محافظ بود. درون جایی که قبر احمد شاه ولی بود، آشکار بود که کاشی کاری بوده و نقاشی های فراوانی داشته. قدری که روشن تر شد، چند تصویر گرفتیم. کتیبه هایی هم بود که در تاریکی خواندنش مشکل بود. جایی نوشته شده بود: نعمت الله یافتم در هر وجود. کتیبه ای هم بود به شعر که تاریخ 1037 روی آن بود. به نظر می رسد اینجا یکی از زیباترین مزارها باشد. درخت تمر هندی هم بود که کندیم و خوردیم. در میان مزارات، پسری گوسفندچران بود که عسل هم می فروخت.

بعد از این، راهی داخل شهر شدیم. به قلعه مرکزی شهر که مقر حکومت بوده و بعدها هم در اختیار نیروهای فرانسوی و انگلیسی رسیدیم. بخشی از آن در دست تعمیر بود. مجموعه ای نسبت بزرگ است که قصرهای مختلف داشته. یک محوطه که شبیه میدان نقش جهان است، گوشه ای مسجد، و اطراف آن قصر و میانه، میدان بزرگی است که چمن زیبایی کرده بودند. موزه کوچکی هم داشت که درگذشته حمام بوده است. بیرون آن هم چند بنای دیگر بود که به نظر می رسد اندرونی خود پادشاه یا شاید جایی بوده که شاه از مردم استقبال می کرده است. کتیبه های چندی داشت که تقریبا همگی شعر فارسی است، اما اغلب با خطوط بد. گفتند قصر ملک مرجان شاه حاکم بیجاپور بوده که در سال 1038 ساخته شده است. کتیبه ای هم در این باره داشت. کتیبه ای هم در کنار آن در باره ابراهیم عادل شاه داشت با تاریخ 1028 . در داخل موزه بیشتر مجسمه های بودا بود. اما کتیبه هایی هم به فارسی بود. یکی از سال 1088 و دیگری از سال 750 از بهمنی ها. هر دو به شعر بود. مسجدی که در حاشیه میدان بود، دارای تعداد زیادی ستون به سبک مساجد قدیم ایران بود. کتیبه ای هم از 757 در باره بنای مسجد داشت که عکس گرفتیم و این شعر روی آن بود:

اندر زمن خلیفه یزدانی سلطانِ محمد که ندارد ثانی
در هفتصد وب یست و هفت این مسجد را شد بانی خیر قُبلی سلطانی

از آنجا بیرون آمده، در داخل شهر به محوطه ای بزرگ رسیدیم که مزار برید شاهیان بود. اینان وزرای بهمنیان بودند که کم کم بر آنان تسلط یافتند، هرچند صورتاً سلطنت آنها را نگاه داشتند. یک خیابان عریض دو بخش آن را فاصله انداخته است. ابتدا در کنار خیابان هر کدام یک عدد نارگیل را به سبک خود هندی ها خوردیم. نارگیلِ تر را با مهارت باز کرده، نی می دهد تا آبش را بخوریم. بعد از آن هم با تکه ای از آن، داخلش را تراشیده تقدیم می کند. هر دو بخش مزارات برید شاهیان را دیدیم. در این میان مزار علی شاه برید شکوه خاصی داشت با کتیبه های سالم که در هشت قسمت در دیوارها تعبیه شده بود. اشعاری در باره درگذشت وی و بحث مرگ و دنیا و آخرت. وفات علی شاه برید در سال 987 روی کتیبه ثبت شده بود. یکی از اشعار (که از سعدی است) این است:

دامن کشان که می رود امروز بر زمین
فردا غبار کالبدش بر هوا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس خیره چشم
مانند سرمه دان که دراو توتیا رود

در گوشه ای دیگر این شعر به عنوان ماده تاریخ آمده است:

بانی این گنبد گردون مثال
شاه فرخنده برید نی کخو
مصرع آخر که تاریخ بناست
نام گنبد قبة الانوار گو
(کتبه خواجگی شروانی)

جماعت ایرانی ساکن در بیدر

بعد از آن به سوی بدرالدین کالنی یا محله بدرالدین رفتیم. در بخشی از این منطقه، تعدادی خانواده ایرانی زندگی می کنند. این گروه که حوالی دویست خانوار و با جمعیتی حوالی 1500 نفر هستند، یک گروه کاملا بسته و متکی به خود هستند. جماعت یاد شده از کولی های ایرانی بوده اند که به احتمال اصل آنها از اصفهان یا فارس بوده و به تدریج به این نقطه رسیده و در اینجا ساکن شده اند. خودشان گفتند که حوالی چهل سال قبل در اینجا چادر زده اند و حوالی سی سال پیش نخستین خانه های خود را ساخته اند. تقریبا سه چهار کوچه به طور دربست در اختیار آنان بود. بیشتر خانه ها کوچک و برخی اندکی بزرگتر. زنها و بچه همه از بخشی از کوچه که برابر خانه شان بود، به عنوان حیاط استفاده کرده نشسته بودند. زن ها دسته دسته در کنار هم. قیافه ها کاملاً ایرانی و زبان آنان فارسی با لهجه به قول خودشان غربتی بود. کلمه غربتی را مرتب درباره خود بکار می بردند و صحبت کردن آنها، برای بنده، لهجه کولی ها و غربتی هایی را که پیش از انقلاب در اطراف محلة ما سالانه، چند ماه زمستان را در آنجا سپری می کردند تداعی می کرد. ساعتی با آنها از زن و مرد گفت و گو کردم. حرفها کاملا قابل فهم بود. گاه و بیگاه کلمات اردو در میان صحبت هایشان استفاده می شد. گفتند که همگی ازدواج شان داخلی است و با بیرون از جامعه خود ارتباطی ندارند. از گذشته خود به عنوان قافله یاد می کردند. رئیس آنان شخصی به نام یوسفعلی بوده که خود و سه برادرش درگذشته و در قبرستان اختصاصی همین طایفه دفن شده بودند. سنگهای بسیار شیکی روی قبور آنها بود.

در بخشی از محله بنایی به عنوان مسجد علی(ع) و بارگاه باب الحوائج(ع) ساخته بودند که یک ساختمان بود. نیمی مسجد و نیمی عاشورخانه. به همان سبک شیعیان هند. این بنا دو طبقه دارد که زنها بالا هستند. در پیشنانی بنا در داخل، عاشورخانه بود، جایی که تعدادی علم و دست گذاشته شده می شود و معمولا مردم به آن تبرک می کنند. در گوشه ای از آن، زیرزمین کوچکی بود که بسان زندان شام ساخته و مزارچه ای برای رقیه ساخته بودند، هرچند در اینجا، رقیه را سکینه می نامدند و بالای آن هم نوشته شده بود السلام علیک یا سکینه بنت الحسین. زیرزمینی، سه متر در سه متر که وسط آن ضریحی بود که گنبد و بارگاهی در آن بسیار شیک طراحی شده است. در حیاط بارگاه، مشک بزرگی به عنوان سمبل مشک عباس(ع) روی ستونی گذشته شده بود. تصاویری از حضرت علی و پارچه هایی که برای محرم نصب کرده بودند در جای جای دیده می شد. گفتند که کسانی از حیدرآباد و حتی پاکستان برای زیارت اینجا می آیند.

بنا به گفته حاضران، یوسفعلی که او را رئیس قافله و سردار هم به او می گفتند، اینجا را ساخته و پسرش هم در وقتی که ما به آنجا رفتیم بود. همسر یوسفعلی هم که سال 1410 ق درگذشته، آنجا نشسته بود و گفت که حدود چهل سال قبل آمدیم اینجا، چادر زدیم و سی و پنج سال است که اولین خانه را ساختیم. دیگ های بزرگ و متعددی هم در گوشه حیاط بارگاه بود که نشان از غذا دادن در ایام محرم داشت. مرد کاملی هم آمد که به نظر می رسید وضعش خوب است. گفتند که مادر زن ایشان که در بمبئی است بیشتر هزینه های اینجا را داده است.

آنان اظهار کردند که اوائل، سنی ها آنان را به عنوان شیعه ایرانی خطاب کرده اجازه نداده بودند جنازه هایشان را در قبرستان عمومی دفن کنند. بنابرین زمینی در گوشه ای از محله گرفته و قبرستان کرده بودند. در کنار آن بنای کوچکی هم به عنوان غسالخانه بود. یکی از قدیمی ترین قبرها از سال 1989 بود که پدر یوسفعلی بود. روی قبر وی این چنین آمده بود: گلاب بیک ولد نواب بیگ صاحب ایرانی 5 محرم 1410 مطابق 6 سپتمبر 1389 بروز چهارشنبه. به آقایی که همراه بود همان که مادر زنش بسیاری از هزینه های اینجا را داده است گفتم که سعی کنید روی سنگ قبرها اسامی دوازده امام را بگذارید. روی برخی از آنها فقط نام پنج تن(ع) بود. بعد به روحانی هم سفارش کردم. روی قبر سردار یوسف علی آمده بود: بسم الله الرحمن الرحیم. من مات علی حب آل محمد مات شهیدا، الله محمد علی فاطمه حسن و حسین. در این حسرت دنیای فانی / که قایم است که چاب دانی [؟] / شد خاموش شمع عمر رئیس زاده/ به شباب عمر نوجوانی. سردار یوسفعلی ایرانی عزادار بانی انجمن حسینی بیدر ابن سردار گلاب بیک. تاریخ وفات 17 ذی حجه 1413 ، 9 جون 1993 روز چهارشنبه بوقت فجر.

در کنار این قبرستان در حال ساختن بارگاهی به عنوان بارگاه حضرت عباس(ع) بودند. سفت کاری تمام شده بود. نقشه آن دقیقا در مقیاسی کوچک، نقشة مرقد حضرت ابوالفضل در کربلا بود. در باره شغل آنها پرسیدم. گفتند هنوز هم مردان دوره گرد هستند و به خرید و فروش می پردازند. یکی از رایج ترین کارهای آنها خرید و فروش «چشمه» یعنی عینک و همینطور عقیق بود. زمین نیز خرید و فروش می کنند و گفتند اینجا زمین بسیار گران است. جوانان آنها نیز در حاشیه همان بنای تازه بارگاه حضرت عباس، زمینی داشته و مشغول والیبال بودند. به جز دو سه خانه، ماهواره در کار نبود و هیچ کس کامیپوتر هم نداشت. یک بچه گفت که ماهواره دارند و تلویزیون ایران را هم می گیرند. این استثناء بود. یک مدرسه هم به نام مدرسه حضرت ابوطالب(ع) و خدیجه کبری(س) داشتند که بچه ها در آنجا به اردو درس می خوانند. گفتند هیچ نوع کتاب فارسی ندارند. یک مدرسه هم برای دخترها درست کرده بودند. هر چند بنای پیش گفته نسبتاً خوب بود.

مهم تر از همه یک روحانی بود که در میان اینان زندگی می کرد. وی که اهل لکهنو است، سالها در قم درس خوانده و اکنون یازده سال بود که در میان اینها زندگی کرده است. وی نقش محوری در میان آنها بر عهده دارد. وی گفت که به فارسی و اردو برای آنها صحبت می کند. خودش هم در بیشتر روزها در خانه ها مجلس دارد که همان روضه هفتگی است. وی گفت که همه ما جسممان اینجا و قلبمان ایران است. نام وی طیبین حیدر رضوی و جوان برومندی بود. روشن بود که عاقلانه با مردم کار می کند. مردم اظهار کردند که نزدیک بیست سال قبل فقط یک بار کنسول حیدرآباد گویا شخصی به نام آقای فاطمی اینجا آمد، اما بعد از آن هیچ کس نیامد. کمکی نیز به آنان صورت نگرفته است و بیشتر با پول خودشان اوضاع را تا اینجا سروسامان داده اند.

خوشحال شدم که در این سفر که به قصد شرکت در انجمن جوامع فارسی زبان بود، توانستم یک جامعه فارسی زبان ناشناخته را بشناسم. آرزو می کنم دانشجویی یافت شود و به عنوان پایان نامه، پژوهشی در باره اصل و نسب و ویژگی های این جماعت داشته باشد.

مدرسه – مسجد خواجه محمود گاوان

بعد از آن که روحانی ما را به چایی دعوت کرد و خوردیم، برخاسته حرکت کردیم. از آنجا به دیدن مدرسه مسجد خواجه محمود گاوان رفتیم. مسجدی بسیار زیبا و در کنارش مدرسه ای که نیمی از آن ویران شده است. گویا چند قرن است که همین جور باقی مانده است. در مسجد آثار برگزاری نماز و جماعت بود اما مدرسه، به صورت یک اثر تاریخی باقی مانده است. گفتند در انفجار باروت در اواخر قرن هفدهم، و در حمله ارونگ زیب بخشی از آن مخروبه شده است. مطمئناً این اثر، یکی از باافتخارترین آثار خواجه محمود صاحب مناظرالانشاء و یک ایرانی برجسته در قرن نهم هجری است که در پیری شربت شهادت نوشید اما نامش در اینجا جاودانه است.

غروب بود که به سمت خانه آقای عبدالصمد مهاراتی رفتیم. قرار بود ناهار منزلش باشیم که تا این وقت طول کشیده بود. غذایی شامل آبگوش مرغ که البته اندکی فلفلی هم بود صرف شد. به سرعت خداحافظی کرده به سمت حیدرآباد برگشتیم. خانه بسیار محقری داشت و گفت که سه برادر هر کدام با چندین بچه که خودش هشت تا داشت در همین خانه پدری هستند. کتابخانه کوچکی اما با کتابهای بسیار قدیمی داشت، شاید نزدیک دو هزار عدد که تک تک را در کیسه پلاستیک گذاشته بود تا از رطوبت محفوظ بماند. امان از کوچه ها و زندگی سراسر دشوار این مردم. خداحافظی کرده برگشتیم.

سه ساعت طول کشید تا به حیدرآباد رسیدیم. راه خطرناک، رانندگی بسیار بد، و امکان این که بیش از پنجاه تا شصت کیلومتر در ساعت حرکت کرد نبود. حوالی ساعت نه و نیم بود که به هتل رسیدیم. از این که آقای قرائی و خواهرزاده ایشان سید محمدعلی نقوی این قدر زحمت داده بودم، شرمنده بودم. خداحافظی کرده و رفتند. البته بعد از آن که تصاویر گرفته شده که روی دوربین ایشان بود، به کامیپوتر من منتقل شد. تا حوالی نیم بعد از نیمه شب به پاسخ دادن به ایمیل ها گذشت. قدری خاطرات را هم نوشتم و بخش دیگر را هم اکنون در پرواز مشغول نوشتنش هستم. چند شماره از روزنامه صدای حسینی را هم کسی به هتل آورده بود. امیدوارم بتوانم در قم، توجه شماری از آقایان را به توجه بیشتر به حیدرآباد جلب کنم. صبح ساعت شش و نیم به سمت فرودگاه آمدم و اکنون ساعتی است که از پرواز گذشته و مشغول رفتن به دبی هستم. چهارنفر از دوستان و اساتید اصفهان آقایان سعید شفیعیون (دانشگاه اصفهان)، محمد حکیم آذر (دانشگاه شهرکرد)، فرزاد ضیائی (محقق آزاد)، و سعید روحانی (دانشگاه شهرکرد) نیز با همین پرواز هستند. شش ساعت در فرودگاه دبی توقف کردیم تا آن که در ساعت شش بعدازظهر حرکت کرده هشت وارد تهران شدیم. خدای را شکر که این سفر علمی هم به خیر گذشت.


1 - Association for the Study of Persianate Societies.
2 - Journal of Persianate Societies.
3 - http://persian-language.com/report-1520.html

 

قند پارسی در حیدرآباد هند

كوروش كمالی سروستانی

ساعت هشت شب روز سه شنبه 13 د یماه (3 ژانویه 2012) به وقت محلی هند، هواپیمای امارات در فرودگاه حیدرآباد فرود آمد.

حیدرآباد در ذهن و زبان ایرانیان و به ویژه شاعران این دیار جایگاه ویژه ای دارد. حیدرآباد مركز ایالت آندهرا پرادش، یكی از شهرهای بزرگ هند است که مساحت آن بیش از یک صد مایل مربع و جمعیت آن 7 میلیون نفر است. این شهر که بر فراز فلات دكن در جنوب هند بنا شده است، دارای مساجد، مناره ها و مقبره های فراوانی است که نشان دهندة نقش و نفوذ مسلمانان در این دیار است.

برگزاری پنجمین کنفرانس انجمن مطالعات جوامع فارسی زبان (Association for the Study of Persianate Societies / ASPS) بهانه ای بود برای سفر به حیدرآباد هند. برای آنكه بار دیگر، در مكانی دیگر، با باوری واحد و پا به پای تمامی دلباختگان «قند پارسی» از شرق تا به غرب و از جنوب تا شمال این کره خاكی، به کنكاش یافته ها و مباهات داشته ها بنشینیم. حیدرآباد دكن با مركزیت عمده زبان فارسی و پیشینه درخشان فرهنگ و ادب ایرانی در دوران سلسله قطب شاهی برای ما فارسی دوستان فرصتی مغتنم می آفرید.

گویی از بوداپست تا ایروان، از پاریس تا تهران، از لندن تا تركیه، از مسكو تا پاكستان، از تاجیکستان تا کانادا، از ازبكستان تا نیویورك و.... همگان رنج سفر را به سرزمینی بر فلات دكن به شوق دوباره روییدن بر خود هموار نموده بودند تا با باور همان اصولی که مجمع فارسی زبانان قامت گرفته بود، برای شناخت و معرفی این عنصر زرین فارسی به گفتگو بنشینند که بیشک بر پایه همین دیدگاه، ایده تاسیس انجمن شكل گرفته بود.

ایده تشكیل انجمن مطالعات جوامع فارسی زبان نخستین بار در سال 1371 (1993 میلادی) به ذهن دكتر سعید امیر ارجمند رسید و آنگونه که خود در گفت وگو با مجله بخارا (شماره 16) بیان کرده است، در روز سه شنبه 29 د یماه 1371 در جلسه ای با حضور 16 نفر از استادان علوم انسانی و اجتماعی که از تهران و شهرستانها دعوت شده بودند، در تهران و در منزل شخصی شان در زرگنده، تأسیس این انجمن جدّی شد و پیرو این جلسه، در 16 می 1993 ، جلسه ای در واشنگتن با حضور برخی از پژوهشگران ایرانی و غیرایرانی برگزار گردید و بالاخره در 4 مارس 1996 این انجمن در ایالت نیویورك آمر یکا به ثبت رسید و از چهارم سپتامبر همان سال به عنوان یک مؤسسه عمومی غیردولتی و غیرانتفاعی اجازه فعالیت گرفت.

در نگاه مؤسسان این انجمن و اساسنامه آن، جوامع فارسی زبان شامل کشورهایی چون ایران، کشورهای آسیای میانه، شبه قارة هند و افغانستان می شود و این انجمن(ASPS) سازمانی است غیردولتی، غیرسیاسی که با نیتی خیر برای پیوند پژوهشگران علاقه مند به حوزه فرهنگی فارسی زبانان تأسیس شده است و اهداف اصلی آن عبارتند از:

  1. ارتقا و پیشبرد تحقیقات در زمینه علوم اجتماعی و علوم انسانی به معنای وسیع آن كه شامل مردمشناسی، اقتصاد، مردمنگاری، تاریخ، زبانشناسی، ادبیات، علوم سیاسی، جامعه شناسی و... است.
  2. تلاش در جهت ایجاد، رشد و زمینه سازی برای مبادلات علمی، فرهنگی، آموزشی و رسانه ای در سطح بین المللی و در جوامع فارسی زبان.
  3. اعتلای فرهنگ عمومی و تفاهم متقابل در منطقه از راه انتشار نتایج كوششهای علمی اعضا.

این انجمن پس از ثبت در آمریكا کوشیده است که دفاتر مركزی خود را در شهرهای دوشنبه، اسلام آباد، دهلی نو، شیراز، تاشكند، ایروان، تهران و تفلیس فعال کند و در 10 اسفندماه 1379 پس از آنكه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز تأسیس «انجمن فرهنگی مطالعات جوامع فارسی زبان» را صادر کرد، جلسه ای با حضور اعضای ایرانی در تالار ابن خلدون دانشكدة علوم اجتماعی دانشگاه تهران تشكیل گردید و هیأت مدیران و دبیر انجمن انتخاب شدند. هم اكنون این دفتر در تهران چندان فعال نیست و مؤسسان و مدیران انجمن در تلاش برای فعالیت بیشتر در ایران به عنوان مهمترین مركز جامعه فارسی زبان امروز هستند.

نخستین رییس این انجمن، دكتر سعید امیر ارجمند، استاد دانشگاه استونی برو ك نیویورک بود. پس از وی دكتر رودی مته، پژوهشگر و مورخ آمریکایی، ریاست انجمن را به عهده گرفت و در سال 2011 ریاست این انجمن به دكتر پروانه پورشریعتی واگذار شد که در حیدرآباد به طور رسمی به اعضا معرفی شد. وی از پژوهشگران تاریخ ایران باستان و به ویژه دوران ساسانی است.

كنگره حیدرآباد پنجمین همایش این انجمن بود. نخستین همایش انجمن در سال 1381 (2002 م.) در دوشنبه تاجیکستان، دومین همایش در سال 1383 (2004 م.) در ایروان ارمنستان، سومین همایش در سال 1386 (2007 م.) در تفلیس گرجستان و چهارمین همایش انجمن در سال 1388 (2009 م.) در لاهور پاكستان برگزار گردید.

نشست گشایش همایش حیدرآباد در ساعت 4 بعدازظهر روز چهارشنبه 14 دی ماه 1390 (4 ژانویه 2012) در تالار دانشگاه ابوالكلام آزاد حیدرآباد با حضور مقامات رسمی هند و پژوهشگران و شركت کنندگان در همایش آغاز به کار کرد. در این نشست خانمها سلما فاروقی و پروانه پورشریعتی و آقایان سعید امیرارجمند، حبیب برجیان، شهید مهدی، سلمان خورشید و احمد زیلی سخنرانی کردند.

حبیب برجیان به ارایه گزارش فعالیتهای انجمن پرداخت، امیر ارجمند سپاسگزاری کرد و به تبیین برنامه های آینده پرداخت و پورشریعتی مقالة علمی خود را ارایه کرد. دكتر حسن، رییس آرشیو ملی هند، نیز در سخنان خود اشاره کرد که در کتابخانه های حیدرآباد 15 میلیون نسخه خطی وجود دارد که بخش عمدة آنان به زبان فارسی است.

ضیافت شام سلما فاروقی به نمایندگی از میزبان هندی، پایان خوش نشست روز اول بود.

سخنرانیهای علمی در دو سالن جداگانه و در کنار برگزاری نمایشگاه کتاب در تالارهای اصلی کتابخانه دانشگاه مولانا آزاد از ساعت 9 صبح روز پنجشنبه آغاز شد و تا ساعت 4 بعدازظهر شنبه 17 د یماه (7 ژانویه) ادامه داشت.

اگرچه به دلیل عدم حضور برخی از پژوهشگران، تغییراتی در برنامه های چاپ شده داده شد، اما در هر حال از 22 پانل پیشبینی شده با موضوعهای گوناگونی چون: روابط فرهنگی ایران و هند، فرهنگ ایران در هند، هنر، معماری، جامعه شناسی، اسناد و مدارك روابط فرهنگی و تاریخی، اسماعیلیه و شیعه در پامیر، حیدرآباد، موسیقی و نقاشی و خوشنویسی، زبانشناسی، ادبیات، تاریخ و... چهار پانل لغو یا ادغام شد و در مجموع 18 پانل برگزار گردید.

از برنامه های جنبی همایش، نمایش ویژة فیلم «من دهباشی هستم» با حضور علی دهباشی در سالن اصلی دانشگاه ابوالكلام آزاد بود که با استقبال روبه رو شد.

بازدید از آثار تاریخی و مذهبی شهر حیدرآباد به ویژه بافت قدیمی شهر که شامل مكه مسجد، چهار منار، عاشورخانه، دارالشفاء، موزه سالار جنگ، قلعة گلكنده و مسجد جامع بود، دیگر برنامه جانبی در عصر شنبه و روز یکشنبه این همایش بود. دیدار از آثار تاریخی و مذهبی که با کتیبه های فارسی و عربی پیوند کهن فرهنگی ایران و هند را به رخ می كشید. معماری اسلامی و ایرانی با تزیینات هندی از دیگر ویژگیهای برخی از این بناها بود.

در میان دیدن یهای حیدرآباد «عاشورخانه»ها که ویژه مراسم عزاداری امام حسین(ع) در دهه اول محرم، ساخته شده اند، قابل توجه بود به ویژه «پادشاهی عاشورخانه» که در سال 1001 ه.ق توسط محمد قلی قطب شاه بنا شده که به روایت شیعیان حیدرآباد و نیز مجتبی کرمی «در این عاشورخانه 14 علمَ که از آن پارچه های زربفت آویزان می كردند، قرار داده بودند و از شب اول محرم تا شب دهم، هر شب یک هزار چراغ در محوطه این عاشورخانه روشن می كردند كه در شب دهم تعداد چراغها به ده هزار شعله می رسید». در این عاشورخانه نیز همانند سایر عاشورخانه ها، مراسم تعزیه داری بر پا بود و شاعران قصاید و مرثیه های خود را در ایام عزاداری می خواندند.

نكته قابل توجه دیگر در آثار تاریخی – مذهبی حیدرآباد در دوران سلسله قطب شاهی، تركیب جدیدی از معماری ایران و هندی است که به نام «طرز قطب شاهی » مشهور گردیده و اكثر عمارتها و بناهایی که در این دوران ساخته شده، دارای کتیبه های فارسی به خط نسخ، طغری و نستعلیق است.

از ایران نیز پژوهشگرانی چون رسول جعفریان که این روزها به علت فعالیتهای ماندگارش در کتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شورای اسلامی، علاوه بر خلق آثار ارزشمندش در زمینه های مختلف، جایگاه ویژه ای در بین اهل تحقیق یافته است و نیز غلامرضا وطندوست، داریوش بوربور، اكبر بهرامی، بهروز محمودی بختیاری، حوریه سعیدی، زهرا اهری، علی محمد طرفداری، سعید شفیعیون، محمد حكیم آذر و... در این همایش شركت کرده بودند.

هوشنگ شهابی، مریم برجیان، نوح ارجمند، حبیب برجیان، سعید امیر ارجمند و... از ایرانیانی بودند که از آمریکا در این همایش شركت و سخنرانی کردند. علاوه بر این پژوهشگران، ویکتوریا آرالكوا از ایروان، سلما فاروقی از حیدرآباد، آذرمیدخت از دهلی، آصف نعیم صدیق از علیگر، سلمان صدیق از حیدرآباد، اشتیاق احمد زیلی از علیگر، محمد شورزادف از تاجیکستان، هدایت الرحمانی از پاكستان، لیلیان انجو و ناتالی مته از پاریس و محمدناصر رهیاب از هرات و... سخنرانیهای خود را در سه روز همایش ارایه کردند.

چارلز ملویل و همسرش فیروزه ملویل از دانشگاه کمبریج که مدتها بر روی نسخه های خطی شاهنامه تحقیق می كنند نیز مقالاتشان را پیرامون شاهنامه فردوسی ارایه کردند. همچنین جلد اول مجموعه مقالات Shahnama Studies را در نمایشگاه ارایه کردند.

جان پری پژوهشگری که در ایران به دلیل نگارش کتاب «كریم خان زند» در بین اهل تاریخ شناخته شده است و نیز بریان اسپونر از دانشگاه پنسیلوانیا و لئونارد لویزون که کتاب «حافظ و مذهب عشق در ادبیات کلاسیک فارسی» او که مجموعه ای از مقالات پیرامون حافظ است و در سال 1390 به عنوان کتاب سال برگزیده شد، به همراه همسرش در همایش شركت داشتند.

جو. آن گروس از اعضای اصلی انجمن (ASPS) نیز از دیگر سخنرانان این همایش بود.

دیدار با یاران خاطر که با باوری مشترك به ارزشهای علمی و هنری جوامع فارسی زبان می نگرند، دمی مغتنم است تا عرصه جغرافیایی نفوذ فرهنگی و ادبی خود را و نیز ژرفای آن را محک زنیم و با راهبردهای علمی و دقیق، راهی بجوییم به سوی مانایی و ماندگاری بیشتر. باشد تا دین فرهنگی یی را که از میراث گذشتگان بر گرده خویش داریم، ادا نماییم.

 

29 March 2012 10 فروردین 1391

درگذشت مدرس زبان فارسی در ورشو

کاوه پور رهنما در فروردین 1316 (آوریل 1937) در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمد و پدرش وکیلی تحصیل کرده بود. دیگر اعضای خانواده پزشک بودند و افسران ارتش اما عموی بی‌سواد کاوه بود (تاجر بازار و ستایشگر حافظ) که بیشترین تأثیر را بر کاوه‌ی جوان گذاشت. خانواده کاوه‌ی نوجوان را برای کمک به عمویش در کار تجارت فرستاد اما طولی نکشید که معلوم شد کاوه فروشنده‌ی خوبی نیست و تمام مدت دل‌مشغول چیزی دیگر است. او تا آن زمان آثار بسیاری از نویسندگان اروپا را خوانده بود (استاندال، چخوف و مترلینگ) و به موسیقی شوپن گوش می‌داد و اخبار تئاتر، سینما و نقاشی را دنبال می‌کرد.

در آن زمان بسیاری از هنرمندان ایرانی و مشتاقان فرهنگ اروپایی عضو یا هوادار حزب توده بودند. جای تعجب نیست که کاوه نیز به آنان ملحق شد و او نه تنها درگیر ستیز با خانواده‌ی سنتی خویش بود بلکه در باورهای مذهبی نیز به دیده‌ی شک می‌نگریست. کاوه عضو حزب توده باقی ماند و به سازمان نظامی آن پیوست و حتی زمانی که فعالیت رسمی حزب ممنوع شد به عضویت شبکه‌ی نظامی زیرزمینی آن درآمد. سپس یکی از دوستان نزدیک کاوه به او خبر داد که سازمان نظامی حزب نزد نیروهای امنیتی لو رفته است و کاوه موفق شد سوار بر کشتی شود که در آبادان لنگر انداخته بود. او مجبور شد در مدتی که منتظر فرصت فرار از کشور بود نُه ماه در خانه‌های امن حزب مخفی زندگی کند. او را غیاباً محاکمه و به مرگ محکوم کردند. عاقبت کاوه با استفاده از گذرنامه‌ای جعلی از طریق عراق به بلغارستان، مصر، ایتالیا و مجارستان گریخت.

چند سالی در بلغارستان ماند و در مدرسه‌ی درامای صوفیا کارگردانی تئاتر خواند و در همین رشته فارغ التحصیل شد. در اواخر دهه‌ی 60 به لهستان رفت که در آن زمان مدرسه هنر و به ویژه فیلم‌سازی آن به موفقیت‌های بین‌المللی دست یافته بود و به این ترتیب فرصت‌های قابل توجهی برای خلاقیت و کار هنری نصیب کاوه شد.

کاوه از 1965 تا 1971 در مدرسه‌ی فیلم‌سازی لهستان در Codz تحصیل کرد و کارگردان نامی لهستان کریستوف کیشلوفسکی (Krzysztof Kieslowski ) یکی از همکلاسی‌ها و دوستانش بود.

کاوه موفق شد فقط یک فیلم سینمایی کارگردانی کند (فیلمی با عنوان « بازگشتی وجود ندارد، جانی» که درباره‌ی جنگ ویتنام بود) و در نتیجه از کارگردانی به تدریس زبان فارسی به دانشجویان لهستانی در دانشگاه ورشو روی آورد. کاوه پور رهنما طی بیست و پنج سال تدریس خود به یکی از ستون‌های مؤسسه مطالعات ایرانی در لهستان بدل شد و مجموعه‌ای از کتاب‌‌های درسی تألیف کرد که همچنان مطرح‌اند.

کاوه پور رهنما در هشتم اسفند 1390 (اول ماه مارس 2012 ) دیده از جهان فروبست.

علی دهباشی

 

 

11 April 2012 23 فروردین 1391

شفیعی کدکنی و کتابی که پس از 35 سال منتشر می‌شود

قرار است کتاب « با چراغ و آینه» که نگارش آن از سی و پنج سال پیش در زمان اقامت دکتر کدکنی در پرینستون آغاز شده بود چهارشنبه هفته آینده، شانزدهم فروردین 1391(چهارم آوریل 2012) منتشر می‌شود.

دکتر کدکنی که از استادان بنام ادبیات فارسی در ایران و دیگر کشورهای فارسی زبان جهان به شمار می‌رود ، کتاب‌هایش منبع تمام کسانی است که در زمینۀ تاریخ و ادبیات ایران به خصوص از مشروطه (1905) تا کنون به مطالعه پرداخته و دست به پژوهش زده‌-اند.

کتاب « با چراغ و آینه» در 762 صفحه با عنوان فرعی « در جست‌وجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران» با مقدمه مفصلی دربارۀ دورۀ تاریخی و دگرگونی در نهادهای اجتماعی از « اصلاحات عباس میرزا» آغاز می‌شود و با شعر مشروطیت خاتمه می‌گیرد. سپس در فصلی با عنوان « پیشاهنگان تحول» به شخصیت‌هایی همچون: میرزا فتحعلی آخوندزاده ـ میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله ـ سید جمال‌الدین اسدآبادی ـ میرزا آقاخان کرمانی ـ عبدالرحیم طالبوف و ... می-پردازد.

« جای پای شعر فرنگی » عنوان فصل دیگری است که خواننده را با مراحل آشنایی ما با شعر فرنگی آگاه می‌سازد. « دگرگونی ساخت و صورت‌ها» بخش دیگری است که از « نخستین ترجمه‌ها» ، « آغاز ترجمۀ شعر فرنگی» ، « اثر ادبیات فرانسه در فارسی»، « دگرگونی رمزها در شعر فارسی»، « مراحل تحول در زبان شعر»، « دربارۀ زبان شعر امروز» و ... بحث می‌کند.

« سفر از سنت به نوآوری» فصل دیگری است که به تحلیل شاعرانی همچون » ادیب الممالک، ایرج میرزا، علی اکبر دهخدا، بهار، عارف قزوینی، میرزاده عشقی، نیما یوشیج، شهریار، رهی معیری، خانلری، مهدی حمیدی، فریدون توللی، احمد شاملو، سهراب سپهری، محمد علی افراشته، فروزانفر و شعر ، وثوق‌الدوله و شعر فرنگی و .. می‌پردازد.

کتاب « با چراع و آینه» چند پیوست هم دارد : 1 ـ نخستین گام‌ها در راه تحول شعر فارسی 2 ـ تلقی قدما از وطن 3 ـ شمایل غزل فارسی در فرنگ و ذیل بر این گفتار.

و سرانجام اینکه جملۀ درخشانی که در سراسر این کتاب گسترده می‌شود و بخش عظیمی از فصول آن را زیر چتر معنوی خویش می‌گیرد، این است که « تمام تحولات شعر مدرن فارسی در قرن اخیر، تابعی است از متغیر ترجمۀ ادبیات و شعر اروپایی در قلمرو زبان فارسی».

دکتر کدکنی دربارۀ نام کتاب می‌نویسد: « وقتی عنوان با چراغ و آینه را برای این کتاب برگزیدم به مصراع درخشانی از سلیم تهرانی (شاعر عصر صفوی) می‌اندیشیدم که گفته و حَسبِ حال روزگار ماست : در شب، چراغ آینه خاموش می‌شود.

علی دهباشی

Donations

Please consider supporting our efforts.

Amount: 

Follow us on our facebook page

Photo Gallery

  • ASPS 2013 Congress: Sarajevo, BiH_217
  • ASPS 2013 Congress: Sarajevo, BiH_16
  • ASPS 2013 Congress: Sarajevo, BiH_46
  • ASPS 2013 Congress: Sarajevo, BiH_66